
ازدلتنگی هایم ...
برای برادرم بهمن
اینجا خانه آرام است
ودلتنگی های جهان درون قاب عکسی خوابیده است
ودرون ذهن خویش فریادمی زند
وگاهی دلتنگ می شود...
اینجا کوچه ها همیشه می مانند
باپاهایی برهنه ازدویدن بسیار
با لبهایی که بوسیدن فراموش می کنند
وگاهی صدایی درون زمان می پیچد
که خاطراتمان را مرور می کند
خاطراتی را که شیرین ترین ترانه بود
روی اتاقهایی که کوچکترین کودکان را درآغوش گرفته بود
یادت می آید
پشت همین پنجره ها صدا می زدیم : پریدن گنجشکهای پریده را...
یادت می آید
مرغ عشقهایی که هرروز
به تعدادانگشتهایمان می شدند
هرروز
قفس می بریدند
نفس می پریدند
اینجا کسی دلتنگ می شود
که اول شعرهایش یادتنهایی هایمان می افتد
اول ترانه هایش یادبازی هایی که هیچوقت تمام نشد
کودکی که مانددرون هزارسئوال نپرسیده ازگلو
کودکی که بزرگتر هم شد
ولی ندانست کجای جهان خورشید را پنهان کرده بودند
وستاره های اتاقمان مسافرکدام دریای آبی شدند
اینجا کسی دلتنگ می شود
که همیشه سوار بربالهای قناری
بوی شرجی گرفته بود
بوی رویایی که دور سرش می چرخید
راستی !!! یادت هست هفت سین
حافظ را به خانه می آوردیم وباز
هزاربارکوچه های شهر را می دویدیم با هم
فرارمی کردیم ازسایه هایی که سکوت بودند و
سایه هایی که ترانه
دنیا اصلا شبیه هیچکس نیست
شبیه هیچ ترانه ای نیست
شبیه کودکی هایی که پشت هم می گذرند وبه ما نمی رسند
به گرد ما نمی رسند
دیگر کسی نمی آید نوازشمان کند
درون اتاقی که ما بودیم
کاش پشت همان پنجره ها مانده بودیم
وفریادمی زدیم : "گنجشکهایی که پریده بودند"
ومارا با خود می بردند تا امروز نیاید
وامروز انگارمشقهای هرشبم دیرمی شود
بازجمعه ها سرد است
تافردا که توباشی
ومن تورانگاه کنم
وآوازهای مرغ عشق های کوچک را تکرارکنیم
کاش
پنجره ها رابسته بودیم ...
صمدبهرنگی :چهره حیرت انگیزتعهد

سالهاپیش که هنوز عشق روزنامه نگاری دروجودم شعله ور بود وکوله پشتی ام دستم وبا تمام مشکلات ریزودرشت این سو وآن سو به دنبال عشق خود می رفتم ، برحسب اتفاق دردفتر هفته نامه گل آقا با کاریکاتوری ازصمد بهرنگی روبرو شدم ، آن روزها همه بودند ، عمران صلاحی شاد و شنگول ، مرحوم صابری استاد بزرگ طنزهمچون سروی بلند روبروی ام بود ، همه را می دیدم ، آنروز با عمران صلاحی که هنوز مرگش را باور نکرد ه ام به دفتر گل آقا رفته بودم وبرای اولین بار با مرحوم صابری آشنا شدم ، یکهو کاریکاتور صمد بهرنگی را دیدم ، کلی با عمران ازاو یادکردیم ، ازوجودی که سراسر تعهد بود... مرحوم کیومرث صابری ازنامه ای گفت که برادرصمد ، اسد بهرنگی برای ماهنامه گل آقا نوشته بود – آن روزها ماهنامه گل آقا تخصصی تر بود درزمینه طنز- نامه را نشانم داد ، به من گفت شما که روزنامه نگارید بیایید وکاری درروزنامه ها برای صمد انجام دهید ... آخر آن روزها به تبع فراموشی غالب همه ازیادرفته بودند ، همین سخن زنده نام صابری باعث شد تا به آن اسد بهرنگی که حال دیگر ناشر بود تماس بگیرم . قول دادم درنشریات برای او ویژنامه ای منتشر کنم ، دوست داشتم ازدرویشیان هم مطلبی بگیرم که میسر نشد ، گویا نبود، نشد ، نمی دانم . ولی به هر روی با عده ای ازبروبچه های جوان یک ویژه نامه خوب دوصفحه ای درآوردیم که خیلی با اقبال روبرو شد لااقل درفضایی که دیگر همه او را ازیادبرده بودند . آن روزها اسد بهرنگی درتدارک انتشارکتاب " برادرم صمد " بود که اتفاقا آن را هم منتشر کرد وکتاب خوب وارزنده ای بود... مصاحبه زیر با اسد بهرنگی آن روزها انجام شد،جوابهایش را که مرورمی کردم دیدم چقدراین آدم جدیت درمعرفی وحفظ حرمت برادرخود داشته است وای کاش اکثربزرگان ما حامیانی چون اسدرا داشتند که درطول سالها اینگونه عاشقانه ازحریم فرهنگی شان دفاع می شدولی افسوس . گمان کنم یکباردیگر نیز این مصاحبه را درفضای مجازی به همت مجله ادبیات وفرهنگ منتشر کرده ام ودیدم چند جا هم بدون اجازه من منتشر کردند ، خدا را شکر که اینقدر اهل فرهنگ ، فرهنگی برخورد می کنند ....
صمد چهره شاخصی درادبیات کودک بود ، هم ادبیات ، هم مبارزه ، ازاو بگویید ...
اسد بهرنگی : درباره صمد بهرنگی وآثاراو تا کنون زیاد صحبت شده است ، دراین مختصربه نظرمن گفته احمد شاملو نویسنده وشاعر برجسته ایران گویاترین حرف است : " صمد چهره حیرت انگیز تعهد بود. تعهدی که به حق می باید با مضاف غول وهیولا توصیف شود: غول تعهد ! غول ، هیولا!"
چرا که درهیج دوره وزمانه ای همچون " تعهد روشنفکران وهنرمندان جامعه " خوف انگیزآسایش برهم زن وخانه خراب کژی ها وکاستی ها نیست .چرا که تعهد اژدهایی است که گرانبهاترین گنج عالم را پاس می دارد:"گنجی که نامش آزادی وحق حیات ملت ها است ."
ومن تنها این جملات را می توانم اضافه کنم ، صمدسعی می کرد سکوت نکند تا علامت رضا تلقی شود. او عقیده داشت . با گفتن ونوشتن خیلی کارها می شود کرد. حداقل می توان نگذاشت ، لقمه درست وحسابی وآسوده ازگلوی بالایی ها پایین برود.
نوشته های صمد ، توانست خیلی راحت بالایی ها را جوشی کند وبه وحشت اندازد ، او دست اولدوزها ، یاشارها ، پولادها ولطیف ها را با هم آشنا کرد. اینجا بود که لقمه درگلوی بالایی ها گیر کرد وماند.
چرا چندین سال کتابهای صمد منتشر نشد چه مشکلی وجود داشت ...
اسد بهرنگی : به نظر من شرح اینکه چرا کتابهای صمد منتشر نشد دردی ازدوستداران صمد را دوا نمی کند ، همین قدرکه انتشارکتابهای صمد هم اکنون مشکلی ندارد ونسل جدیدی که بعد ازصمد پا به دنیاگذاشته اند، کتابهای او راپیش رو دارند وغنیمت است وباعث خوشحالی .
بحث های زیادی د رخصوص مرگ صمد مطرح شد، هرکس یک نظری دارد ، نظرخودتان را صریح بفرمایید .
اسد بهرنگی :درباره مرگ صمدبهرنگی که مثل زندگی او حرف برانگیزشده به نظر من تادادگاهی به این امر رسیدگی نکرده وتنها شاهد عینی قضیه دردادگاه حاضرنشده است ، نمی توان اظهارنظرقطعی کرد. این مساله تنها با انکاروهای وهوی حل شدنی نیست . یک عده که اکنون طیفی را تشکیل می دهند برای بزرگ کردن شخص بخصوص دائم براین مساله دامن می زنند وسرچگونگی مرگ صمدچونه می زنند وتنها مدرکشان هم نامه جلال آل احمد وگفته های این آن است . که هیچکدام شان شاهد قضیه نبودند . طیف دیگری که این مساله را پیش می کشد وروی آن جاروجنجال راه می اندازد خیال می کند نوع مرگ صمد است که او را محبوب کرده است ، لذا برایب صدمه زدن براین محبوبیت قیل وداد را انداخته است ، این طیف بعد ازگذشت سی سال ازمر گ صمد هنوزمتوجه نشده است که این محبوبیت دراثرنوشته های شورانگیزصمد برهنگی وزندگی سالم وساده وسیمای مبارز او است که جوانان را به طرف او کشانده است نه چیز دیگر .درباره مشکوک بودن مرگ صمد دلایلی وجود دارد که من درکتاب " برادرم صمد ، روایت زندگی ومرگ او " بحث کرده ام ، من پیکر بیجان صمد را بعد ازگرفتن ازآب دیده ام ، چند روز قبل ازرفتن او به کنارارس با او حرف زده ام ، او خود پیش بینی می کرد که شاید به زودی سفری برایش پیش آید که دیگر برنگردد... .
صمدمعلمی بود که برخی ازمعلمان به پیروی او این شغل را انتخاب کردند ، این نسل تا چه اندازه با آثاراو آشنایی دارد ؟
اسد بهرنگی : ازاین گفته که " برخی ازمعلمان به پیروی او این شغل را انتخاب کردند " اطلاع زیادی ندارم ولی این مسلم است که صمد دوستان زیادداشت که معلم بودند ، دردوران زندگی اش نیزتاثیر زیادی روی آنها گذاشت . بعدها هم عده ای ازاین معلمان جوان از را وروش او درتدریس استفاده کردند ، کتاب " کند وکاو درمسائل تربیتی ایران " که صادقانه اشکالات مدارس وروش صحیح آموزش وپرورش را متذکر می شد . راه گشای آنها شد .
به نظر شما درخصوص آثارصمد چه کسی بهترین تحلیل را ارائه کرده است ؟
اسد بهرنگی :درباره آثارصمد بهرنگی تاکنون به کرات بحث شده است ، به خصوص درباره کتاب " ماهی سیاه کوچولو " حرفهای زیادی زده شده است ، که به مصداق هرکسی ازظن خود شد یازمن می باشد ونمی شود گفت کدام بهترین است این بستگی دارد به طرز تفکر نویسندگان وخوانندگان ، ولی به نظر من بهترین مقاله بلند یا به اصطلاح شما تحلیل درباره صمد وآثاراو مقاله " صمد جاودانه شد " نوشته علی اشرف درویشیان است . این مقاله بسیارشجاعانه وآگاهانه نسبت به زمان خود نوشته شده است ، که یکسال بعد ازمرگ صمد انتشاریافته است . این نوشته برای اولین باردرشماره سه دوره جدید مجله جهان نو مرداد ماه 1348 منتشر شد. وبعدها به صورت کتاب مستقل منتشر شد. درنوع خود یک حادثه بودوبازبه نظر من بهترین مقاله کوتاه را درباره صمد بهرنگی احمد شاملو با عنوان "ای کاش این هیولا هزارسر داشت " نوشته است ، این مقاله هم درکیهان شماره 8742 نهم شهریور ماه سال 1351 بمناسبت سال مرگ صمد منتشر شد.
ازهمه چیز گفتیم الا خاطرات شما وصمد ، ازخاطرات خود بگویید ...
اسد بهرنگی : درجریان کودتای بیست وهشت مردادماه ، درروزها کودتا با صمد درخیابانهای تبریزگشت می زدیم ،به این ور وآن ور سر میزدیم تا ببینیم چه خبرشده ، آن موقع صمد کلاس اول دبیرستان را تمام کرده بود ومن سوم دبیرستان بودم . درخیابان ها می دیدیم که چگونه اوباشان وچاقوکشان شاه درخیابانها عربده می کشند ، خیلی حرص می خوردیم ، چون قبلا درهمان دبیرستانی که درس می خواندیم بارها صدای " یا مرگ یا مصدق " راشنیده بودیم . این اوباشان وهمپالگی هاشان آن وقتها جرات نفس کشیدن درمدرسه را نداشتند ، همچنین ازدیدن به آتش کشیده شدن محل احزاب ودکه های روزنامه فروشی وبعضی کتابفروشان خیلی ناراحت بودیم . وقتی به خانه آمدیم ، مادرازدستمان عصبانی بودکه چرا سرخودی دراین شلوغی به خیابان رفته ایم . صمد با تمام کم سن وسالی اش ، خواست مادررابه حرف بگیردتا ازعصبانیت او بکاهد. گفت : "مادرنترس ! همه جا را ویران کرده اند ، ان قدر کاغذوقلم شکسته روزنامه وکتاب پاره پوره درخیابان پخش وپلاست که نگو " آن وقت دست به جیبش کرد ، نصفه مداد نوک تیزی بیرون آورد وگفت : " این هم قسمت من شد !" عجیب بودکه نوک مداد نشکسته بود . گفتم پسر این را کی ورداشتی که من ندیدم ؟ مادرگفت " خیلی خوب این هم سهم تو ازاین غائله " وخندید . صمد ومن هم خندیدیم وخشم مادرفرونشست .
اگر صمد بهرنگی زنده بود....
اسد بهرنگی :به نطر می آید اگر این سئوال را اینگونه پرسیده می شد که " اگر صمد عمرزیادی می کرد چه کارمی کرد؟ " بهتربود. مسلم است کسی که تا بیست ونه سالگی آنهمه کارانجام داده است درروزهای بعدهم اگر زنده می ماند روزگاربه بطالت نمی گذراند. من که برای تحقیق درزندگی صمد بهرنگی تمام آثارناتمام ویادداشتهای وکاغذپاره های او را دروبرم ریخته بودم ، واقعا تعجب می کردم که این آدم چقدرپشتکارداشت ، چقدرکارمی کرد. ببینید جوانی که مسئولیت اداره خانواده ای به گردنش است ، مرتب هم در روستاها ست ودرمدرسه است به مسافرتهای طولانی وکوتاه می رود ، کوهنوردی هم میکند ، رادیو هم گوش می دهد وبروقایع ادبی وهنری کشورش بی اعتنا نمی ماند، با نوشتن مقالات متعدد ویا حضوری اعتراض می کند- برای نموونه می توانید مقالات تند وتیز او را درمجلات معتبر آن روزها مانند " خوشه ، رهنمای کتاب ، نگین ، آدینه " ببینید – کتاب می خواند و....او هرکتابی را که می خواند یادداشتهای خود را به صورت حاشیه روی آنها می نوشت ، درعین حال روی ادبیات وفولکلور زبان ترکی نیز وقت زیادی می گذارد. روستاهای آذربایجان را زیر پا می گذارد تا یک حکایتی ، معمایی وترانه و... را جمع آوری کند او یک کتاب لغت به ترکی آذری به فارسی نوشته که ناقص مانده است . با این همه کاردرسیاست هم دستی دارد ... حیف ازصمد که دراول راه متوقف شد.
راوی آشفتگی جهان درون
دربررسی وشناخت " راجرزکریستفسکی " شاعر لهستانی
تصویرازJaroslaw Kukowski نقاش لهستانی
تاریخ کشور لهستان یکی ازآشفته ترین تاریخهای جهان محسوب میشود، کشوری که همواره میدان تاخت وتازبیگانگان واشغال ایدئولوژی های سرد ویخزده بعد ازجنگ جهانی دوم بوده است .ازاشغال آلمان نازی گرفته تا کشتاریهودیان بیگناه تا حکومت کمونیستهای وابسته و....
" راجرز کریستفسکی " درخانواده ای تنگدست " ورشو" متولد می شود ، کودکی او درنظام کمونیستی متحد کارگری لهستان گذشت ، نظامی که بعد ازاشغال لهستان توسط شوروی درسال 1945 به روی کار آمد وتقریبا دنباله رو اندیشه های ایدئولوژیک انترناسوینالیستی نظام توتالیتر جهانی شوروی بود. نظامی سرد وبیروح ودیکتاتوری حاکم برنظام اجتماعی لهستان کودکی منزوی اما دربستری هنرمندانه را رشد ونمو داد . خودش می گوید : " پدرم کارگر ساختمانی بود وشبها آنقدر مست می کرد که صدای آوازخواندنش تا فرسنگها شنیده می شد ، مادرم زن افسرده ای بود ، اواز پدر هیچگاه او را نرقصاند ، مادرم کتاب تاریخی بود متحرک که هرگاه جنگ را بیادمی آورد گریه امانش نمی داد... "
درسال 1981 وبا قیام ضد دولت نظامی لهستان او به همراه همفکران مستقلش به زندان افتاد وتا سال 1983 درزندان بود ... زندان برای او دوران طلایی بود تا با ادبیات الفت بیشتری بیابد ودست به خلق آثاریبزند که امروز به معنای واقعی درمحتوا خاصه زبان اوست ... " فرمان عشق " ، " سکوت ازدحام " ، "سوگورای برای الی "و... آثاری هستند که قبل وبعد زندان ازاو منتشر شدند...
او زبانی مدرن آمیخته با نگاهی درونی وبومی دارد ، زیبایی شعری " کریتفسکی " زیبایی ترمتن ودرزبان تنها نیست ، بلکه محتوای شعری او نیز به تبع متن وزبان حرکتی منطقی دارد. او ازانقلاب بیزاراست ، چیزی که سالهای جوانی خود را درفکر آن گذارنده بود، شعر برای او حرکت درمتن زمان به حساب می آید چیزی که منتقدان لهستانی او را " راوی آشفتگی جهان درون " نام نهاده اند.
من با سینمای لهستان آشنایی داشتم ، اما هیچگاه آن فضای سرد وساکت تصاویر را درشعر تجربه نکرده بودم تا اینکه با شعرهای این شاعر آشنا شدم ، شعرهایی ساکت والبته سرد وپر ازحرکت درمتن .
وقتی ازاوپرسیدند بهترین خاطره بعد اززندانت چه بود با قدرت تمام گفت : " تماشای فیلم " نوستالوژیا " ازتارکوفسکی .... شعرهای زیرازمجموعه "سکوت وازدحام "انتخاب کرده ام که همچون دیگر آثاراو برای اولین با به فارسی برگردانده می شود:
1
سکوت شکل مبهمی ندارد
تصویری که سکوت
خیابانی که سکوت
رستورانی که سکوت
مردمی که سکوت
شهری که سکوت
وگوسفندانی که سکوتشان سرمی برد
سکوت شکل تازه ای ندارد
پشت ویترین مغازه ای
روبروی دستفروشی
وحتی برسردر یک ساختمان سیاه وسفید
سکوت شبیه سکوت است
2
نه فاصله ازما فاصله می گیرد
نه دور
نه نزدیک
تمام این کلمات روی سنگی حک می شود
که باید برای همیشه بماند
من اولین شعرم را برای سنگ گورم گفتم
با صلیبی که تاریخ برپیشانی ام حک کرده است
من
سنگ گورم
3
سربازان به صف ایستاده بودند
این آخرین وداع با خودشان بود
همه سربازان شبیه راهبه های بودند
که به زفاف ملحدان می روند
وشام شبشان را با شیاطین قسمت می کنند
سربازان به صف ایستاده بودند
دردستانشان تفنگی بود
که خواب رفته بود
درنگاهشان نوری بود
که دیگر روبه خاموشی بود
درباورشان امیدی بود
که نومید شده بود
سربازی که به صف ایستاده بودند
حکایت یک شهر...
یادداشتی به مناسبت سالمرگ منوچهرآتشی شاعر

سعدی حکایت می کند: ناخوش آوازي به بانگ بلند قرآن همي خواند . صاحبدلي بر او بگذشت گفت : تو را مشاهره چندست ؟ گفت : هيچ . گفت : پس اين زحمت خود چندان چرا همي دهي ؟ گفت : از بهر خدا مي خوانم . گفت : از بهر خدا مخوان .
گر تو قرآن بدين نمط خواني/ ببري رونق مسلماني
سالها ی سال است اهل فرهنگ وقلم !!! دراین شهر حول خویش می گردند ونوای تازه ای نمی شنوی ، توگویی این آوازلحن خوش داوود است غافل ازگوش مستمعین که این فسیلهای دائمی را چگونه باید تحمل کند . ازکتابهای بی ماخذ مترجم گران ارج گرفته تا داستانهای شنگول ومنگول وار پیرمرد اسطوره اخلاق ، ازاشعار فلان جوان مانده در100سالگی مرگ شعر گرفته تا نواهای تکراری نی درانبان تهی .... داستان این شهر داستان سقوط است ، داستان ازهم پاشیدگی اجسادی که زمان پاشیدنشان اندکی هم دیرشده است .
اما این شهر همواره پیشرو بوده رفیق !!! همواره درتاریخ این بوده وآن بوده وفلان وبهمان ، پی امروز چه باید باشد ، امروز باید باشد لااقل شبیه یک گزارش ساده ازجمعی که درخانه های خود به اندازه سالهای عمرشان – نه روزها – کتابی خوانده باشند ، تجربه ای اندوخته باشند وخویش را به پویایی اندک رسانده باشند که نرساندند .
مطبوعاتشان شبیه همان کاغذدیواری هایی ست که اوقات فراغت دانش آموزان یا بازنشستگان بیکار را پر میکند تازه ازشما چه پنهان همیشه نیز این دانش آموزان بیکار یا رفوزه می شوند یا ازترس پدر خویش را کنارمی کشند نکند درکناراین رفقای بازنشسته خلق وخوی شبیه بلوغ زودرس بیابند... !!!!
مطبوعاتشان نیزکم کم دارد اززمان که هیچ ازتاریخ نیزعقب می مانند ، هنوز نتوانسته اند یک تولید فرهنگی مناسب را ازخویش نشان بدهند ، آخر کدام فرهنگ رفیق عزیز، کدام مطبوعات ...
واما منوچهرآتشی شاعر ، کسی که به قولی پیرمراداین جماعت ازهم گریخته بود ... آتشی نیزاخلاقی شبیه این جمع داشت ، نه اینکه امروز رفته است زبان من گشوده شده که همواره درحیات آن عزیز نیز ازنوع عملکرد فرهنگی ایشان گلایه مند بودم ، اززبانی که داشتم گلایه مند بود چه مستانه وجدی همواره می نواختم اما امروز قصد ندارم درنبود او سخنی بگویم که مجال بحث بامن را ندارد...
گویا این جماعت حیات وممات برایشان فرقی نمی کند ... سالهاست که حول همین دایره بسته ، گرد تفکراتی می چرخند وتوگویی هیچ تغییری دراین تفکر قرارنیست اتفاق بیفتد تا اینکه امروز دیگر پیرمراد آنها ازمیان رفته است و خود مانده اند وگوری که هرسال بربالای آن شیون می کنند ، اما شیونی شبیه شیون های هرسال با کاسه ای حلوا ودسته گلی والفاتحه ... .
آیا می شود جماعتی گرد گوری جمع شوند وچند منتقد به نام دعوت کنند تا ساختارنبوده شعری آتشی را لااقل در همان اشعار اول بیرون بکشد ،نقد کند وچراغی فراراه جوانان امروز این مملکت بگذارد . آیا می شود کسی بیاید واین کار را انجام بدهد . تنها آن رفیق درجوانی مانده ما با لباسی سیاه وژستی شبیه آلن دلون می رودپشت تریبون ، هرچند گمان می کند "چگوارا" درخواب هرشبش برایش لالایی می خواند وعاشقانه های شاملو درذهن مشترکشان سروده شده است !!! وازآتشی می گوید ، گهگاه هم دخترکی ، پسرکی ، وآخرسر هم پیرمردی ازقوم می گوید منوچهر ، آتشی ، منوچهروآتشی .... حالا هم سیگارها روشن مراسم تمام ، این مراسم را به یکی بسپارید تا سال دیگر ، راستی سلام آقای دیگر را هم برسانید امسال نبود سال دیگر اگر زنده بود بیاید ...
دو قدم آنسوترمردی خوابیده که هیچگاه آلوده اینگونه حرکات نشد... مردی که ازتباردیگری بود ... محمدبیابانی را ازیادنبریم ... او نیز بود...