تبليغاتX
گورستانی شبیه خودم
جمعه 1387/12/16
 

مرگ درطبقه هفتم زمین

 

 

اگر امروز بعد ازپنج سال سکوت دوباره می نویسم ، پایه گذاری بردنیایی ست که باید شعر امروز را تحت تاثیرخودقراردهد ، دنیایی که هرچند تمامی عرصه های آن را فرامتن احاطه کرده است ، پرداختن به متن شبیه یک کابوس می شود ، متنی که به خاطر نبودمنتقد یا جرات نقد درفرامتن امروز کم کم دارد به فراموشی مرگباری سپرده می شود...

"گنجشکهاروی برف راه می روند" عنوان اولین مجموعه شعر فریاد ناصری ست . مجموعه ای که شاید مولفه های قابل توجه ای برای پرداخت داشته باشد ، که اگر  دارد درادامه آن را خواهیم خواند.

کتاب را ازنخست بررسی می کنیم یعنی ازنامی که مولف برآن نهاده است ... هرچند نام مجموعه هیچگاه شناسنامه یا هویتی برای کل مجموعه محسوب نمیشود اما به عنوان پیش درآمدی مشخص درهارمونی کلی مجموعه شناخته می شود، روزی اگر شعرهای پراکنده شاعران درکتابی به نام دیوان جمع می شد ، امروز هرمجموعه شعر فارغ ازفضای گرداورده شده درکلیت شعرهانیست ، پس نام این فرزند مشروع خلاقیت ذهنی مولف میتواند گویای ریتم کلی شعرهای آن شعر باشد ، با نگاهی گذرا وبه قصد درک ریتم کلی شعرهای این مجموعه به این نتیجه می رسیم که نام منتخب شاعر برمجموعه پیش درآمدی ناموزون باکل مجموعه است ، که اگر جدای ازاین مجموعه بود شاید می توانستی ازکنارآن به راحتی بگذری ، شاید البته دیدگاه شاعر به نام مجموعه دیدگاهی جدی وعمیق نبوده است وتنها خواسته نامی برمجموعه خود بگذارد ، اما این نوع نقطه شروع مانند نموداری است که یکهو درابتدا ازیک برآمدگی ناهمواری برخوردارباشد....

هنوز رئالیسم روشن یکی ازنقاط مبهم شعر امروز ایران محسوب می شود، هنوز دربیان ازواقعیتهای مشخص هراسی عجیب ما را فراگرفته است ، گویا قراراست درسایه اشارات سخن گفتن جای عناصرزیبایی شناسانه را بگیردونگذارد تا خاصیت برانگیزاننده وقایع وسیرجدالی آن نهفته بماند.

فریادناصری اگرچه مجموعه ای یکدست را فراهم آورده که براحتی میتوان درفواصل قدمهای نازک او برزمین یخزده ادبیات خط سیری مشخص را یافت ، اما این یکدستی گاه با ناهمواری هایی محصول فضای ذهنیت ایرانی همراه است .

چه جاهایی که شاعر می تواند بی پرده بگوید ،راستی اگر روزی حافظ سرازخاک بردارد وشعر امروز ایران را ببیند ، هزارها بارافسوس نخواهد خورد که چرا این مردم  صدهاسال بعد ازاین هنوز درعناصری پنهانی زیست می کنند وزبان درکام فروبرده اند؟

"به شمارش شن ها نشسته ایم / تمامی ندارد این ساعت / هرچقدرهم که برگردانمش / تو برنمی گردی / تنها تپه ای کوچک و/آفتابی که ازمن / برنمی آید "

زبان ازعشق گفتن ، درفضایی که دیگر عشقها باررمانتیک گذشته را ندارد ومحدودیتهای اجتماعی انواع واقسام راه های عشقبازی را روبروی یکدیگر گذارده جایی برای نگاه رمانتیک نمی گذارد ... توگویی شاعر باید زبانش عریانترازواقعیتها شود وخلقی تازه رانشان دهد که دنیای ذهن تنها می تواند ان را تصورکرد، زیبایی تنانه ای گرفته تا معاشقه های عریانی که غریزه هرمخاطب تشنه را برانگیزد واو را به سمت جدالی بکشاند که ماحصل ان رسالت اصلی هنر یعنی بیان هنر باشد .

نگاهی ساده به عریانی بی پرده تنانه ای که می تواند درهم آغوشی عناصر شعر مخاطب را به جایی بکشاند که یا خود شعر گردد یا شعر را درکف دست روی لبان غرائزش بازی دهد . شعر امروز ، شعری ست که گریزازهرچه محدودیتهای قرون وسطایی ست را حلال می داند وخویش را مخاطب مخاطبانی می کند که تشنه ترازفریاد این ناصری به دنبال عناصر بی پرده محدودیتها میگردند.

هرچند زیبایی زبان عاشقانه این مجموعه برمخاطب حرفه ای پوشیده نیست ، اما نگاه او اندکی تحت تاثیرفضایی ست که خودسانسوری برآن مستولی گشته تا او نگوید ازعاشقانه هایی که باید بگوید.

اما انگارشاعر هرجا می خواهد زیادبنویسد ، زبانش سرایشش پنهان می شود وبه لکنت می افتد پس به ناچاربه جایی میزند که همه چیزرا نگوید ... این دقیقا وصف سه شعر اول شاعراست که با قدرت تمام ودربیشترین عناصرزیبایی شناسیک شعر توانسته خلقی کامل را ارائه نماید ، سه شعر اول مجموعه نشان ازخلاقیت رو به زوالی دارد که دیگر اینگونه کوتاه وگویا گفتن را فراموش کرده اند ، هرچند این فراموشی درادامه نیزدامن خودشاعر را فرامی گیرد... ای کاش قلم دردستم بود تا دیگر شعرهایش را نیزبه این کوتاهی وگویایی می نوشتم ازسر:

"دردهان تو شعری بود/ وقتی که رودخانه های تنت خشکید /آئینه ای / جلوی دهانت گرفتند/پرنده ای /درون اینه افتاد"

درست است که قرارنیست هرمجموعه ای منطقی داشته باشد اما انگاربرهان خلفی پشت این مجموعه نهفته است تا ازاین طریق زوایای منطقی دنیای امروز وارونه به نتیجه برسد ، انگاراصلا قرارما این نیست که سیرحرکتی ما رو به سمتی باشد که استنتاجی مشخص ماحصل ان باشد بلکه درشعر های این مجموعه شما خویش را دریک منطق وارونه می بینید تا بهتر بتوانید منطق وارونه جهان پیرامون خود را درک کنید ... گفتم " منطق وارونه " چیزی که دنیای ذهن انسان ایرانی دقیقا اسیراینگونه منطق است ... همه چیزخود را ازاول ببینید اگر توازنی در حرکت وزمان دیدید ، بدانید مکان شما ایران نیست :

"این روزها شلواری می پوشم /که پاچه هایش را بالا می زنند/خیلی به من نمی آید/اما برای گذشتن از این دنیا خوب است"

 انسان نمی تواند فراموش سه غریزه اصلی خودآزاری ودگر آزاری وشهوت شود. بازهم درچنین دنیایی آخر من پای کسی را لگد می کنم یا درون جیبم " ابریشم وچاقو / چکه می کند" ... زیباترین فریادبرای انسان ازنوع ایرانی همین پرداخت برقطره هایی ست که یا برجسم او می چکد یا برذهنیت او ، شاعر خوب توانسته پرداختی شاعرانه گاه خویش را درمعرض شکارقراردهد وگاه دیگران را واینگونه نگاه دقیقا واکنشی ست که ذهنیت با "برهان خلف " او ثابت کرده است .

اما انگارقرارنیست این  ذهنیت به معنایی مشخص ختم شود وانگاراین چهارراه زیرزمین هیچ چراغ راهنمایی برای مخاطب باقی نمی گذارد...

ازدحام تصاویریکی ازمولفه های مهم این مجموعه است که با تکرارپی درپی وجلو ه های نامکشوف  خود ذهن مخاطب را به هرسمتی که می خواهد می کشاند تنها وقتی این تصاویرخویش را قربانی می کنند که آمیخته با زهری می شوند که پنهان درزبان مولف نشسته است .

زبان اما راه خود را ازاولین شعر پی گرفته است ، ناصری سروده است بی تکلف اینکه امروزچه کسی می گوید وفردا راستی چه خواهند گفت ... اگر قراراست برای زبان شعری امروز عناصری مشخص وجود داشته باشد دیگر شاعری ماجرای کوزه وآب می شود. پس زیادبه فکر یافتن شگردهای مختلف زبانی دراین مجموعه نباشید زیرا آنچنان تفاوتی با رگه های دیگر شعری  ایران ندارد.

راستی گاهی هم ناظم حکمت وعصمت اوزل به شعرها سری می زنند، نزدیکی اقلیم یا زبان یا هرچیزدیگر چنان فشاری برشعرها آورده که انگارناصری فریادش را شبیه دنیای آنها می زند یا آنها زبانشان شبیه دنیای اوست .

+ نوشته شده توسط محمدعلی شاکر