
ادبیات محدودیت نمی پذیرد...
گفتگویی با یاواتی رانجا شاعر معاصرشبه قاره هند
مخاطبان این وبلاگ در پست های گذشته با این شاعر خوب شبه قاره هند وخصیصه های شعر امروز شبه قاره هندآشنا شدند ، نکته اساسی این است که به دلایل مراودات دولتی وهمچنین عدم توجه روشنفکران مستقل به ادبیات هندوستان کمتر مخاطبان ایرانی توانسته اند شعر مستقل شبه قاره هند را بشناسند ونظرات وتئوری ها وتحلیل های این ادبیات را ازمنظرهای گوناگون دریابند. زمانیکه با این شاعر هندی آشنا شدم ، گمانم ازپرداخت به نوع خاص وکل کننده ای ازادبیات بود ، درابتدا برمبنای سبقه تاریخی ذهنیت خویش بسیارکسل کننده دیدم ، اما ناگاه با شناخت بیشتر نظرگاه ها وآثاراو دریافتم که ادبیات مستقل وپیشرو هند حرفهای بسیاری برای گفتن دارد واین پدیده نیزبه تبع جریانهای ادبی غالب درجهان امروز تلاش دربه روز نگاه داشتن خود می دارد. گفتگویی دو ساعته را با این شاعر پیشرو شبه قاره هند انجام دادم که بخشهایی ازآن را برای شناخت مخاطبین وبلاگ می آورم ...
شاکر: آقای رانجا آنچیزی که بیشتر به عنوان ذهنیت غالب ازادبیات شبه قاره هند درذهنیت من نقش می بندد ، تعلق خاطر شاعران این ادبیات به زبانهایی دیگر من جمله فارسی ، انگلیسی ، فرانسوی وگاها زبانهای بومی هند ، اما جلوه های استقلال درزبان سرایش دریک زبان مشخص ادبی که ادبیات هند را به آن زبان بشناسند کمتر دیده می شودبه نظر شما علت درچیست ؟
رانجا: هندوستان کشور ملتها وعقاید وآراء مختلف بوده ، ملتی که همواره تلاش کرده برمبنای صلح ودوستی وتعامل همه فرهنگها را بپذیرد وازهمه فرهنگها به عنوان یک فرهنگ مهمان بهره گیرد ، به طور مثال زبان وادبیات فارسی به عنوان یک زبان وادبیات غنی وپربارهمواره مدنظر مردم این شبه قاره بوده است من تنها می توانم این مقایسه را درخود ایران وبعد ازحمله اعراب مثال بیاورم که به نوعی زبان علم وفلسفه درایران به طور غریبی زبان عربی شده بود وتمایل دانشمندان ومتفکرین ایرانی برای مفاخره پرداخت به واژه ها ودستور زبان عربی بود ، به نوعی که ایرانی ها چنان خدمتی به زبان وشناخت زبان عربی کردند وآن را ازیک زبان محض بومی به ساختی جهانی تبدیل کردند که خود اعراب نتوانستند تا کنون این کار راانجام دهند ، ادیبان هند نیز توانستند با شناخت زبان وادبیات فارسی وهمچنین غنای فرهنگی وسبقه تاریخی فرهنگ خویش به نوعی شناخت ازادبیات فارسی برسند که به نظر من خود ایرانی ها هم نرسیدند. اشعاربیدل امروز برای مخاطبان ایرانی بسیارثقیل ودیرفهم به نظر می رسد این درصورتی ست که حلاوت شعر بیدل برای ما به زیبایی هیج شعری نیست .
شاکر : ایا همین تعلق خاطر اهل ادبیات هند به فرهنگهای دیگر آنها را ازپرداخت به زبان وپرورش زبانی خویش محروم نکرده است ؟
رانجا : من دراین زمینه با شما موافقم چون زمانیکه قراراست شعر هندرا بررسی کنیم ، اندکی کفه ترازوی ادبیات هند درزبانهای دیگر سنگینی می کند ، البته این نشان ازواپسماندگی شعر به زبان بومی نیست ، بلکه شاید مولفین به نوعی گستردگی مخاطب یاشاید مفاخره زبانی می اندیشیدند ، درهرصورت دنیای رسانه ای امروز می تواند ادبیات را به نوعی حرکت دهد که زبان بومی شما بتواند شکلی جهانی پیدا کند ، اگر زبان این کارکرد را نداشته باشد لااقل مفاهیم می توانند این شکل را ارائه دهند ، نگاهی ساده به بخشی ازادبیات داستانی آمریکای جنوبی این نکته را کاملا نشان می دهد.
شاکر : نمی دانم چرا هنوزاین کارکرد فرهنگی برای من جا افتاده نیست ، به طور مثال ادبیات فارسی نیز درمهاجرت نیزتقریبا شکلی مهمان دارد ، شاعران برای ادای احترام به باورمهمان بودن گاها شعربه زبان ان کشور می گویند واتفاقا مخاطب هم دارند ، اما این ادبیات ، نام ادبیات فارسی یا مثلا ادبیات سوئدی سبک ایرانی نمی گیرد اما درادبیات هند قضیه فرق دارد این نوع ازخود بیگانگی فرهنگی ایجادکرده که مثلا ادبیات فارسی سبک هندی یا ادبیات انگلیسی هندوستان و...
رانجا : شاعران مهاجرایرانی شکل دیگری ازسرایش رابه زبان کشورهای دیگر درچهارچوب همان فرهنگ ها وزبان دارند که تلاش آنها صرفا دررسمیت یافتن است ، من شعر بسیاری ازشاعران مهاجر ایرانی را خوانده ام که اتفاقا غنی وپرازآمیزه های بومی ایرانی ست وظرفیتهای خاص زبانی دارد ، اما شعر به زبان کشور دیگر گفتن برای آنها این شکل راندارد... شاعران هند که به زبانهای دیگر شعر می سرایند با همان ساختمان فکری بومی خود می سرایند واین موضوع آنها را به سمت وسویی دیگر می برد که آن سمت وسو به رسمیت شناختن ادبیات ملک دیگری نیست تنها استفاده ازظرفیتهای زبانی زبان دیگر است که بتواند درآن زبان وبا وام گرفتن آرایه ها وصنایع ادبی دست به بیانی آسان بزند .
شاکر : با این حساب می تواند ادبیات هند را به دوبخش زبان وادبیات هند وزبان وادبیات هند دربانهای دیگر تقسیم کرد ، اززبان فارسی که بگذریم ، اندکی نفوذ ایرانیان برمی گردد به دورانی که دیگردربارهای شاهان ایرانی پذیرای شاعران درباری نبودند وآنان به ناچار به سمت درباره پادشاهان هند رفتند ومورد ملاطفت وتوجه آنان قرارگفتند ، اما تاثیر استعماردرهندوستان اینقدر بوده که امروزه حتی جریان شعرانگلیسی نیزدراین ملک بوجودآمده است ؟
رانجا : من با این برداشت شما مخالفم زیرا هندوستان ازدیربازبا فرهنگ ایران تعامل داشته است ، ظهور وبروز ترجمه آثارمانند کلیله ودمنه ، مهپاره و... درادبیات فارسی نشان ازمراودات خاص فرهنگی فی مابین مردم هند وایران داشته است ، هم اکنون اقوام پارسی درهند بسیارموردتوجه هستند ، این سبقه تاریخی به نظر من برمی گردد به شناخت کامل مردم هند وایران ازفرهنگ یکدیگر ، اتفاقا استعماربه فرهنگ هند شکلی رمز آلود وهزارتو داد وآن هم بخاطر عدم تعامل با این فرهنگ بود ، همین نکته ای که شما مطرح کردید دررابطه با مهاجرت شاعران به دربارپادشاهان هند نشان ازآگاهی آنان به ذهنیت شاهان هند داشت که امری قابل توجه است . استعمارتاثیرات بسیاری درفرهنگ هندگذاشت . شما نیزشاعرانی دارید که به زبان عربی شعر گفته اند ، آیا جلو ه هایی ازعرب بودن را دراشعارآنها دیده ایدیا صرفا بهره گیری ازظرفیت زبانی برای زمانی بوده است .
شاکر: سرایش شعر به زبان عربی برای شاعران ایرانی نوعی گسترش مخاطب وهمچنین مفاخره درجهت گسترش معانی بوده است ، نه اینکه زبان عربی گستره معانی شعر را وسیع می کند نه ، اتفاقا نگاهی به شعر عرب وشعر پارسی این نکته را نشان می دهد که زبان وادبیات فارسی به غنای ادبیات عرب هم کمک کرده است ، شاید به قول امروزی ها نوعی " مد " یا " تیپ " زبانی بوده است ، چیزی که فردوسی ازآن شدیدا دوری می کند.آیا چنین تعصبی درادبیات هندنیزوجود دارد ؟
رانجا : تعصب درادبیات اندکی ادبیات را محدود می کند ، ادبیات محدودیت نمی پذیرد ... اما می شود همان شکل سرایش را دراشعاربسیاری ازشاعران هند دید ، زمانی که مفاخره به جای زبان به نشانه های بومی ختم می شود خوب همین نوعی تعصب درجلوه های بومی ست ، اگر یادتان باشد گفتم بخش عمده ای ازادبیات داستانی آمریکای جنوبی همین جلوه ها را دارد ، اما با رویکری که امروزه حتی شما ومن نیز" ماکاندو " را می شناسیم ، اما چقدر دیگران " زابل " را می شناسند!!!
این گفتگو کماکان ادامه دارد ، امیدوارم روزی بتوانم تمامی ان را منتشر کنم زیرا حاوی نکته های جالبی ازسوی این شاعر درباره تنانگی ، حجاب کلمات ، ناخودآگاهی می باشد ...
عدم تحلیل صحیح تاریخ واستبداد
با رویکردی به کودتای بیست وهشتم مردادماه 1332

تاریخ ایران همواره به عنوان تکیه گاه مهم تحلیلی درهروضعیت خود را نشان میدهد ، زیرا به طرزخارق العاده ای تکراروضعیت های پیشین درساختارزمان دیده می شود. اما آیا ایرانی ها حافظه تا ریخی ندارند ؟ آیا شکل وبافت اجتماعی زندگی انسان ایرانی همواره درانتظارنشستن تکرارنوعی ازگذشته است . آیا تکرارگذشته به عنوان نوع تازه ای درزمان محسوب میشود؟
قبل ازاینکه هرپاسخی برای سئوالات بالا مطرح شودباید به بررسی علل وعوامل وآسیب شناسی بروز استبداد پرداخت . درزمان تکرارتاریخ نوعی کمدی را به همراه می آورد. جامعه ای سنتی با وابستگی شدید به وفاداری های قومی وقبیله ای با نشانه های مهم سنتی همواره دست به خلق تعصبات اجتماعی وسیاسی می زند که این امر اورا ازشناخت ساختارحکومت مرکزی دور می نماید وتنها درگیر فضایی می نماید که آن فضا مخلوق همان وفاداری های بنیادی به اصولی ست که قوم وقبیله وشهر ( ازنگاه انسان ایرانی نه به مفهوم تئوریک ازمدنیت ) برای او رقم می زند.
همواره تاریخ برای ایرانی ها ، شکلی ایده آل بوده زیرا نوع باورهای خلق شده توسط ذهنیت سنتی درتاریخ شکل وسیعتری داشته ونشانه های مدرنیت درآن کمتر بوده است .
چنین جامعه ای دربیماری تاریخی ذهنی به سر می برد واینگونه است که غفلت ازنوع حکومت مرکزی وشکل گیری تفکربرای این شکل ازانسان مشکل می نماید ، پس درنتیجه هرگونه حادثه ای برای انسان ایرانی درطول زمان رقم می خورد وشعاری اساسی را شکل می دهد که یادگذشته ... .
اما نکته مهم تر درطول تاریخ ایران همواره تکرارمبارزه ای نظام مند علیه جلو ه های آزادیخواهی می باشد . هرجا که جلوه ای ازآزادی شکل گرفته است واین آزادی به قدرتی مدنی دست یافته وتوانسته خود را درعرصه های حکومت نشان دهد به طرزی کاملا مشخص وبا استعانت ازابزارهای قهری ازمیان برداشته شده یا دچارتعدیل وجرح شده است .
قیام مشروطه وحکومت ملی دکتر مصدق ازاین دست هستند. شاید تنها نقطه حکومت ملی مصدق حرکت درامتدادمدرنیزه شدن مشروطه بود که به دلیل همین سبقه تاریخی ازمیان بردن آزادیخواهی درایران جای خویش را به کودتایی مشخص داد.
دراین مطلب قصد اساسی من نشان دادن وابستگی یا عدم وابستگی کودتای 28 مردادماه سال سی ودو نیست زیرا وابستگی آن زیادگره ای ازمشکلات تاریخی ذهنیت استبدادی انسان ایرانی بازنمی کند تنها مدارکی تاریخی را به عنوان بخشی ازتحلیل به ما ارائه می نماید.
جدای ازاینکه این فرمان درواشنگتن صادرشد یا سازمان سیا برنامه ریزی کرده والی اخر باید این نکته را مدنظر قرارداد که به علت همان شکل ازماهیت تفکر ایرانی که دربالا ذکر شد این کودتا بالاخره رخ می دادوایرانی توسط خود ایرانی به چالش قهری کشیده می شد وجلو ه های قانونگرایی وآزادی خواهی بالاخره با حرکتی قهری ازمیان می رفت .
انسان ایرانی همواره درطول تاریخ نتوانسته خویش را با مبانی استبداددرتعارض ببیند ، آنجا که کاوه آهنگر قیامی را علیه ظلم وبیداد ضحاک ماردوش رقم می زند ، بی میل ورقبت مردم وبدون توجه اینکه این تبارکه فریدون ازآن اوست همان تباری ست که ضحاک را رقم زد ، حکومت را به فریدون می سپارد بی آنکه اندیشه حکومت مردم را درنظر خود جلوه نماید . آیا فردوسی به عنوان یک ایرانی همین آسیبهای اندیشه گی را درخود نهفته نداشته است . حکومتی که نمی بایست ازآن رعیت هامی شد وحق مسلم همان تبارهای مستبد می باشد.
باید قبول کرد کودتای بیست وهشت مرداداتفاقا حرکتی کاملا منطقی درتاریخ ایران بوده است واین سرنوشتی کاملا مشخص برای نشانه های دموکراتیک ومردمسالارانه درایران است .
استبدادساختاری ست که درطول تاریخ ایران نشانه های خویش را ثابت نگاه می دارد وهرگونه تلاش تغیر پذیرآن توسط همان نشانه هایی که به عناصراجتماعی نیزوارده شده است ازمیان می رود وعمری به کوتاهی زمان بروز آن خواهدداشت .
یکی دیگر ازآسیبهای بروز حرکت کودتا درآن مقطع عدم انسجام اجزاء حکومت مرکزی بود. زیرا مصدق نیز مانند دیگرایرانی ها نتوانسته بود تعامل صحیحی میان اجزاء مشخص حکومت مشروطه وسلطنت ایجادکند تا ازره آورد منطقی دموکراسی ، شکل زوال سلطنت رقم بخورد. بلکه او نیز با قبول ساخت سلطنت تنها ازراه درگیری های شخصی وهمچنین سیاستهای درون گروهی سعی دراصلاح داشت ودرچهارچوب همان شکل تاریخی مفاهیم جدیدی را به صورت روبنا به عناصر القاء می کرد.
فراموش نکنیم تنها گام موثر مصدق بهره گیری ازهمان احساسات وفادارانه قومی وملی مردم درقیام ملی شدن نفت بود که حاصل آن نیز وابستگی مردم به آرمانهای بود که مصدق نتوانست ازاین وابستگی وزمان به نحو موثری بهره گیرد.
باید دانست که این جنبشهای سیاسی درتاریخ ایران جنبشهایی هستند که هیچگاه نتوانستند حرکتهایی بنیادین را رقم بزنند وناگریزبه اضمحلال مقطعی هستند ، اگر به دنبال تحلیل صحیحی ازاین رویدادهای تاریخی هستیم باید شکل وبافت اجتماعی انسان ایرانی را به درستی درک کنیم .
خلق نشانه های تصویری دراستبداد
نگاهی به فیلم " سازدهنی " اثرامیرنادری

« وقتی انسان مصیبتی را که طاعون همراه می آورد می بیند ،باید دیوانه ،کور یابزدل باشد که دربرابر آن تسلیم شود . » آلبرکامو
استبداددریک جامعه زمانی رشد می کند که جامعه درناآگاهی تمام سیرکند ونتواند خود را با معیارهای دانایی همراه سازد . مستبد اما تلاش می کند تا جامعه را درناآگاهی وعدم اطلاع ازمفاهیم دانایی محور بگذارد ودراین سوناآگاهی مراتب استثماررا بوجودمی آورد.
جامعه ای که عناصرآن نمی توانند بیاندیشند، وبرمحور اقتصادتک محصولی حرکت می کند ، تنها برای بقاء خویش را به آب وآتش می زنند وازهر طریق ممکن سعی دربقاء را دارند ، آنها نمی دانند اعمالی که برای رسیدن به این بقاء انجام می دهند چگونه ماهیت بشری آنها را زیر سئوال می برد وگاه گاه آنها را در حد موجودی غیرنشان می دهد .
سازدهنی شاهکاربی بدیل امیرنادری سینماگر توانای ایران است که توانسته با به تصویر کشیدن فضایی ابتدایی ازیک جزء به کلی تحلیلی برسد وذهنیت مخاطب را درچرایی اعمالی برای رسیدن به امیال سوق دهد.
فیلم "سازدهنی " دارای چند نقطه بسامدی بالا می باشد :
1- خلق استثماردرلباس سازدهنی
2- اضمحلال انسان معاصر
3- آغازطغیان بدون آگاهی
4- انقلاب
انسان همواره برمبنای آگاهی وعدم آگاهی سرنوشت خویش را رقم می زند ، جامعه ای که عناصرآن دربستری آگاهانه به قضایا می نگرند می توانندخویش را ازسیطره استثمارزاییده ازدل قدرت فراگیرنجات دهند ، اما درجوامعی که فردفردمردم برمبنای بسترهای ایجادشده تاریخی ازسوی حکومتهای استبدادی قدرت شناخت وتامل را ندارند یا اینکه آنقدر جامعه تک محصولی آنها را گرفتاردغدغه های گوناگون وروز مره کرده است که رمقی برای اندیشیدن ندارند خویش را برده استبداد می کنند.
اما دربند بعدی اندکی موضوع عمیق ترمیشود زیرا انسان آنقدربه اضمحلال می رسدکه دردنیای آگاهی های پیرامون خود نمی تواند حس آگاهی را برمبنای شرایطی که درآن بسر میبرد کسب نماید. انسانی که تحت سیطره استبداد قرارمی گیرد برمبنای اهرم "سرکوب" یا" نیاز" خویش را دراختیاراستبداد قرارمی دهد ، نیازاما به چه چیزی ؟ زمانیکه نیازبرمبنای آگاهی طبقاتی رشد پیدا می کند به هرنحو خود را برای برطرف کردن آن به آب وآتش می زند که اگر عامل استبداد بخواهد با اتکابر اهرم قدرت آن نیازرا برآورده کند لاجرم نوع رسیدن انسان به عامل نیازبازتولید استثمارتازه ای می کند که ماحصل آن اضمحلال بشر در چنگال استبدادمی نماید.
اما زمانیکه انسان کم کم ازوضعیت موجود ناراضی می شود راهی جزء مقابله با شرایط فعلی ندارد ، اما بازهم استبداد نیاز را در او بیشتر می کند ، غافل نشویم ازعامل سرکوب که می تواند دراین اثنا فکر طغیان را نیزدرنطفه خفه کند ، اما به هرشکل طغیان برعلیه باورهای استبداد چه آگاهانه ، چه ناآگاهانه خود بازتولید انقلاب می نماید .
درگوشه گوشه فیلم "امیرنادری " این شناخت عمیق تر می شود تا برمبنای آن بتوان به درک تازه ای ازمفهوم انسان دربند رسید ، امیرنادری با بهره گیری ازساخت زندگی بومی به نوعی کلی نگری رسید که این کلی منبعث ازشکل های نظام یافته استبداد در جوامع شرقی می باشد .
امروز با رشد فکری – تکنولوژیک جوامع وآگاهی های ناگریزبیرون آمده ازدل این عصرشاید نگاه نادری را اندکی نمادین می نماید ، اما همین نمادها می تواند در هرجامعه که درگیر پروسه استبدادواستثماراست خود را به وضوح نشان دهد.
استبدادامری سیاسی نیست ، بلکه فکری وتاریخی ست که خود را درزمان نشان می دهد وراه برون رفت آن نیز علی رغم نگاه "امیرنادری ونشانه های تصویری اش " طغیان نیست ، زیرا همان طغیان نیزخود بازتولید استبدادتازه ای ازدل استبدادمضمحل شده می نماید .
امروزه این نوع نگاه های نمادین نمی تواند راهگشا باشد وتنها ماجرای ذکر مصیبت را دارد ، زیرا استبدادنیزشکل های تازه ای گرفته که رسانه ها به آن رنگ وبویی پیچیده داده اند.
به هرشکل امیرنادری فیلمسازتوانمندی ست که می تواند ازدل روایت های بومی وخلق ساختاری غیرمتعارف درنگاه بومی مفاهیم عمیق را به تصویربکشد .
بحران آفرینی در ماهیت ادبیات

شاید اگر روزی قرارباشد بزرگترین بلای بنیان فکنانه برای ادبیات را نام ببرند بی شک ایدئولوژی به عنوان اولین نام مطرح خواهدشد. ایدئولوژی که هنرمندان را در راه برون رفت ازاین بلا به مهلکه هایی خواهد انداخت که ادبیات امروز ایران بدان دچارشده ونه تنها ادبیت درآثارادبی به حداقل رسیده بلکه ادبیات را به عرصه ای برای عقده گشایی غرائز سرکوب شده ازسوی ایدئولوژی حاکم تبدیل کرده است .
قصد ندارم دراین مجال کوتاه به تحلیلی وسیع ازادبیات امروز ایران بپردازم تنها با استعانت ازواقعیات موجود درادبیات امروز ایران گزارشی خواهم دادتا اندکی اذهان منتقدین ادبی را به سمت خودجلب نماید هرچند منتقدین نیزدرحکومت رابطه ها وعدم وجودفرهنگ واسلوب ،رسالت خویش را رها کرده اندوبه مجیزگویی ازیکدگرمی پردازند.
زمانیکه ایدئولوژی حاکم برمبنای جهان بینی وسیرتفکری خویش به یک سری اصول لاتغیرمعتقد می شود وهیچگونه تغییری را درطول زمان نمی پذیرد ، جهان دگر اندیش وجریان متفاوت فکری ، خویش را می بایست به صورت انتقادی نشان دهد تا ازدل این تضاد، شکل سومی ازجریان هنری - تفکری به وجودآید که این شکل سوم به نوعی بتواند اصول رابه تغییر وادارد . اما همین امر نیزدرطولانی مدت ، خود ایجاداصول تازه ای برای همان ایدئولوژی می کند ودرواقع انسان درچنبره ایدئولوژی های حاکم هیچگاه نمی تواند خود ر ا ازسیطره اصول حال چه اصول معین وچه اصول تازه خلاص نماید وخود را به شکلی درگیراین اصول می بیند.
راه خروج تنها درایجادفضایی جدای ازتفکرات مشخص شده واصول رایج است تا درآن فضا هنرمند بتواند آثاری را درفضایی به دور ازهرگونه جاذبه ودافعه تفکرات خلق نماید . اگر همین امر به خودی خود درتمامی عرصه های هنری تکرارشود ، آنچه به جا می ماند خالق اثرهنری ست نه تفکر غالب یا مغلوب .
ادبیات امروز ایران درکنارتمامی عرصه های بحرانی خود ، به بحران تازه تری نیزرسیده است وآن بحران حذف ادبیات به علت دهن کجی به تفکرات رایج می باشد . اگر هنرمند ورود به وادی تجربیات مبنتی برغرائز را سخت می بیند یا تفکر حاکم را با آن درتضادمی بیند راه بیان هنرمندانه وبرون رفت را دردهن کجی وخلق غیرهنرمندانه میابد واینگونه ایدئولوژی زدایی را به یک ایدئولوژی غالب تبدیل می کند وناگهان ازخیل آثارهنرمندان وجه مشترکی می بینی به نام بیان غیرهنری ازواقعیت های مشخص.
با نگاهی ساده وعمیق به آثارمنتشرشده ادبی که به همت نبود مجلات تخصصی ادبی دراینترنت پراکنده می باشند درخواهی یافت که سخن گفتن ازآلت تناسلی وباورهای جنسی به صورت وسیع وغیرهنری درحال رشد می باشد ، تا زمانیکه شما وقتی قصد دریافتی هنری ازشعری را داری به فیلمی تمام وکمال" پرنوگراف" خواهی رسید که شکلی عریان ازیک هم آمیزی جنسی را به صورتی مشخص بیان می کند.
این سخنان نفی کننده بیان آزادانه امیال درادبیات نیست ، اما زمانیکه شعر به جای شعریت به روایت ، آن هم روایتی غیرمتعارف ازفضایی متعارف می پردازد، اندکی باید تامل کرد.
مگر می شود دغدغه های جامعه ای روشنفکری دراین ملک به آلت تناسلی آنها ختم شود که عشق را درجلوه هایی "پرنو" وبدورازشکل هایی هنری ونشانه هایی هنری خواهی دید . بی انکه هنرمند تلاشی برای بیان ساختاری ادبی بنماید .
همواره درتمام زمانها اصولی مانع ازبیان آژادادبیات شده است ، اما هیچگاه تلاش نکرده شکلی غیرادبی را ازراه های برون رفت نشان دهد وبحران اینگونه دامن این ادبیات را نگرفته بود.
من خود نیزازبیان غرائز به هرشکلی دفاع می کنم ومعتقدم انسان ازدریچه تجربیات خویش جهان وجامعه را می نگرد وتنها راه بیان ادبی ، خلق ادبی تجربیات است ، اما زمانیکه بیماری های جنسی وعقده های فروخفته جنسی چنان شخص را دراغوش گرفته اند این بیان ساختاری شیزوفرنیک پیدا می کند واینگونه است که" پرنوگرافی " به جای ادبیات می نشیند وکم کم مردم باورمی کنند که شعر سخن ازآلت تناسلی افرادی ست که می سرایند .
این ادبیات می بایست تحلیل شود ونباید خود را درسیطره ی اصولی ببیند که بیشتر شبیه بحران است تا راه فرار.