
واینبارهم نوروز...

سال نو می رسد وتو گمان می کنی چیزتازه ای اتفاق افتاده است وتو باورمی کنی هیچ اتفاق تازه ای نیافتاده است تنها یک سال برمسئولیتهای سنگین زندگی روزمره است اضافه شده است ، زندگی روزمره ای که شبیه تکراریک شکنجه دائمی همینگونه پیش می رود...
سال نو می رسد وتازه می فهمی که چیزهای تازه ، گرفتاریهای تازه را باخود می آورد ، اصلا معلوم می شود که فردا برای امسال ما چه خواهد شد ، سخت ترین این است که بی هیچ آرامشی بخواهی بمانی ، وقتی همیشه معلوم نیست چه اتفاق تازه ای خواهد افتاد.
سال نو می رسد بی آنکه کسی به فکر دل کسی باشد ، کسی یادش بیاید روزی عاشق بوده وازترس های مضحک پنهانی خود را فریب می داد... راستی عاشق بودن آنقدر "بد " بود که می بایست فراموشش می کردی ، راستی امروز دراین سال جدید بد نیست ازآن پاکی های مداوم یادی بکنم ، ازآن روزهایی که عاشق بودم وهی فریبم دادند ، ازآن روزهایی که حتی شبها نیزخیال راحت نداشتم که آزادی برایم رویایی شده بود تا دراتفاق امروز بیفتم ... با گلواژه ای شبیه عشق ... راستی عجب مجرم هولناکی بودم من که امروز فهمیده ام چگونه بی گناه قصاصم می کردندوبی انکه اطراف خودشان را ببینند.
سال نو می رسد بی انکه کسی به فکر کودکان کوچه ها وخیابانهایی باشدکه پژمرده دارند تجاوز می شوند وکسی به فکر دل آنها نیست . چقدر اشک می ریزم وقتی کودکان درون آسایشگاه های شبانه روزی را میبینم ، انگار"بارمان " مرا دارند شکنجه میدهندواین ازهمه چیزبرایم سخت تراست ... هرچند درهمین چند واژه هم دارم خودخواهی می کنم اما دلم می خواهد میتوانستم پدری برای تمام این کودکان باشم ، افسوس که این رویای بلند پروازانه را من دارم نه انهایی که باید داشته باشند!!!
سال نو می رسد وسفره های خالی عذابم می دهد ، سفره هایی که امید دارند چهارصباحی بعد وضعیت بهتر شود اما انگارکسی به فکر سفره های خالی آنان نیست وعذاب نمی کشد ... پس من که می نویسم این عذاب را بدوش میکشم ، تا کس دیگری نکشد ...
سال نو می رسد تا دیگران آرزوهایشان یکسال دیگر به دلشان بماند ، مهم نیست آرزوی من وامثال من چه بود ، اما آرزوهای خیلی ها به د لشان می ماند ، آرزو می کنم روزی این آرزوها برآورده شودتا شما ها بخندید که هیچ زیباترازلبخند برای آرزوهای شما نیست .
سال نو رسید وبرادرم هم نبود امسال ... هرچند سرسال تحویل برای او نیزاشک ریختم که دردنیای بهتر ، با تفکر بهتر ، پرازآزادی انسانیت خود را تجربه می کند ، اما من برای دلتنگی هایم اشک ریختم بی آنکه بدانند ، دل من با همه دنیا فرق دارد .