تبليغاتX
گورستانی شبیه خودم
شنبه 1387/04/29
 

وچه ساده گذشتی شبیه عبور...

درسوگ خسرو شکیبایی بازیگرتوانمند سینمای ایران

درمیان انبوه خبرهای رنگارنگ وهیاهوی بسیارزیادازاین سو وازآن سوی بی ربط دنیای خودم ، ناگهان خبری متوقفم کرد... انگارقراربوداین جمعه نیزنگران باشم با دلی شبیه استرس های طولانی ... گاهی می گویم دلم می گیردوامروز دراین همهمه دنیای جنگ وستیزوتهمت ودروغ ، تنها حقیقتی مرا به سوی خود افسرد ، مردی که به اندازه تمام هنرمندی هایش می شناختمش .

اما براستی انسان زمانی به جایی می رسد که تمام کسانی که روزی به آنها خو کرده بود می بایست رفتنشان را ببیند ، تمام آنهایی که دیدنشان شبیه یک آشنایی دائمی بود ، حالا بعد ازاین همه آشنایی مداوم نبودنشان بی تاثیر در روند زندگی انسان نخواهد بود، تنها دلخوشی ما آن صدای گرم مانا ، آن چهره ای که انگارصمیمیت تمام .

شکیبایی برای من شده بود مظهر مردی با آن بارانی بلند انگارقراربود نقش روشنفکران ازهم پاشیده ای را به دوش بکشد که حتی اززمان هم ناراضی هستند که چرا زمان برناله های دود آورشان می گذرد، شکیبایی حمید هامون بود یا نبود ، تنها خوب نقشی را نشان داد که مشت بر دیوارکوبیدنشان هنوز در دیالکتیک ابراهیم واسماعیل وعشق یا جنون بدبینی های بی درنگ نمود پیدا می کرد. نسلی که خودش را وام دارهمه وهیچ می دانست ودرهیچستانش آیا آموخته بود چگونه نام بشر  رامی نویسند : بشر...

شکیبایی ازآن نسلی بود که قراربود سینمای اندیشه را برای یک گفتمان تازه برروی کاربیاورند نگو انگاراندیشه نقطه تقابل مفاهیمی بود که قرارنبود شکلی تجسمی پیدا کند ونهایتا آن نسل ازبالا به پایین رسیدند ودیگر اوجی درکارنبود... زیرا بیضایی هم به ورطه سگ کشی رسید و... .

 

شکیبایی مردی بود به اندازه تمامی نقشهایی که می آفرید ، نه اینکه نقشهایش او را تعریف میکردند بلکه نقشها در او تعریف می شدند ، قراربود نگرانی دائمی درچشمان او موج بزند ، انگارقرارنبود قراربگیرد این چشمان غمناک ... راستی کسی فهمید درعمق نگاه او چه می گذرد؟

درتاریخ سینمای ایران کسی را سراغ ندارم که به چنین تشخصی درآفرینش رسیده باشد ، حتی نمونه های نمایان وگران سینما را که خیلی ها ازآنها دم می زنند اینگونه بی ادعا ندرخشیدند ونتوانستند خود را به ثبت برسانند .

نگویید فلانی وفلانی پس چه ؟ زیرا همان ها نیزنمونه دارند وخسرو شکیبایی دیگر نمونه ندارد وبهمین دلیل د رباره او دست به قلم بردم تا قبل ازاینکه بگویند، بگویم  او ماند وماندگاری هایش .

 

+ نوشته شده توسط محمدعلی شاکر
یکشنبه 1387/04/16

 

ادبیات درچنبره اندیشه های حاکم

 

 

مارکس می گوید : "انديشه طبقه ی حاکم در هر عصر انديشه های حاکم اند."

درجامعه ای که طبقه ای خاص به صورت فراگیرحکومت می کند ،اندیشه این طبقه به صورت اندیشه غالب درجامعه رشد ونموپیدامی کند ، زیرا طبقه حاکم با بهره گیری ازتمامی امکانات موجوداعم ازرسانه ای ، آموزشی و... تلاش در تزریق آن اندیشه به تمامی سطوح جامعه می نماید.

دربعضی جوامع به واسطه نوع حکومتهای سیاسی منشعب ازباورهای خاص ایدئولوژیک همواره نوعی خاص ازاندیشه به صورت مطلق ارائه می شود وازهرطریقی سعی درتحکیم ان اندیشه درمیان تمامی اقشارجامعه علی الخصوص بخشهای رسانه ای دارد ...

روزی اگر جوامع تاریخی برمبنای تفکر غالب اسطوره ای فعالیت خود را گسترش می دادند وتلاش می کردند باورهای جامعه  ومردم را با تئوری بیم ومرگ به سمت باورهای متولیان اسطوره ها شکل دهند ، امروز نیزجوامع غیر دموکراتیک با همان اهرم تلاش در نهادینه کردن اندیشه طبقه حاکم برمبنای تئوری پیروی  دارند تا ازاین ره آورد هرنوع ظهور وبروز اندیشه های تازه فرای اندیشه  طبقه حاکم شکلی تازه نیابد .

اندیشه طبقه حاکم از چند طریق عمده به صورت مطلق اعمال می شود: رسانه ، ادبیات ، موسیقی و آموزش .

ازآنجا که بحث رسانه وموسیقی وآموزش محوره مبحث مانیست تنها به مقدمه ای کوتاه بسنده می کنم .

رسانه یکی ازعمده راه های رسوخ اندیشه های طبقات حاکم وغیردموکراتیک درمیان اقشارجامعه است ، امروزه با پیشرفت روز افزون وسایل ارتباط جمعی وآگاهی بشر ازتکنیک های تبلیغات رسانه ای راه های تازه ای دراین خصوص بوجود آمده است تا آنجا که فیلم های تبلیغاتی ، سینمایی ورسانه ای همگی با استعانت ازادبیاتی مشترک درجهت تبیین این تفکر حاکم تلاش می نمایند ، زمانی اگر جوامع ابتدایی با ایجادفضای هراس ازعقوبت خدایان تفکر خودرا اعمال می کردند ، امروزه اندیشه حاکم با تبلیغات گسترده دررسانه ها این نوع تفکر را نشر می دهند .

آموزش وپرورش اما جریان دیگری ست که سوای این دسته راه خاص خود را طی می نماید ، آموزش وپرورش شاید عنصری ساختاری واساسی ست که ازآن طریق طبقات حاکم آینده خود را بیمه می نمایند وبا شکل دهی نسلهای مختلف برمبنای اندیشه حاکم حتی پذیرندگی افراد را برای رسانه ها ، موسیقی وادبیات آماده می کند .

اما ادبیات  عنصری ست که خود را همواره درنگرشهای مختلف نشان می دهد . ادبیات برمبنای اندیشه حاکم یا به صورت همراستا ویا منتقدوجود دارد، اما چرامنتقد. اگر ادبیات به عنوان بیان زیبایی شناسانه ابزارارتباطی مطرح گردد واینکه بشر از طریق ادبیات وابزارکلام تلاش در برقراری نوعی ارتباط زیبایی محورانه با مخاطب را خواهد داشت همواره خود را یا با باورهای زیبایی شناسانه اندیشه حاکم همراستا می بیند – که این امر برمبنای شکل گیری نوع ذهنیت مولف تغییر می نماید- ویا اینکه ازدایره مولفه های طبقه حاکم بیرون رفته وبه باورهای تازه تری می رسد که همین امر ازاو به عنوان یک دگراندیش تفکر ی انتقادی خلق می نماید .

اما ادبیات همراستا با اندیشه طبقه حاکم ادبیاتی ست که کم کم به نوعی تکراردرراستای نشانه های تعریف شده در آن اندیشه می بیند ولذتهای زیبایی شناسانه این نوع ادبیات روزی به انتها می رسد وآن روزتلاش مولف برای خلق نشانه های تازه نوعی چالش دراندیشه طبقه حاکم ایجادمی نماید زیرا همانقدر اندیشه های بسته درطول تاریخ به شکلی طنزنمود پیدا می کند که ادبیات بسته شده درهمین اندیشه ها.

سخن گفتن ازمفاهیمی که ازلحاظ زیبایی شناسانه ساختی یکسان دارند مطمئنا نمی تواند لذت هنری برای مخاطب ایجادکند ومولف دیریا زود خود را درمیان این فضای بسته اسیرمی بیند ، اولین تلاشهای ظهوردگرباشی ادبی ازهمین جا شکل می گیرد، ازجاییکه دیگر ساخت زیبایی شناسانه اندیشه حاکم به نوعی تکرارمی رسد .

نکته مهم دربحث رسانه ها اما همین بس که مخاطبان نیز درچهارچوب تکرارهای تبلیغاتی دیگر لذتهای هنری را درک نمی کنند ، یا به کوری هنری میرسند ویا به دنبال شناخت لذتهای زیبایی شناسانه دیگر وازهمین جا چالش عظیم تفکری با تفکر حاکم شروع می شود.

دیالوگهای انتقادی دروهله اول ازهمین نقطه درادبیات ، کلام وموسیقی شروع می شود .

+ نوشته شده توسط محمدعلی شاکر
دوشنبه 1387/04/03
 

 

وقتی چشمان آهو دزیده میشود...

 

 

نگاهی به اشعارشاعرشبه قاره هند "یاواتی رانجا "

 

 

شبه قاره هند با تمامی خصوصیات جغرافیایی ، فرهنگی ونژادی به راستی جلوه ای زیبا ازآمیزه فرهنگ وهنر وقومیت است که به این واسطه غنای فرهنگی خاصی درآثارهندوستان مشاهده می شود، اما براستی چرا بعد ازاستعمارانگلیس وآمیختگی های فرهنگی این دیاربا استعمارادبیات این کشورنتوانسته خود را انچنانکه باید وشاید درعرصه جهانی نشان دهدوتنها آنچه به عنوان میراث استعماروبه خوشایند استعماربوده گاه گاه ترجمه شده است ومردم هندوستان ادبیات غنی خود را در چهاردیواری سرزمین پهناورهندوستان نگه داشته اند وجزء معدود انگشت شمارشاعرانی جهانی ، دیگرجلوه های پرباراین فرهنگ تاریخی نتوانسته خود را نشان دهد.

شعر هندوستان اما آوانگاردتروریشه ای ترازنمونه های آونگارد ادبیات معاصرجهان است ، بدون آنارشی بازی های رایج ادبیات امروز ایران ، به دور ازروکش های غیر ادبی ادبیات نمونه هایی به همین نام .

"یاواتی رانجا "۳۵ساله ، اهل بمبئی ست وسالهاست که درزمینه شعرفعالیت می نماید ، او ادبیات فارسی را دوست دارد وحافظ را پدیده ادبیات جهان می داند . او نیما وشاملو را به خوبی حافظ می شناسد ومی گوید اگر ادبیات هندوستان نیما را داشت ، امروز ادبیات هندوستان جهان را گرفته بود زیرا انقلاب نیما یک انقلاب ریشه ای اما با اهداف مدرن بود.

" رانجا " به شعر به صورت یک پدیده نگاه می کند وتلاش می کنداین پدیده را به تمام وکمال انجام دهد ، ازاو خواستم تا برای آشنایی خوانندگان ایرانی اشعارخود را دراختیارمن قراردهد ، تا خودم نیزاندکی با این اشعارآشنا شوم ، البته تاکنون هیچ شعری ازاین شاعربه فارسی ترجمه نشده است ، اما این مطلب سبب خیری خواهدشد تا اشعاراین شاعر شبه قاره هند ترجمه شود، البته ذکر این مورد ضروری ست که اشعار شاعران هندوستان کمتربه فارسی ترجمه شده است ومنهای نمونه های کلاسیک ادبیات امروز هندوستان به واقع درایران ناشناخته است .

"رانجا " ترجمه انگلیسی برخی ازاشعارخود را دراختیارمن قرارداد والبته عده ای ازآنها را به کمک او وبا استعانت ازآشنایی مختصراو به زبان پارسی برگردان کردیم ... حال همین امر مرا برآن داشت تا با دقت بیشتری به این اشعارنگاه کنم وامروز برای استفاده علاقه مندان تعدادی ازآنها راارائه می دهم . نگاه بومی ، جلوه های تصویری خارق العاده ، زبانی صمیمی ، دریافتی اصیل همگی ازخصوصیات شعرهای "یاواتی رانجا " می باشد که اشعاراو را در زیر می بینیم .

 

1

 

وقتی ازخودم دورمی شود

مانند خاکستری که می خواهد خویش را برسراسر زمین

پراکنده کند

وقتی ازراه دوربرای تو اشک می ریزم

وقتی به زمان مانندتاریخ نگاه می کنم

وبه خودم

مانند آینده ای نامعلوم

می فهمم که آدم تنها عقربه های گیج درگیج است

وتو

خدایی که همیشه مرا می سوزانی

درجشن ترحیمی که برای اندامم می گیری

وقتی چشمان تو به آتش می افتد

انگار

شعله های درونم پروازمی کند

نگو خاکسترم تمام می شو د

می توانی زمین راهم بسوزانی شاید اجدادم را سوزاندی

شاید سرزمینم را سوزاندی

وقتی ازخود دورمی شوم

دیگر خودم نیستم

همه اش تویی

با نگاهی که

وقتی چشمان آهو دزدیده می شود...

 

2

 

ماه اول :

این ماه پولهایم را به معبد می بخشم

تا پسربچه های کوچک وتنها

خواب گرسنگی را نبینند

این ماه

برای جنگ های تازه

موشک می خرم

برای سپیده

غروب

ماه دوم :

ماه بعدکه رسید خودم را قربانی نگاهت می کنم

مانند غروبی که فدای شب می شود

چه سرخ / چه غمناک

برای مردم سرزمینم

کمی مزرعه

کمی یاقوت

کمی الماس

وبرای خواب تو

دوباره قصه ای ناب

 

ماه سوم :

این ماه خودم را روبروی زندان بمبئی می رسانم

می خواهم تمام خنجرها را صیغل بزنم

وتمام مجرمین بیگناه را برقصانم

می خواهم درهای جهان را بازکنم

بروم روی ماه

برای سربازان کشمیردست تکان بدهم

برای خودم کمی آویزان شوم

روی فضای تهی

 

 به زودی مجموعه کاملتری ازاشعار این شاعرشبه قاره هند را برای مخاطبان ارائه خواهم نمود.

 

+ نوشته شده توسط محمدعلی شاکر
یکشنبه 1387/04/02
 

جامعه شناسی اخلاقی ادبیات

 

 

 

تا به حال این تجربه را داشته اید زمانیکه مطلبی خاص ادبیات نوشته اید میزان درنگ مخاطبان درآن حوزه به اندازه یک درنگ کوتاه وخواندن تیتر است ، این نکته را کنتورهای مخفی مرورگر سایت به صاحب وب هدیه می دهد تا ازاین ره اورد اولا میزان توجه مخاطبان را به مطالب ادبی درک کنی ، ثانیا باب تازه ای تحت عنوان توجه مخاطبان علی الخصوص مخاطبان ادبی به مطالب ادبی رابازنماید .

براستی چع اتفاقی افتاده است ، آیا این بیماری مهلک ونزول اخلاقیات درجامعه فرهنگی به چه حدی رسیده است که اینگونه فعالان حوزه فرهنگ یا به اصطلاح اهل ادبیات خود را دربرابرجنجالها مخاطب می بینند ونه دربرابرمطالبی حرفه ای درحوزه ادبیات .

مدتهاست با استعانت ازهمین شبکه جهانی اینترنت وبخش های اظهارنظر وبلاگها این مهم را به چشم می بینم ، آنجا که جنجالی درکاراست ،   همه به صورت یکدست مخاطب می شوند واهل ادبیات به یاری نویسنده می شتابند تا ازاین میان یا فحش های زیبای ادبی را نثارمولف یا سوژه نمایند یا با نامهای مستعاردیگران را به جان هم بیاندازند. نتیجه اینکه اهل ادبیات ازاین قماش افراد مجنونی که تنها ازراه درگیری های پشت پرده وآشکار سعی درتخلیه روانی دارند تا بیماری آنها به جای آسیب رساندن درمحیط به قلم واخلاق آسیب برساند.

بارها به هروسیله هرگاه قصد نوشتن نقدی یا تحلیلی داشته ام آنقدر سیل این مطالب شیزوفرنیک ودگر آزارانه روانه ام شده که خود ازاین همه مخاطب به وجد آمده ام ، اما دریغ که این بیماریهای مزمن ریشه ای اجتماعی – تاریخ دارد .

فضای ادبیات ایران به پیروی ازفضای اجتماعی ایران شامل بی اخلاقی حاکم برکل جامعه شده است ، زمانیکه بهرطریق افراد رشده کرده دراین بستر خود را دریک بیماری بزرگتری به نام اجتماع می بنند به تبع آن این رشد قهقرایی اخلاق ! به زمینه های فعالیت علی الخصوص فرهنگ نیزوارد شده وآنگاه است که شما این نوع دیالوگ را به جای دیالوگهای فرهنگ محور درفضای ادبی مشاهده می کنید .

نکته جالب زمانیکه سخن از دموکراسی ومدارا وازاین دست مفاهیم پیش می آید همین اهالی مثلا ادیب وفرهنگی جامه چاک می کنندوشکم سفره !!!!

هیچگاه سابقه نداشته ادبیات ایران اینگونه دستخوش اضمحلال اخلاقی شود. دغدغه شهرت به حدی شده است که افرادبه هروسیله ای برای مطرح شدن خود دست میزنند ازعریان شدن روبروی دوربین عکاسی ونمایان کردن عورت به قصد هنجارشکنی ، تا فحاشی به ناموس خویش ودیگران  ، تا چسبیدن به استخوانهای پوسیده دیگران ... نکته جالب اینکه دیدم شاعر محترمی درباره کسی نوشته بود که به زعم خودش هیچگاه حتی یکبارهم اورا ندیده بود اما چنان ازمحسنات ورفتاراو تعریف می کرد واو را با فلان کس درفلان کشوربرابرمیدانست توگویی سالهاست با او یارغاربوده است ، جالب تراینکه شاعری خویش را فراموش کرده به مقام رفیع "فلان شناسی "  رسیدن !!! هزاران افسوس .... آیا این بیماری ازنوع دیگرنیست ؟

درجامعه ای که همه مفاهیم دارند کم کم رنگ می بازند واخلاق رو به فراموشی می رود ، ادبیات نیز دراین بستر روزبه روز ازهم می پاشد واهل آن به جای تمرکز بر روی موضوع ادبیات به حاشیه ها می پردازند تا ازاین ره آورد برای خویش ودیگران کلاهی به نام شهرت بدوزند .

 

+ نوشته شده توسط محمدعلی شاکر