
جامعه شناسی سانسور

زمانیکه به بحث دررابطه با سانسور درجوامع استبدادی می پردازیم باید چند تعریف اساسی را مدنظر قراردهیم ، اول اینکه سانسور چیست ؟ دوم سانسورگر کیست ؟ وسوم وشاید مهم تراشتباهات ما درتبیین این مفهوم درکجا قراردارد ... درهمین راستا می بایست علت شناسی ظهور وبروز سانسور را نیز مورد بررسی قراردهیم تا به درک صحیحی ازبروز وضعیت سانسوردرآثارهنری وادبی برسیم .
برای تعریف سانسور باید اندکی کلی نگر بود وآن را به حوزه های مختلف فرهنگی واجتماعی تعمیم داد، در تعریف کلاسیک سانسور عبارتست ازجلوگیری ازبیان ونشر هرعقیده واثری که با کلیت وجزییات دیدگاه های نظام حاکم درتضادباشد ... همینجای تعریف می بایست اندکی درنگ کرد زیرا نظام حاکم می بایست چه خصوصیاتی داشته باشد که ازنشروبیان عقیده واثر مخالف جلوگیری نماید واضح است که نوع نظامهای متکی برمشروعیت عمومی ودمکراتیک نمی تواند اینگونه باشد زیرا ماهیتا این نظامها برمبنای عقاید ونشر دیدگاه های گوناگون شکل می گیرد ونوعی ازتفکرات مخالف وموافق درساختارآنها به طور آشکار – ونه مستتر – موجود می باشد . عموما نظامهای اقتدارگرا ،تمامیت طلب ، توتالیتر ومستبد نظامهایی هستند که به صورت پنهان وآشکارازهرگونه نشر آرای مخالف جلوگیری می کنند ودرچنین وضعیت های سیاسی ، فرهنگی ، اجتماعی ست که پدیده ای مهلک به نام سانسور شکل می گیرد.
سانسور درنوع خود تنها متکی به جلوگیری نیست ، فی المثل دردنیای امروز مطالبی که شاید مخالف با مصالح اکثریت باشد یا اخلاق وعفت عمومی را خدشه دارنمایدنیزمشمول جلوگیری می شود ، اما این نیز خصیصه نظامهای توتالیتر نیست که مصالح اکثریت یا هرنوع تعالی نگری را مدنظر قراردهد وتنها به این علت که با مصالح اقلیت حاکم درتضاد است را مانع می شود.
اما آنچه اکثر حکومتهای سانسورگر برآن تکیه می کند واژه مهم وکلیدی به نام امنیت عمومی می باشد که این امنیت عمومی در نگاه این جوامع تعاریف وتعابیر گوناگون دارد وبرمبنای مصالح فرد واقلیت حاکم تعریف میابد .
امنیت عمومی نه به معنای حفظ ونگهداری اکثریت دربرابرآسیبهای احتمالی که به معنای حفظ وپاسداری ازایدئولوژی وتفکرات جریان یا فرد حاکم می باشد که خود را درلباس واژه های مختلف ازجمله " امنیت عمومی " به نمایش می گذارد .
پس درنتیجه مفاهیم نیز درجوامع استبدادی برمبنای نوع رفتارهای جریان حاکم معانی دیگری میابد . درچنین جوامعی دستورالعملهای بیان درراستای ایدئولوژی کل گرا تعریف می شود وبیان ونشر آن نیز می بایست برهمان مبنا شکل بگیرد تا جائیکه عدول ازان دستورالعملها می تواند عواقبی را دربرداشته باشد .
اما سانسور به خودی خود مشکل اساسی نیست ، درجوامع استبدادی تنها حذف وجرح وتعدیل مطالب نیست که خالق اثریا ناشر عقیده راتهدید می نماید ، بلکه عواقب سانسور کیفری به عنوان مجازاتهای بعد ازیا حتی قبل ازنشر نیز مهم می باشد .
درواقع سانسور بازدارنده نیست بلکه عواقب کیفری نیز برای بیان دارد واین عواقب خود بحرانی را به عنوان بحران مجازات بیان مطرح می نماید . آنچنانکه درقرون وسطی مشکل تنها بیان عقاید ضد کلیسا نبود بلکه عواقب اینگونه بیان برمبنای نوع تفکر کلیسا نیز مطرح بود که مجازاتهای آن زمان به نوعی ساختارسانسور کیفری را نیز نشان می دهد.
اما حال بحث اینگونه مطرح می شود که درچنین جوامعی که کنترل سازمانهای مختلف دردست قدرت حاکمه می باشد چه نوع تازه ای ازبیان شکل میگیرد که این نوع تازه خود وتنها بعد ازگذشت یک نسل خالق سانسور می شود.
ازهمین نکته وارد بحث سانسور گر می شویم ، شخص یا سازمانی که برمبنای دستورالعملهای تعریف شده ازسوی دستگاه حاکمه اقدام به عمل سانسور می نماید راسانسورگر می نماید ، اما آیا این فاعل ماجرا خود یک پدیده فکری نیست . سانسور گر نه به عنوان یک کنترل چی بلکه به عنوان یک اندیشه عمل می کند که بایدها ونبایدها را درزمان وبرمبنای اندیشه خود بیان می نماید . اگر الف امروز به عنوان نقطه تحریم مطرح می شود او تا حرف ی را نیز مشمول تحریم می داند زیرا او باور دارد بیان به هرشکل امکان عدول ازقاعده را دارد .
اینگونه است که سانسور به عنوان یک پدیده تنها نمی توان تابع یکسری قواعد مشخص دانست زیرا پدیده دوم یعنی فاعل عمل نیز خود وضعیتی تازه را درهراثرخلق می نماید .
استبداد درتمامی اجزاء جامعه خود را نشان می دهد، خشونتهای خانگی ، آموزش وپرورش ، اشتغال وحتی سانسور که می توان نتیجه گرفت که افراددرجوامع استبدادی خود نقطه فاعل سانسور می گردند تا ازاین ره آورد وبه طور ناخودآگاه اثری خلاف چهارچوبهای رایج خلق نگردد یا اندیشه ای بیان نشود.
سانسور درطولانی مدت نیز اثرخود را درجامعه می گذارد وروزی می رسد که دیگر فرد فرد جامعه چیزی به غیرازچهارچوب کل گرای ایدئولوژی حاکم نمی بینند ودرنتیجه بیانی غیرشکل نمی گیرد ، درچنین جوامعی که بیان غیرشکل نگیرد ، سانسور معنایی کلی تر می گیرد وجامعه به روزی می رسد که هرفرد خود سانسور رفتارواندیشه ها وزبان خود می شود وجامعه به اضمحلال دربیان خواهد رسید ودیگر آن روز هیچ تعریف هیچ می شودوهیچ تعبیرهیچ .
دوکلام حرف بی حساب وکتاب
آدم وقتی دلش درسفر باشد خبرندارد حول وحواشی اش چه می گذرد ، علی الخصوص وقتی که فرهادوشیرین وازاین قضا وقصه ها را تکرارکنی ، مگر نه تکرارتراژدی درزمان کمدی می شود ، پس با این جملات به اصطلاح فلسفی دل خودت را خوش کن وهی بکوب درسر تاریخ وعشق وعرفان ونمی دانم ازاین حرف وحدیثها تاببینی چه می شود؟ ماهم که یادگرفته ایم می کوبیم درسر تاریخ والبته مواظب باشیم یکهو تاریخ دوباره تکرارنشود... قصد نداشتم دراین بخش ازوبلاگ مقاله ای بگذارم دلم می خواست این بخش وصف دل باشد وعقده گشایی ازدل تنگ ولی انگاراین رسوایی دائمی به بیانش نمی ارزد ، آخر بازتکرارتراژدی تاریخی کمدی می شود . کاشکی لااقل من کمی به اندازه خیلی بلد بودم حرفهای خودم را هی تصحیح وتکذیب کنم ، مردم هم که حافظه ندارند رفقا ، می گویند ای قربان دهانت تو بگو ما هم بع بع ... .
البته قرارنیست حرفهای این فال قهوه همه اش تکراری باشد ، نمی شود یک جور دیگری هم رقم بخورد مثلا رگه ها ولکه های مانده قهوه یک جوری بشود و آخرش هم اون رمال بگوید ، این فال آنقدر قاطی پاتی هست که نمی شود چیزی ازدرونش درآورد لطف کن خودت بگو چه می خواهی تا بدهم دستورش را بگیرم ، بخشنامه شود بزن به درب سرنوشتت بدرک که تلفنهایت را جواب نمی دهد ، تو عاشق باش این قصه را قول می دهم من تراژدی کنم ، کمدی تاریخی به اندازه کافی ازخیر سر آقایان داریم ، لااقل این مقوله عشق بگذاریک تراژدی بشری باقی بماند.
بازهم آمد بنشیند روبرویم وهی ادای آدمهای فهمیده را دربیاورد ، آخر تو می دانی من چه می نویسم ، من خودم هم نمی دانم دارم چه بلغور می کنم ، تنها آنهایی خوب می دانند که قراراست یک زونکن پرازاین اراجیف را بایگانی تاریخی کنند برای روز مبادا ، ما که چیزی جزء کلمات درهم نمی گوییم ، تو بدان ، تو فقط بدان ، که داری به حدی به جنون می بری ام که حتی ترآژیک ترین قصه های تاریخ هم درباره این قصه لنگ خواهد انداخت ، حالا حساب کن گریه مرا درآوردی چه رسد به چهارتا مخاطب بدبخت که نشسته اند بگویند این ادییات الفاتحه .
راستی ، این ادبیات الفاتحه !!! این چه مجلس ختمی ست که تمامی ندارد ، نه سوم نه هفت نه چهلم همین جور هر روز هر روز عزارداران هیئت تشکیل می دهند وبه سر وسینه می زنند ولی تمامی ندارد ، خوب این هم خصلت ادبیات درجوامع شبیه تراژدی وتکرارتراژدی تاریخی ، خوب شد این عمو یک غلطی قد سرش کرد که ما هم هی تکرارکنیم . .. دیگردوست ندارم ازاین دست اراجیف رابه خورد شما مخاطبین عزیزبدهم فقط خواستم بگویم این داستانهای آبکی شیرین وفرهادی ولیلا ومجنونی رانخوانید خنده دارشده ، خواستید گریه کنید خبرخودم کنید یک قصه پرازحسرت ودادوگریه دارم شاید تکرارکمدی تاریخی شد تراژدی مرگ ...
حافظ جان زحمت بکش ومجلس مارا معطر کن تا مردم دوکلام حرف حساب هم بشنوند:
آن یار کزو خانه ما جای پری بود
سر تا قدمش چون پری از عیب بری بود
دل گفت فروکش کنم این شهر ببویش
بیچاره ندانست که یارش سفری بود
تنها نه ز راز دل من پرده برافتاد
تا بود فلک شیوه او پرده دری بود
منظور خردمند من آن ماه که او را
با حسن ادب شیوه صاحب نظری بود
از چنگ منش اختر بد مهر بذر برد
آری چکنم دولت دور قمری بود
عذری بنه ای دل که تو درویشی و او را
در مملکت حسن سر تاجوری بود
اوقات خوش آن بود که با دوست بسر رفت
باقی همه بی حاصلی و بی خبری بود
خوش بود لب آب و گل و سبزه و نسرین
افسوس که آن گنج روان رهگذری بود
خود را بکش ای بلبل از این رشک که گل را
با باد صبا وقت سحر جلوه گری بود
هر گنج سعادت که خدا داد به حافظ
از یمن دعای شب ورد سحری بود