
"مرگ" پایان یک روایت خطی
این مقاله پیشکشی ست به دختربی نشان ودرک زیبای او ازهستی

امروز بمناسبتی درگورستان شهر بودم ، محلی که شاید فضایی حزن انگیزترازآن وجود خارجی نداشته باشد ، حزن اما نه شبیه حزنی که انسان برای ازدست دادن دارد که حزنی فلسفی که هرانسانی را درزمان حضور به فکر وامی دارد وذهن او را به سمت چرایی اتفاقی می برد که پایانی ست بریک آغازوشبیه تمام روایتهای هستی ، ازعنوان تا انتها ساختی مشخص دارد.
مرگ اما مفهومی ست که انسان ازبدو پیدایش به عنوان اصلی ترین روایت واقعی از"هستی" با آن درگیر بوده است . وجودواقعی وطبیعی مرگ ازیک سو وساختارفکری آن درتاریخ تفکر بشر ازیک سوی دیگر مبنایی را ایجادکرده تا بد ین نتیجه رسید که تاریخ بشر حول هیچ تفکر دیگری غیرازمرگ بدین اصالت شکل نگرفته است . زیرا تنها مفهومی که بشر را درطول تاریخ همواره به سمت خود جذب کرده وتوانسته بیاندیشد که چگونه این پدیده شکلی متجسم میابد وآیااین پایان بافتی نمادگونه ونشانه ای دارد یا اینکه شکل ارجاع واقعی بوده ودیگر شکستن هرنوع نشانه ای بعدازآن منتفی ست ، همین مفهوم اساسی مرگ بوده است .
بشربه اندازه تاریخ پیدایش خود فرصت داشته ودارد تا به موضوعی اساسی درقالب مفهوم مرگ بیاندیشد . درهمین اثنا می توان درک کردکه اندیشه های بشری حول همین تفکرکم کم شکلی تاریخی پیدا کرده است . اززمان پیدایش انسانها ونحوه تدفین اجسادمردگان درمیابیم که انسان این دغدغه خاطر را داشته است که اولا مرگ چیست ؟دوما این پدیده چگونه پدیده ای ست؟ آنگاه تصورات خود را درقالبهای مختلف متصور شده است وتوانسته این شکلهای فکری را بوجودآورد.
برای همین است که مذاهب وادیان درشکل گیری حیات بشری همواره با این پرسش روبرو بوده اند ومفاهیمی را برای پاسخ بدین پرسش فراهم کرده اند وبرای نجات بشر ازاین سئوال ومفهوم اساسی، جهانی را خلق کرده اند که مرگ درآن مفهومی اسطوره ای یا افسانه ای یا غیرازواقعیت موجود میابد آنگاه بشر با اتکا بدین تفکر ، خویش را ازاندیشیدن رها می بیند ودراین رهایی به مفهومی کلیشه ای به نام زندگی می اندیشد .
دقیقا نقطه شکل گیری تفکرات فلسفی ، جامعه شناسی وتاریخ ، حول نوع نگرش انسان به مرگ موجودیت میابد . ادیان ، مذاهب ، اسطوره ها ، تابوها وحتی توتم ماحصل اندیشه بشر حول مفهوم زوال ازنوع مرگ وتعریف او ازمرگ می باشد .
دراینجا ذکر این نکته ضروری ست که مرگ گونه ای ازتعاریف مفهوم نیستی می باشد وبه همین دلیل دراین مجال مفهوم عمیق وکلی نیستی را مطرح نکردم وتنها ازواژه مرگ بهره جستم .
زمانی که بشر دراین اندیشه افتاد که این نوع نابودی حیات چیست وچگونه شکل می گیرد ، درباورهای اجتماعی خود برای رهایی ازوحشت وزوال مفاهیمی را خلق کرد تا بدان طریق بتواند اندکی خاطر آشفته خویش را دراین روایت خطی تسلی دهد ، درباور او مرگ مفهومی اسطوره ای ، افسانه ای و... یافت تابدانجا که حتی درنوع تدفین اجساد مردگان نییزتاثیری جدی گذارد .
هرکجای تاریخ درواکاوی باستان شناسانه به بشری تحت آداب ورسوم تدفین برخوردیم می توان به راحتی به این نکته رسید که این بشر ، بشری متفکر ودارای دنیایی فلسفی بوده که ازراه درک خود ازمفاهیم جهان ُ،هستی خودرا خلق می کرده است .
اما دراین سیر تطور منطقی عجیب حکمفرماست ، زیرا آنجا که دیگر شکل تدفین ثابت می ماند ، جهان تفکرقوامی تازه یافته وکم کم شکل تفکری آن شکلی منطقی گرفته زیرا این باورکه مرگ چیست برای او مهم ترازطبیعت مرگ می باشد .
درمقاله ای دیگر ازشکل گیری تفکرات حول مرگ درطول تاریخ بیشتر خواهم گفت .