تبليغاتX
گورستانی شبیه خودم
یکشنبه 1388/07/19
 

بوی تاریخ / تا سیاووشی درون آتش

 

من که نمی خواستم بوی خون بدهد اطلسی

خیابان پرشود ازیاسهای خشک شده

من نمی خواستم

صدای این ترانه قطع شود روی لبانت

بیدارشو !

ترا به ماه قسم می دهم بیدارشو

بگذارمادرم برای آخرین بارلالایی بخواند وباز

من به خوابی تا آسمان بروم

 

ترا به  زنبقهای سیاه باغچه سوگند

به تمام آزادی های دریا قسم میدهم

بگذار

این گزاره ها تمام شود

کابوس امانم را بریده ازبس که مردم روی دستهای مردم

 

باورکن نمی خواستم

دستانم بنویسد نام تو را

وازنام تو

خون بریزد روی سفیدی جهان

هزاربارهم که نوبت ما شود

این آویزانی مدام / حکمی تازه می شود برای کودکی ام

 

من محکوم به نبودن نیستم

من محکومم که انسان بمانم و

تو مرا نمی خوانی به سوی خود

 

خدایا

این زجر دائمی را تمام کن

بگو فرشته هایت این طناب را بکشندبالا

تا گلویم تورا بیرون بریزد

مگرتاریخ چندکودک داشت / که لی لی کنان به سوی تو می آمدند

 

انسان به کدام دالان تودر تو رفته است

که سیاووش می اندازد درون آتش

که سهراب خاکستر می کند

وجشن می گیرد

حجله می بندد / وسیاه می پوشد....

 

خدایا تمامش کن

خودت این قصه را ختم به من کن

ختمی که مادرندارد فرزند 

وفرزندتمامی ندارد / هرچه می روند / هرچه می ایند

 

 

+ نوشته شده توسط محمدعلی شاکر
جمعه 1388/07/03
 

وخون تنها نشانه بود...

من می توانم ازخویش باشم

ازتمامی عشیره ای که یکبار

درزلزله ای مهیب /زیرآخرین لایه های زمین ماند....

- گلوله که ترس ندارد ماه !

یک لحظه ترنم مرگ می شود / روی سینه های تو

وشکوفه  ای می زند بیرون شبیه لبهای من

خواب این مردم آشفته نیست

خواب نیست

حقیقتی ست که خیابان شاعر ندارد

سکوت صدا ندارد

ترانه پرازموسیقی مرگ شده

                                         تمام گورستانهای دریا پرشده ازماهی های قرمزتنها

 

من می توانم حتی روی آیه های این کاغذتعریف شوم

ووجودخویش را به پرستشی ابدی بسپارم

به صلیب کشیده شوم

یا انتهای برزخی بیفتم / که خدا خواسته بود....

 

- باورکن گلوله ترس ندارد ماه !

یک لحظه بایست وچشمانت را ببند

که آبستن کودکی می شوی / که عاشقانه می سراید لبانت را

وفردا خورشید که مرد / زمین ازگورتو گرم می شود.

 

من می خواهم عاشق پاییزی باشم /که هیچ آدمی درونش برگ نباشد

وطناب برای تاب آوردن باشد /نه خواب

من کودکی هستم که می تواند روی ماه

                                                     خاکی ازجنس تورا ببیند

می خواهم / می توانم به روزهایی برگردم

که عشیره ای ازجنس تو را برایم بیاورد

تا بازآرزوی برهنگی کنم

                                 درون این کفن

                                 به نام سفیدی سینه های تو

من می توانم .

 

+ نوشته شده توسط محمدعلی شاکر