تبليغاتX
گورستانی شبیه خودم
دوشنبه 1387/03/20
 

The writing

 

 

می خواهم روی یک سوژه تازه کارکنم ، اصلا قرارنیست هرکس هرچه می نویسید به نوعی یک تقلید تاریخی ازانچه باشد که تا دیروز اتفاق افتاده است ، نوشتن که اتفاق نیست که بخواهد بیفتد یا نیفتد . دوباره کاغذ را بدست گرفتم ، مثل اینکه سوژه ها روی ذهن وزبانم فشارمی آوردند ، آنقدر سوژه درذهنم تلنبارشده است که دیگر نوشتن آن همه سوژه کارآسانی نیست . کاشکی ذهن هم یک دوربین بود تا تمام محتویاتش را بتوانی به صورت یک فیلم، نه یک سریال بلند دربیاوری ، ولی مخاطبان را اینگونه گیج ومنگ می کنی زیرا آن همه سوژه برای اذهان عمومی امکان داردتشویش بیاورد وتشویش هم با خود هزار درد ومرض را به همراه دارد.

کاغذ را روی میز گذاشتم جمله اول را نوشتم : " رویداد های سختی بشر امروز را که درچکاچک تمدنهای مدنی ، ساختاری دمکراتیک را ازره اورد اقتصاد سیاسی بهمراه می اورد. " دوباره جمله را خواندم ، کمی البته جمله ثقیل به نظر می رسید ، اما خوب بود. آخر هرچه جمله ثقیل تر باشد ، مخاطب بیشتر قدر نویسنده را می فهمد. . . اما چند کلمه مسئله دارهم دراین جمله وجود دارد که می بایست آنها را خط زد : " رویدادهای سخت بشری " ، " چکاچک " ، " تمدنهای مدنی " و اوه جمله خط قرمزی وسخت تری به نام " ساختاردموکراتیک " باید برای آنها هم فکری کنم ، بهترین راه استفاده ازنوعی واژه های جایگزین برای کلمات بالاست ... خوب باید به ذهنم بیشتر فشاربیاورم ... اصلا این جمله را رها کنم بهتراست ، سری که درد نمی کند را که دستمال نمی بندند، بهتراست یک ساختارتازه تری را خلق کنم بااین وضعیت نمی شود نوشت ... خوب آها سوژه اجتماعی تربشود بهتر است : "جامعه تابعی ست ازگروه های موجود درآن که می توانند خود را دربستر فعالیتهای سیاسی واجتماعی وفرهنگی به وضعیتی ناهمگون وغیرمتعارف دررویدادهای پلکانی نمایان کنند. "

به به عجب افاضه ای ، این جمله می تواند مرا تا نوبل هم برساند ... چی اما انگاریک چیزی دارد سردرد مزمن دچارم میکند ، بازهم به نظرم این جمله ممکن است به دارودسته ای هیپوسنتزها یا سایکو رجیستر ها بربخورد ، حتی ممکن است ازلحاظ گروهای دگرباش  شکلی هم مرا دچارمشکل کند ، بهتراست فکر تازه تری کنم نه این جملات مرا به قهقهرا می برد ، یاللعجب آدم تو این جزیزه هرچه که می خواهد بنویسید باید ببیند به کدام گروه ودسته برمی خورد یا نه ، چندسال پیش آخرین سخنرانی ام را که کردم بلافاصله جماعت " میترونیسم های شارژر " ازمن شکایت کردند تا امروز هم هروقت مرا درخیابان می بینند کلی شعارمی دهند ودرنشریه وزین شان هم نوشتند، اینگونه نویسندگان صورتشان روی مخرج زیادی کارمی کند. بیچاره  بدبخت هنوز عکسش درون جراید حوداث می زنند به خاطر درگیری با جانوران گروه پیتروتاک ها مفقود شد وهنوز پیدا نشده است ، یکبار در تلویزیون نشانش دادند که دراسارت چریکهای پیتروتاک بود ولی هنوز انگارنه انگار، دولت تازه حاضراست یک چیزی هم بدهد تا این آدم را بگیرند ونیاورند.

رها کن بابا برویم سرکارخودمان ، خوب بهتراست یک داستان بنویسم وازنوشتن مقالات جدی پرهیز کنم ، آدم درقصه بیشتر می تواند حرف بزند... خوب قصه عاشقانه باشد بهتراست ، اما خوب هرعشق درهرصورت چهارتا ماچ وبوسه هم دارد ، نه ندارد ، خوب مزه اش به همین ماچ وبوسه هاست ، من هرروز می نشینم فیلم های عاشقانه نگاه می کنم تا همین صحنه را ببینم ، لذت عشق به همین چیزهایش است دیگر. بگذارازاندام شروع کنم ، اه نه بابا اندام خطرناک است می ترسم فردا مارلودسیترال بزرگ مرا تحریم کند وکلی حرف وحدیث برایم درست کند بهتراست چیزی دراین حوزه ننویسم ، آره بهتره ، آین آدم وطرفدارانش هرسه شنبه کلی حرف وحدیث دارند منم بهش اضافه می شوم ، اندام را بیخیال ... بروم سراغ کلیت قصه ، اما خوب کلیت هم که بدون ریزودرشت ماجرا غیرممکن است ، نه عاشقانه را هم رها کنم بهتراست ، ولش کن سردرد مزمن من دوباره دارد عودمی کند ... اصلا چطور است برای خودم بلند بلند آوازبخوانم ، آواز؟

خوب پس یک شعر برای خواندن لازم است ، آن خیل سوژه ها درشعر تبلوربهتری پیدا می کند بگذار، اما خوب شعر هم می شود هزارمعنی آزآن درآورد وبازسردردم دارد عودمی کند ، اصلا ولش کن نه می نویسم ، نه می خوانم ، نه میزنم . می روم برای خودم  گشت می زنم حول محور زمین ، می چرخم ، بدهم نیست آدم گاهی اوقات بچرخد . آنقدر می چرخم تا یک روزیک چاله بزرگ روبرویم سبزشود .

 ببینم اصلا قراربود من چه کارکنم؟

 

+ نوشته شده توسط محمدعلی شاکر
سه شنبه 1387/03/14
 

The bad choise

 

"وطن وطن وطن ، ریدم تو وطن ، ولم کن عمو ، ولم کن کدام وطن ، یه خشاب دیگه بده خالی کنم ، نشسته هی قد سرش گه زیادی می خوره وطن وطن ، این حرفا مال آدمای بی ناموسی هست که دنبال ناموسشون می گردن وقتی پیدا نمی کنن می گن وطن ، خوارمادراین وطنووبه گا دادین عزیزم ... حالا بازبگو وطن وطن "

نگاه کردم دیدم عجب آدم عوضی هست ها نشسته هی دارد فحش خارمادرنثاروطن می کند که نه بابا این خاک وطن نمی شود، این مردم هم ملت ... مثل مجاهدین صدرمشروطه حرف می زد.اما مجاهدینی که انگارسروته گرفتنشون . دشمن ازجلو حمله می کردو ازعقب هم صدایش گوشم رو پرکرده بود. اصلا معلوم است ما کجا هستیم ، نه به خدا معلوم نیست فقط انگارآمدیم وسط یک خروارآتیش وقراراست بجنگیم ، هرچه فکر می کنم روبروی من کدام تیپ ، یگان ازکدام کشور حضور دارد نمی دانم ، باورکن نمی دانم .

- " آخه فدات شم ، اومدی اینجا چیکاریا هی شر و ور تحویل ما می دی وطن وطن وطن ، یا گیج بازی درمیاری ونمی دونی اصلا اون جلوت کی داره آتیش رقصی می کنه ، خوب داداش اینجا میدون جنگه ، نه میدون رقص ، اومدی اینجا بجنگی با خشاب پر ، یه تفنگ  یه سنگر زدی ، زدی ،  نزدی ، می زنند خوارمادرت رو به اسفل وسافلین می بندن ، حواست باشه سرباز، برپا ، بتمرگ ، گوساله عوضی !!! "

راست می گوید بدبخت ، گوساله و عوضی هستم ، اما خوب باید بدانم من گوساله دارم درکدام جبهه نبرد می کنم . ازاول هم گفته اند آدم یا نباید کاری کند یا وقتی هم قراره گهی قدسرامواتش بخورد بداند چه می خورد ، این که نشد ، بوی گوشت کباب کرده هم داردحالم را بهم می زند انگاردارند انسو گربه در آتش می سوزانند ، اینها عجب جانورهایی هستند.اوه داردسروکله ای رفیق ما پیدا می شود ، این هم که اصلا حرف حالیش نیست ، صبرکن الان می زند چک وپوز همه رو سرویس می کند وتا می تواند شر و ور می گوید ، حرفاش جالب است صبرکن :

- "اااا آقای وطن اینجا تمرگیدی که ، مگه نمی بینی دشمن داره همینجور تیردرمی کنه ومی زنه خوب تو هم مثل آدم یه تیری بزن یه شلیکی بکن ... آها درد وطن گرفتت یا ملت ، ای شما دودمان این ملت بدبخت رو گاییدید با این حرفهای صدتا یه غازتون، ای شما ملت رو سرویس کردین با آب یخ ... ای دلم می خواست تو هم الان اون جلو بودی یه گلوله توپ خالی می کردم تو ماتحتت تا دیگه نسلت ازرو زمین برداشته می شد اینقدروطن وطن وملت ملت نمی کردی ، نخند قرمساق ، توکه تخم جنگ نداری چرا اینقدرزر زر می کنی وازمحاسن نبرد برای وطن واسطوره های مقاومت درچالش با استقلال وحفظ تمامیت ارضی وطن حرف می زنی ، ببینم تو اصلا می دونی وطن رو با کدام حرف می نویسند ، عمرت حرف مفت زدی ، خوردی وکپیدی ... پاشو خبر مرگت یه تیری بنداز یه کاری بکن ."

دیدید گفتم این بابا اصلا انگاربه طرزی تاریخی وفلسفی با من مشکل دارد ، اما بد هم نمی گوید ، تنها انگارمن یک خلا ء یک چالش یک سئوال دارد مغزم را ازمن می گیرد ، فایده ندارد باید بلند شوم ، باید برای شفاف سازی درراستای وجود علت ها بپا خیزم .

" – ریدی بابا ، ریدی ، بازشر ورو گفتی ، به پاخیزم اونم برای وطن "

 

صبرکن ... آقایان محترم به نام دشمن یک لحظه ... آقایان یک لحظه ، آقا می گم یک لحظه آتش بس ، شلیک نکن آقا ، صبرکن ، ددددد صبرکن آقایان لطفا آتش بس کاردارم ...

 

- " بتمرگ بچه الان کونت رو پاره می کنن "

 

صبرکنید بسه آتش بس من کاردارم صبرکنید ، به نام آزادی ، به نام صلح ، به نام هرانچه که می دانم دراین زمانه غریب بوی تعفنی شنیع گرفته ، من یک سربازم وبرای حفظ تمامیت ارضی خویش می خواهم ازناموس وکیان ووطن دفاع کنم ، شما که هستید ؟ شما چرا مرا اینگونه مورد خطاب تیرهای آتشین خویش قرارداده اید ، مگر شما منشور حقوق بشر را نخوانده اید؟

 

-" گووووووووووووزززززززززززززززززز"

 

آقا مودب باش دارم برای تو ، برای ملت حرف می زنم می خواهم این مردم را ازانچه نمی دانند اگاه کنم ، من به عنوان قشر پیشرو به عنوان بنیانگذارمکاتب سیانیم ، پیارونیسم ، شیافتونیسم ، کونیسم ، بکونیسم وتمام ایسم های اوانگاردوسوپراوانگارد درعصر پسا خویش اعلام می کنم یک گل سرخ بهترازهزارگل نصرانی ست ، دستها را بشویید وخویش را ازچنگال هوسهای باطل برهانید ، درود برآزادی ، د رود ."

 

-"تناول نمودید آقای شرو ور ، گه خوردی ... خوب بچه ها جلو ، جلو تر ، خیلی خوبه حالا ، بچه ها ول این جاکش کنین  ،  بریم ادامه  آماده  ، نشانه ... "

 

یه لحظه بزارین یک شاخه گل سرخ بگذارم سرتفنک شما تا بدانید عشق ...البته وقتی من نمی دانم روبرویم کی ایستاده وبرای چه ایستاده اصلا ببخشید شما ؟ مگر می شود انسان درزمان ومکان نامشخص بتواند خویش را به جایی برساند که گلوله تنها صدای فریادباشد وخون خود را کنارخویش به لرزه بیاندازد....

 

- " آتش "

 

بازفریاد دیگری زد ، این رفیق ما انگارجزء آتش وفحاشی درذکرمسائل فلسفی نوع دیگری ازدیالوگ را بلد نیست باید فکری کرد به نظرمن یک شورش یک انقلاب درونی برای حرکت دادن اینگونه ازطبقات اجتماعی یک ضرورت است به قول یوهان سوفیلاس درجامعه ای که گوساله ها به جماع می پردازند ، مولود آن جامعه زمان می شود.چقدراین جمله درونیات وقایع را به منظر تصویرکشیده است ... .

 

- " ترررررررررررررررررررررررر"

 

انگارچاره ای نیست بهتر است یک گلوله بردارم ، روبرو که خبری  نیست اصلا من اینجا که کسی را نمی شناسم پس بهترین فرد برای شلیک کردن خودم هستم نه روبرو نه عقب سر آها به سمت خودم وبه قول خودم وقتی کسی را نمی شناسی آدرس را ازخودت بپرس : " آتش "

 

+ نوشته شده توسط محمدعلی شاکر
چهارشنبه 1387/03/08
 

The secret

 

 

معلوم نیست چرا تمام این مجهولات واقعی را باید یافت ، اصلا اگر دنبال مجهولات نبودم آیا نمی توانستم به زندگی طبیعی خود ادامه بدهم ... مجهولات ، مبهمات ، رازها همه وهمه مرا به ورطه ای انداخته که حتی معلومات بشری نیز برایم شبیه نوعی رازشده است ، رازی که باید به شکلی کشف شود واین کشف تنها ازطریق خودم امکان پذیراست .

روی این تخت مواج هی دارم به سمتی کشیده می شوم که رازدیگری را ازپشت پرده بیرون بکشم ، الان دیگر وقت ویزیت است ، پرستارمی آید نباید متوجه شود که من خودم را ازروی تخت به سمت پنجره کشیده ام ؛ این احساس لعنتی دارد مرا به سمتی می برد که درآنجا نامکشوفی خوابیده است ، همه چیزنامکشوف است وتمام نامکشوفات همه چیزند ، این تنها یک واقعیت نیست چون اصلا واقعیتی نیست که من بخواهم آن را بدون فکروتخیل نگاه کنم .

اه این خاطرات لعنتی هم دارند حال مرا روی آن محیط متعفن می گیرند ، اصلا انگارقرارنیست کسی به من یاددهد که به گذشته هایم فکر نکنم ، گذشته ها جزء معلومات بشری هستند من قراراست کاشف مجهولات باشم ، مجهولاتی که درون این زندگی نکبت بارآدمی وجود دارد وتنها باید آنها را کشف کرد یا بعضی ازآنها را برای کشف دیگران رها کرد.

رهایم نمی کنند این خاطرات ، کاشکی روزی خاطرات را هم کشف نمی کردند من اگر بدانستم کدام جاکشی این خاطره را درذهن انسان کشف کرد وآن را فعال نمود خیلی خوب بود... اصلا این گذشته مثل بختک می افتد روی روح آدم ... چی ؟ روح ؟ اها یک چیز دیگر هم دارد کشف میشود ،روح آدم ... اما نه ... انگارخیلی این واژه برای من تکراری ست ، این روح که قبلا هم کشف شده هزارتا خاطره ومثال وبرنامه ومتخصص دارد ، نه ... این پرستارقرمساق هم تا به من برسد کلی طول می کشد ، کثافت چنان آمپولها را می زند انگارمی خواهد درکون اسب بزند .

ولش کن دیروز به این دیوانه بغل دستی ام گفتم ، وقتی به پنچره نگاه می کنی چه چیزی بیشتر ذهنت را مشغول می کند واو هم گفت : " وقتی به پنجره نگاه می کنم نشانه هایی ازطبیعت را می بینم مطمئنا اینها همه واقعیت طبیعت نیست زیرا ما تنها نشانه هایی را از طبیعت بیرون خویش می بینیم وذهنیت پردازش گر ما انقدرقوی نیست تا بتواند عین واقعیت را ازدرون ساختارنشانه ها بیرون بکشد."

عجب شر و ورهایی به خورد من داد ، وقتی می گویم من کاشف مجهولاتم کسی باورش نمی شود ، خوب این هم یکی ازمجهولات مهم  ، دوساعت چرت وپرت گفتن وبهم بافتن که دیگر نشانه عقل نیست .

نمی دانم چرا دارم خودم را مشغول این ک...خل می کنم ، من باید مجهولات مهمی را کشف کنم که درساختارواقعیت ها انقلابی به پا کند واین انقلاب بتواند باعث رهایی مردمی شود که دنیای واقعیات انها را اسیر کرده است ، اصلا من قراراست با کشف مجهولات بتوانم بشر را اززندان معلومات نجات بدهم .

این دستمال توالت لعنتی هم که تمام شده ، اصلا معلوم است اینجا چه خبره یکی نیست این کیسه پرازادرار را بردارد تا من بتوانم خودم را خالی ترکنم .

 بشرسالهاست روی شباهت بی چون وچرای خود به میمون هی دارد تاکیید می کند ومی خواهد ثابت کند یا او میمون بوده یا میمون او بوده یا هردو هیچ بوده یا نبوده یا اگر هم نبوده این می شود مجهول ، پس روی میمون کارکنم  ، اما ازبس که میمون ومیمون کرده اند دیگر همه فکر می کنند روی پدربزرگوارشان میمون بوده ودریک فعل وانفعال جنسی توانسته ازرحم مادرجان میمونشان یک کاکل زری آدم بیرون بیاورند و اسمش را بگذارند مثلا " من " بعد یه مدت هم به جای جیغ ممتد هی بگوید " آب " آب " آب " وخودش را به تمدن برساند، تازه بعدازاین همه تمدن وپیشرفت بشود " ما " ... آها واقعا ک ... شعر ازاین بیشتر درتاریخ اندیشه بشری یافت می شود... باورکن یافت می نشود گشته ایم ما ... .

-         خانم پرستاربابا این سطل را بیاردارم بالامیارم .

واقعا هرچه روی مجهولات تازه ای فکر می کنم به معلومات می رسم ، اصلا قرارنیست من نیزمانند کاشفان دیگر روزی نام خودم را درتاریخ ببینم ، هرچند مطمئنم یک روز به یک رازتازه پی خواهم برد وان روزخوارمادرتمام مجهولات مهم بشری را باهم یکی کنم زیرا تلاش برای رسیدن به مفهوم تازه ای ازحیات بشری کاری نیست که هرکسی ودرهرمقامی بتواند انجام بدهد... .

-         خانم پرستاربابا دارم بالا می اورم یک سطل بیار.

 

 

+ نوشته شده توسط محمدعلی شاکر