تبليغاتX
گورستانی شبیه خودم
چهارشنبه 1388/01/19
 

ادبيات بي تقصير، ايدئولوژي بي تقصير

 

 

براستي دردهه هفتاد برادبيات ايران چه گذشت ، آيا ادبيات ايران دچاردگرگوني درساختارشد يا تنها تغييراتي بوجود آمد که ماحصل آن تغييراتي ازجنس بروز جرياني بود که آن روزها شعر دهه هفتادنام گرفت .

با شکل گيري ادبيات ايدئولوژي گراي دهه 40 و50 و60 خورشيدي وتعلق خاطر بي چون وچراي ادبيات ايران به ايدئولوژي هاي مطرح درآن زمان نوعي ازادبيات را بوجود اورده بود که درمسير جريان قدرتمند ايدئولوژي هاي منتقد يا حاکم حرکت مي کرد ودرواقع نسخه ادبيات به طرز مشخصي ازقبل نوشته شده وتنها هنرمندان درچهارچوب جريان منتقد يا همراه حرکت مي کردند . اين دايره بسته ازادبيات ايران درآن دهه ها ، ادبياتي کاملا مشخص با چهارچوب يک حرکت جمعي بوجود آورده بود که البته نوع نگرش غالب برآن تا سالهاي متمادي دراين ادبيات تاثيرخواهدگذاشت زيرا خرد جمعي اهالي فرهنگ دراين ملک به طرزمشخصي عادت کرده است تا به ادبيات به گونه ايدئولوژي گرايانه نگا ه کند.

اساسا جامعه ايران به گونه اي شکل گرفته که ا زهرپديده اي غيرمطلق ، باورمندي مطلق مي سازدوبه ناچار آن پديده را به گونه اي استبدادگرايانه تبديل مي کند ، زماني ميرزاده عشقي درباره مفاهيمي چون مدرنيته خوب گفته بود که تا اين مفاهيم وارد ايران شود وسوار به " اسب " و" قاطر " ازجنوب به تهران بيايد ، هرچه مي ماند ازان جرء محموله اوليه !!! (نقل به مضمون )

درچنين وضعيتي نگاه هنرمند ايراني به تکثرگرايانه ترين نگرشهاي ادبي ، نوعي مطلق گرايي را بوجودمي آورد وبا اين اوصاف هرچه تلاش کند درمسيري فراي ايدئولوژي وقدرت حاکمه پيش برود خود نوعي استبدادجديد را رقم خواهدزد .

همين بحث وادامه روند ادبي حکمفرما برنگاه انسان ايراني باعث شد تا دردهه هفتاد ، فعالان فرهنگي مدعي ،خود ساختاري مشخص را خلق کنند وبراي ادبيات خود چهارچوبي جديد را بيافرينند که اين چهارچوب نه حرف تازه اي ، نه ساختارتازه اي ونه شکل تازه اي داشت وتنها چهارچوب واژگان تحت تاثير نوع چينش هاي تازه اي بود که اين چينش ها برگرفته ازفرار ازفضاي گذشته خلق شده بود، اما ازآنجا که نگاه مطلق گرايانه مولفين آنها را رها نمي کرد به ناگاه خود اين فضاي به اصطلاح تازه ، به فضايي بسته تبديل شد تا جاييکه خلاقيت موجود درادبيات ماقبل ازدهه هفتاددامنه اش دراين ادبيات بسته شد وناگهان ايدئولوژي زدايي درادبيات هفتاد به ايدئولوژي "ايدئولوژي زدايي " تبديل شد واين فضا به مراتب فضايي بسته ترشد.

اگر درپي اسيب شناسي ادبيات معاصرايران باشيم ناگريزبايد جامعه ايران را به عنوان بزرگترين عامل بروز آسيبهاي فرهنگي معرفي نمود ، ذهنيتي که روز به روز عوامل گوناگوني را درگيرپيشنهاده ها ي ساختارادبيات نموده است . درواقع اين ادبيات هيچگاه نتوانسته چه به طور رسمي وچه غيررسمي نفس راحتي درزايش وبروز بکشد .

روزي ايدئولوژي ، روزي سياست ، وروزي هم بي ساختاري گريبان ساختاراين ادبيات را مي گيرد ودربطن خود ماهيتي را ايجادمي کند.

اما ادبيات درچنبره ايدئولوژي وسياست وتفکر جريان مند ، ادبياتي ست که اجازه ظهور وبروز خلاقيت را ازمولف مي گيرد وروزي مي رسد که به قول لوکاچ اگر هيچ ايدئولوژي بي تقصيري وجود نداشته باشد  ،پس اينگونه ادبيات نيزادبياتي ست که نمي تواند بي تقصيرباشد .

جريان ادبي دهه هفتاد نيز، جرياني کاملا مشخص وايدئولوژيک بود زيرا نتوانست خود را دربستري رها نمود دهد ودرهمان دايره بسته ادبيات رسمي اندکي سوژه هاي خود را سخيف تر وپرت تر نمود . زيرا شما مي تواني گاهي بهلول !!وار ازکنارصداهاي بسته بگذري تا نهايتا هرکه بخواهد جمله اي نغزازشما بشنود بگويد خوب هرجي براين ادبيات نيست ...

ادبيات هفتاد نيزمانند ايدئولوژي وسياست آلوده باند ، مافيا ي سياسي !! وحتي دن کيشوتيسم حاکم برکل فضاي فرهنگي ايران بود وبه همين مناسبت نمي توان آن را ژانر ناميد وبهتر است تجربه اي باشد که تکراران شبيه تکراريک اسيب دوباره به بدنه فرهنگ وادبيات ايران مي باشد. هرچند دراين کشورتکرارتراژدي ها به يک عرف تبديل شده است ، فقط هراسم اين است که تکراراين تراژدي ، طنزتلخ دوباره اي نگردد...

 

 

 

+ نوشته شده توسط محمدعلی شاکر