
سهراب کشون براي تاريخي که نامي ندارد

شهردیگر فانوس ندارد پدر
توخویش راکشتی و
بهانه ایران بود
تونعره زدی و
بهانه ایران بود
پهلویم می سوزد ازخنجری که خورد...
فرقم ازضربه هایی که گیسوان زمان زد
چه درد می کشد
ودارم با خویش ایران را مرور می کنم .
من سیاه شده ام پدر
تومی دانستی آخر این شاهنامه خونی تراست
هرسیاهی برای خودش داستانی دارد،
وهرتاریخی شبیه مرا دارد
ماهمگی حرامزاده های زمانیم
روی گامهای استوارمرگ
وداریم
شلاق معاصربودن خویش را می خوریم .
یکی مشتهایش شبیه من شده
یکی دلش برای پرنده می پرد
یکی سرش را لب حوض می بازد شبیه تو
بازبگو بهانه ایران بود؟
پدرتو می دانستی
این شهر کودکانش سیاووشند
- ازبریدن دستها و
کافور کفن ها .
پدر! همیشه خواب ترا شبیه ایران می دیدم
بهانه نبود
ایران بود
بادستهایی شبیه مردی که هیچگاه نبود
توهم بود / بهانه نبود.
+
فانوس های شهر را خاموش کن
شهر را فراموش کن
خودت را کنارتابوت پوسیده ام بگذار
بگذاربازوانم آشکارشود
ومهره ای که داده بودی / بسوزانم .