تبليغاتX
گورستانی شبیه خودم
سه شنبه 1386/12/28
 

نوروزتان پیروز +  نوروزتان پیروز +  نوروزتان پیروز

در آمدي بر تاریخ تا ملی شدن صنعت نفت 

 

 

  

 

 

تاريخ سياسي واجتماعي ايران نشان مي دهد كه همواره تنها موردي كه به عنوان يك اصل اساس برخوردهاي مردم را شكل داده ، نوع برخوردهايي بوده كه از طرف حكومتهاي وقت براين مردم تحميل مي شده است . از ديربازمردم ايران شادي هايشان رابا شادي هاي حاكمان وغم وحزن شان با غم وحزن حاكمان شكل گرفته وتمامي مراحل زندگي خود را بر وفق مراد آنها قرار داده اند.

تاريخ نشان داده هرگاه حاكمان خواسته اند مردم هم مجبور بوده اند وهر وقت مردم خواسته اند ، چيز ديگري براي مردم ايران رقم مي خورده است . يأس ونوميدي در تاريخ زيست اجتماعي وسياسي مردم ايران سابقه اي در خشان دارد‍‍‍!! سابقه اي به قدمت حيات مدني در ايران ، مردمي كه همواره به دنبال ابرمرداني بودند تا بتوانند آنها را از مخمصه هاي سياسي واستبداد وزورنجات دهند واين خود نشان دهنده فضايي ست كه در نتيجه ناكامي هاي دروني براي مردم ايران ايجادمي شده است .

 اصل واساس اين ناكامي ها در استبدادي بوده كه بر فضاي سياسي ايران همواره حكم فرما بوده است ، مي گويند استبداد در ايران قدمتي به اندازه ظهورتمدن دارد ودقيقا همين امر ودر طول زمان ياس را بر مردم ايران حكم فرما كرده است . درشاهنامه فردوسي به عنوان يكي ازمهمترين اسناد فرهنگي وآئينه فرهنگ باستاني ايران مشاهده مي كنيم آنچه به عنوان اميد وجود دارد نه از سوي مردم بلكه از سوي حاكمان بر مردم تحميل مي شده است ومردم حتي حق اميد هم نداشته اند . در داستان معروف ضحاك ،با تمام زور وجوري كه باعث ياس شده بود ، زمانيكه كاوه آهنگر اقدام به انقلاب مي كند ، خود ومردم خودرا لايق به قدرت رسيدن نمي داند ودر نتيجه فريدون كه از همان تيره ضحاك بوده را دوباره به قدرت مي رساند. حتي اين سند فرهنگ وتاريخ ما نيز پر است ازجلوه هاي يأسي كه حاكمان وحكومتهاي سياسي بر مردم تحميل كرده اند.

 

 در تاريخ يكي ازمواردي كه شايد بتوان به عنوان عامل ياس بر مردم نام برد ، عدم توجه حاكمان به خواست مردم بوده است . مردم چون مي دانستند كه در سرنوشت خويش دخالتي ندارند ونمي توانند تعيين كننده باشند به مرور زمان خود را ناكام ترويكنواخت تر از گذشته مي ديدند.

سالها از پس هم مي گذشت وحكومتهاي مختلف بدون دخالت مردم وبا تكيه بر قدرت خود را به حكومت مي رسانند ومردم نيز به مثابه رمه هاي اين شبانان قيم فقط زندگي مي كردندوبه خاطر اجازه زنده بودن همواره ولي نعمت خود را شاكر بودند ، نكته جالب اينكه دگراندیش ترین حاكم وقتي نمي خواست براي خودلقب پادشاه انتخاب كند خود را وكيل الرعايا مي دانست وبدين وسيله ازرعيت فاصله مي گرفت وبازهم مردم را رعيت خود مي دانست.  

 علل يأس ونوميدي در ميان مردم را مي بايست درتاريخ معاصر از زمان مشروطه مورد بررسي قرار داد. ظهوروبروزتجدد در غرب ،بحث هاي روشنفكري ، دموكراسي وسكولاريسم در غرب خود رابه جهان نشان مي داد وحكومت هاي استبدادي وزنگاربسته ايران نيز آنچنان گرد حزن واندوه نااميدي را بر اين مردم پاشيده بودند كه گويا در آنسوي مرزها هم خبري نيست .

فضاي سياسي عصرقاجار به تبع ناكامي هاي سياسي ، شكستها ، دخالتهاي كشورهاي قدرتمند در امور داخلي ايران ، چهل تكه شدن كشور همگي عاملي شده بودتا مردم خود را نه تنها متعلق به سياستهاي حكومت وقت ندانند ، بلكه بازيچه سياستهايي از پيش تعيين شده ومعين بدانند ، با نگاهي ساده به ضرب المثلها وحكايتهاي آن دوران اين مسئله ديده مي شود.شاهزاده هاي قاجار هركدام براي خود حكومت مستقلي داشتند ومردم را به مثابه غلامان ونوكران خويش مي پنداشتند .

در كنارهمين اوضاع جهان معاصر روزبه روزبر مبناي دموكراسي وازادي هاي مدني شكل مي گرفت ، ديگرمردم دريافته بودند كه بايد در سرنوشتشان دخالت داشته باشند. در اينجا بود كه كم كم روشنفكران فرنگ رفته ما نيز به فكرتحول افتادند واولين زمزمه هاي مشروطه به گوش رسيدوبحث قانون پيش آمد.

 مردم اينبار ابرمردهاي خودرا در روشنفكران ديدند، شاعران ونويسندگاني كه براي مردم خويش مي نوشتند ، مشروطه بر مبناي تفكر شكل گرفت ، كساني چون لاهوتي ، عارف ، ميرزاده ، بهارو....نقش عمده اي در اين مهم داشتند و مشروطه باخونهاي زيادي وبا استقامت مستبدين به سرانجام رسيد اما هنوز ديري نپاييد كه اين جنبش آزاديخواهانه نيز به مانند باقي جنبش ها به ناکامی  گراييد وازآنچه همه منتظر فرارسيدنش بودندفاصله گرفت وروزي رسيد كه دوباره مردم دچارناكامي تازه اي شدند.

ناكامي تازه تري ، اينباراميد آنها براي رسيدن به يك تغيير ودگرگوني اساسي ناكام ماند ودوباره فضاي ياس وناكامي بر مردم حاكم شد. نكته جالب اينكه اين فضا آنچنان بر آنها فشار آورد كه ديكتاتوري رضا شاه براي مردم ايران نوعي نوشدارو محسوب ميشد ، يعني خود مشروطه جاي نظام طبقاتي وشاهزاده اي ايران را گرفت ، اينبار دائي جان ناپلئون هاي مبارز با خون اشرافي وشازده مآبانه شان ادعاي وطن پرستي مي كردندوخود را در صف مقدم آزاديخواهي ومطالبات مردم مي دانستند.

 حتي كساني هم كه در جريان مشروطه ومشروعه موقعيت خويش را در خطر ديدند وكم كم مي ديدند كه نهادهاي مدني جاي نهادهاي سنتي را مي گيرد ، دست به مخالفت با مشروطه زدند. رضا خان بعدازاحمد شاه سياست تازه اي بودكه براي انقلاب جوان مردم ايران نقطه ايستاي دهشتناكي بود كه با انحراف مسير تجدد اينبارشكلي ديكتاتوري به آن داد وتجدد را در نگاه ايراني آميخته با ياس ونااميدي وانحراف كردند . جامعه شناسان معتقدند تجدد روبنائي رضا شاه اگر در جامعه ايران نبود، شايد به مرور زمان وبا هجوم تفكرات تازه در بين مردم كم كم شكلي نهادينه مي يافت ، به جاي اينكه سالها بعد ودر جريانات مختلف مردم بارها نسبت به تغييرات رضاخاني واكنش نشان دادند .

ملی شدن صنعت نفت به عنوان یکی ازمبانی جهش مردم ایران ازفرهنگ یآس ونومیدی وطلسم وابستگی های اقتصادی به سمت وسوی استقلال همواره به سادگی وتحت تاثیر برداشتهای قدرتهای فراگیر تعریف خاص خودرا یافته است .

ایرانیان همواره تحت تاثیرمستقیم حاکمان خود  به فراموشی دچارمی شوند ، اگر دستهای غریب وپنهان آنزمان مانع ازبروز کودتای بیست وهشت مردادمی شد وآن قبیله فاحشه ها وجاهلان را به خیابانهانمی ریخت هیچگاه مردم مصدق رارها نمی کردند همچنان که هرحکومتی درایران تلاش کرده ازمصدق به عنوان مظهردموکراسی ، استقلال وملی گرایی بهره گیرد.اما نکته جالب توجه این است که شاهنشاهی !! که قدرت اززور فاحشه ها وجاهلان می گرفت نمی بایست زیادبرقدرت سیاسی خودتکیه می کرد چون خانه ای ازپای بست ویران را برای خود بنا کرده بودکه بااندک تلنگری ازهم می پاشید ... هرچند تاریخ مصدق را تکریم می کند ومحمدرضای پهلوی را نه تنها به فراموشی خواهدسپرد بلکه همواره مورد پرسشهای اساسی خواهد داد.

 

+ نوشته شده توسط محمدعلی شاکر
یکشنبه 1386/12/26
 

روايت مجازي از هستی مدرن 

 

نگاهي به تريلوژي كاتسي "the QATSI Trilogy "

اثرگادفري رژيو"Godfrey Reggio"

    

توضيح : گادفري رژيو كارگردان سينما ، در طول عمرهنري خويش سه چهار فيلم را به مخاطبان عرضه كرده است ، مهمترين آثار او تريلوژي فلسفي " كاتسي  مي باشد كه شامل : " كويانيس كاتسي " 1982، " پواپ كاتسي وقسمت سوم ناكوياتسي مي باشد كه محصول 2003 ميلادي مي باشد وتازه ترين اثر وپايان تريلوژي كاتسي مي باشد ... در اين مقاله سعي شده تا روايت حاكم براثرارائه شود .

 

 رژيو يك فيلسوف نيست ، يك سينماگر هم نيست ، رژيو تنها مخاطب فلسفه معاصر مي باشد . او روايتگرتمام چيزهايي ست كه از فلسفه آموخته است و....گادفري رژيو خالق سه گانه كاتسي ، درآثارش دست به خلق تصاويرمجازي از جهان انديشه مي زند، او حقايقي را به زبان تصوير بيان مي كند كه در نگاه انسان معاصر تبديل به مجازهاي مشخص شده است. نگاه رژيو غريب وآشناست ، آشنااز اين لحاظ كه در هربرخورد ما نيز همانگونه مي نگريم وغريب زيرا" آيا اين گونه نيزمي توان ديد؟" قسمت اول سه گانه رژيو " كويانيس كاتسي " نام دارد كه در معني آن را"زندگي بدون توازن" نام مي برند. اين ابتداي خلق تصاوير انديشگي ست . هرچند كويانيس ابتداي راه رژيو بود اما درست ابتداي شكل گيري پرسشي جدي محسوب می شودكه در ادامه به آن خواهيم پرداخت .قسمت دوم سه گانه "پواپ كاتسي" به معني "استثمار" بود ، اينباررژيو در روند شكل گيري تفكري خود اززندگي بدون توازن به استثمار مي رسد ودر ست حركتي "كمون وار" را در جهان معاصر بررسي مي كند، او در اين اثر اندكي پرسش خويش را رها مي كند وصرفا به روايتگري مي پردازد ، اين اثربيش از آنكه تصوير گرباشد ، روايتگر جهان فكر خود فيلمساز است ودغدغه هاي او را در ابتداي ورود به جهان مدرن نمايش ميدهد.

دغدغه هاي معنوي واومانيستي در اين اثر نمودجدي پيدا مي كندتا جائيكه انتهاي فيلم با نواي اذان يك موذن ونيايش بودائيان به اتمام مي رسد. شايد پاياني چنين ، ظهور وبروزمدرنيسم وپايان معنويت در جهان معاصر رانشان دهد، اما در غوغاي مدرنيسم واقتصاد هنوز در معابد وعبادتگاهها رژيو به دنبال معنويت مي گردد وسئوال او ازانتهاي قسمت دوم سه گانه اش مطرح مي شود.

اما قسمت سوم اين سه گانه ، جدي تروفلسفي تر به نظر مي رسد تا جائيكه به قدرت مي توان روايت گري ، پرسشگري وتصويرگري را در اين اثر ديد . رژيو در قسمت سوم جاي پاي خويش را محكم مي كندودرست از نقطه شروع اضمحلال وسوژه وارگي انسان آغازوسير تحولات جهان تكنولوژي محور را به تصوير مي كشد ، ناكويا كاتسي يك فيلم نيست ، نگاه جدي وسوژه اي به جهان معاصر است كه حال به بررسي اين اثر مي پردازيم : تكنولوژي وحركت تكنولوژي در عصر مردن خود رابه " آگاهي " نشان مي دهد. زمانيكه "آگاهي " به عنوان سنگ بناي تكنولوژي وبا شايد زاينده تكنولوژي محسوب مي شد ، اما روند تكاملي در تاريخ به گونه اي بود كه تكنولوژي خودرا نسبت به آگاهي" فراتر"  ديد. تمامي پديده هايي كه روزي عامل بروزمدرنيسم بودند، خود را نقطه شروع نگه داشتند ونظاره گرسرعت ودور شدن پديده هاي مولود خويش شدند.عقل ، انسان دومفهومي بودندكه در اين اثنا ايستادند وحركت پديده هاي مهم حركت دهنده توسط خويش شدند.

تكنولوژي نه تنها از آگاهي گذشت ، بلكه از انسان نيزرد شد وزماني رسيد كه انسان خويش را به عنوان يك وسيله در دست تكنولوژي مشاهده كرد، در اين بين از نقش سرمايه نيز در بدست آوردن تكنولوژي ومهارآن نبايد گذشت تا جائيكه جهان سرمايه به جهان كدها وجهان كدها به جهان تكنولوژي تبديل شد وانسان به صورت وسيله اين غولهاي مدرن در آمد. كار تا بدانجا پيش رفت كه تمامي واقعيت هاي اساسي جهان كه روزي به عنوان حقيقت بروي آنها بررسي ميشد يا در مبدا پرسش وشناخت قرار مي گرفت وخود دست به اين شناخت مي زد يا اينكه شناخت از اين واقعيتها بيرون مي آمد، به صورت سوژه در آمدند وآنچنان پديد ه هاي مولوداز آنها سبقت گرفتند كه به صورت مبدا شناخت شناسي در آمدند وآنها را سوژه شناخت خود كردند.

 انسان نيز سوژه شد وتكنولوژي به دنبال شناخت انسان گشت ، اينگونه بود كه در عين حال وسيله شدن براي حركت تكنولوژي خود نيز به موضوع پرسش تكنولوژي تبديل شد .گويا دنيا را كدهاي صفر ويك فرا گرفته است .اين كدها دارند تصوير مشبك وشبکه واري از جهان خلق مي كنند ، تصويري كه در حقيقت مجازي جهان معاصر در نگاه ماشكل گرفته است ، زمين مجموعه اي كندوواراز صفرويك ها ست ، انسان شبكه اي از ژن هاي صفرويك و... تنها قدرت در دست كدها ست وكدها ماموران قدرتمند تكنولوژي محسوب مي شوند.رژيو با آگاهي از اين برداشت كديك جهان معاصرشروع مي كند ، زيرا خوب ميداند كه مبدا جهان ونقطه شروع تاريخ درنگاهي انساني ، وجودبود ، اما گويا آينده ودورنماي كل به جزئيت هاي ابزاري تبديل مي شود. اين برداشت كديك ازجهان به نوعي استعاره از اضمحلال كليت هاست ، حركت كليتها به طرف فروپاشي ، زيرا اگر اخلالي در كدها پيش بيايد به شكل پازلي ريزبه هم مي ريزدوجمع آوري اين پازل شايد ازعهده تكنولوژي هم برنيايد.

پرسش تازه اي از هستي ؟ رژيودر" ناكوياكاتسي " دست به پرسش تازه اي از هستي مي زند. هرچند او در فيلم اين پرسش را مطرح نمي كند اما در پايان وابتداي فيلم اين سئوال اولين چيزي ست كه به ذهن مخاطب مي رسد، او به عكس هايدگركه پرسيد: " معناي هستي چيست ؟ " ،پرسش تازه وجامع تري را مطرح كرد كه در سراسر فيلم به دنبال پاسخ آن بود. پرسش او " هستي براي چيست ؟ " بود . دراين پرسش علت شناسي هستي مطرح نيست ، زيرا آنچه در دنياي امروزمطرح است امروزوعاقبت هستي ست . رژيو به پرسشي بنيادين مي رسد ، پرسشي جدي واساسي .

اينكه هايدگرپرسشي اساسي را به عنوان معناي هستي مطرح مي كند، فصل تازه اي براي گزاره معنايي را باز مي كند ، معني معطوف به هستي يا هستي معطوف به معني ، اما ناكويا كاتسي به شناخت از هستي مي رسد وبا آگاهي ازهستي واينكه از هستي معنا جدا شده است ... دست به مكاشفه تازه در هستي مي زند.

 ناكوياكاتسي اثر آگاهي يافته اي ست كه خوب مي داندمعني از هستي حذف شده است وبايد به دنبال پرسش تازه اي گشت كه جايگزين پديده اي به نام معني شود.هستي ديگر متعلق به معني نيست بله متعلق به پاسخي ست كه دردورنماي خويش مطرح ست .رژيو در فيلم نشان مي دهد ، وجود كدها ، ظهور تكنولوژي وخروش امواج مدرنيسم همگي از حذف معناي هستي ست . انسان معاصر در خلاء معنا به سر مي برد ، او به دنبال معنانيست ، به دنبال خويش نيست وجداي از هستي ووجود به كجا مي رود.؟اگر روز پاسخ هايدگر در معناي هستي خود هستي بود ، امروز نيز هستي براي چيست ؟ را بايد به همان صورت پاسخ داد ؟" براي هستي  ، اما چه نوع هستي ؟

 

+ نوشته شده توسط محمدعلی شاکر
سه شنبه 1386/12/21
 

شعرتازه

خوب نگاه کن ، شاید دیدی آدمی که عاشق بوده چگونه می سراید برای دل خویش ، دیدی صدایم کن ، نفرین نکن ، من خودم نفرینی ترینم ... خواستی خودت را نشانم بده ، پنهان ترازمرگ که نیستی ، دارد می آید نزدیکم ، این روزها خلوت کرده ایم تاریخی ... . فقط تو را کم داریم .

ازلبانت کلمات خون می شود

نگاه کن

            این نام توست که مرا به یادمرگ می اندازد

نگو ترانه هایت هم،  آهنگ ناموزون دارد

آخرمن ترانه هایم را برای موسیقی تو سروده ام .

 

وقتی روبرویم شعر می خوانی

                                      به تعدادستاره های سوخته / می سوزم

وقتی روبرویم پرسه می زنی

فرارمی کنی ازقفسهای قناری

کبوتری شبیه من ندیده ای / همیشه بالهایش خونی ست

 

- ترانه /شعر/ پرنده / مرگ !

خدای عاشقانه ای که هیچگاه نسرودم

بگو / این قبله ای که توهستی کجاست ؟

بگو برای این همه نیایشم / دلیلی ندارد دلم

 

لبهایت که خونی ست

                          خون من جاری می شود روی گیسوان دیوانه خانه ات

آخرتمام این شبها نخوابیده ام

مادرم می گفت : " بیست وهشت سالگی ات رسید وتو بیداری هنوز

                        شیره های جانم تمام شد مادر

                                                           تمام نشدی

                        نفرین به ذات شیطانی ات / ابلیس ! / بخواب ! "

 

وبازتورا به من نشان می دهند

ستاره های سوخته ترازمن

راستی اگرماه هم شبیه تو بود

سربه هوا ترازمن

                        زمین بود

وچرخیدن را فراموش می کرد

وزمان همیشه امروز بود

                             همین ساعت

                             دقیقه

                             همین آن ناتمام .

 

+ نوشته شده توسط محمدعلی شاکر
شنبه 1386/12/11
 

بشروانديشه مرگ

 

 

سخن گفتن از پديده اي كه در طول تاريخ ذهنيت بشر را حتي بيش اززندگي به خود اختصاص داده است در وهله اول اندكي پيچيده به نظر مي رسد. زيرا زيستن چنان فكر بشر را مشغول نكرده است كه انديشه اي با عنوان مرگ وپس از مرگ بوجود آمده است .

 شايد بتوان تاريخ تفكر را به تفكر " پيشا مرگي " وپسامرگي تقسيم نمود. تفكر پيشامرگي تفكري ست كه با محوريت نابودي وزوال انسان از طريق مرگ  به راه زندگي در راه مرگ مي انديشد . تفكر پسامرگي مجموعه انديشه هايي است كه محوره آنها پديده مرگ وبعداز زوال مرگ را تشكيل مي دهد . شايد به جرات بتوان گفت كليت انديشه هاي فلسفي بشر از ابتداي پيدايش تاریخ  تفكرتاكنون را همين مرگ به خود اختصاص داده است . انسان با تامل بر روي زيستن ، " حيات بدون مرگ " را بررسي مي كند وبا تفكر بر روي مرگ " حيات بدون زيستن " را متصورمي شود.

 در بين پيدايش تفكرات بشري حول محورپيشامرگي وپسامرگي ذهنيت او نيز به خلق دنيايی مي پردازدكه اين دنيا خود را در قالب اسطوره ها ، افسانه ها ، خرافات ، تابوها وادبيات وهنرنشان مي دهد .

خلق موجودات ابدي براي غلبه بر پديده هولناك مرگ در ذهنيت بشر از ابتدا تاكنون ميزان اهميت انديشه حول مرگ را نشان مي دهد . اما غامض بودن نابودي يا عدم پذيرش نابودي پس اززيستن باعث شده تا انسان ذهنيت خودرابه سوي خلق تصورات پسامرگي سوق دهد به گونه اي كه نوع باورهاي پسامرگي  به باورهاي متنوع وآميخته با نوعي زيبايي شناسي گردد.

خلق افسانه هاي پسامرگي تا بدانجا مهم به نظر مي رسد كه تلاش هاي زيبايي شناسانه تفكر پيشامرگي را درخود اندوخته است . پديده هاي پسامرگي وجودخودراازباورهايي گرفته اند كه باورشان تنها دردنياي ملموس پيشامرگي به نظر مي رسد .

پس مرگ در نوع خود باوری ست که ازنگاه زیستن شکل می گیرد وهمین نگاه باعث بوجود آمدن نوعی زیبایی شناسی تاریخی حول این موضوع شده است .

اگر انسان تصورات زیستی خود را کنارگذارده ومرگ را با عناصر واقعی آن در ذهن خود متصور شود به هیچ وجه قادرنخواهدبود این تصویر هولناک نابودی را درساختاری زیبایی شناسانه ارائه نماید . وقتی شما وصف پدیده ای می کنید که ماهیت آن برمبنای باورهولناکی چون زوال وازهم پاشیدگی شکل می گیرد آنگاه نمی توانید ان را به زیبایی شناسی پیوند دهید .

مرگ واندیشه انسان حول مرگ در طول تاریخ نشان دهنده تاریخی ست که بشر درباره آینده ساختارحیات خود متصور شده است وازاین چهارچوب نتوانسته خارج گردد،اگر انسان آینده ای چون مرگ چه در مفهوم نیستی وچه در هستی افسانه ای ، چه درباورهای خاص ایدئولوژیکی بر ای خود متصور می شود ، نگاه خود را ازآنچه هست ارائه می نماید نه ازآنچه نیست .

اما دراین میان پیش زمینه تفکر نیز نقش مهمی را ایفاء می کند زمانیکه بشر با پیش زمینه تفکری خاص به پدیده ای نابود کننده نگاه میکند به دنبال ساخت نقطه شروعی ازپایان نبودن است  واینگونه است که تفکرات ابدی شکل بیرونی میابند.

آیا نقطه شر وع پایان ، خود در ماهیت سخن تناقض آمیزنیست . ساختمان ذهن بشر همواره آغازکننده است ونه تمام کننده ... وهمین امر حتی در مقابله با پدیده ای مانند مرگ نیز نمی تواند به پایانی ختم شود.

همواره در تماشای یک فیلم یا مطالعه یک رمان یا حتی یک سفرتفریحی خود را دراین وضعیت دیده اید که بعدازاین چه میشود ؟ یا آخرش چه می شود ویا ... واین همان تناقض شروع درنقطه پایان است که حتی در زندگی اجتماعی انسان به صورت یک امر معمول درآمده است .

اگر این گفته را قبول کنیم می توانیم خود رابه عنوان انسان آغازگر بیان نشان دهیم که حتی در فاصله هستی تا نیستی نیز  نیستی را به آغاز می نشیند.

 

 

+ نوشته شده توسط محمدعلی شاکر
چهارشنبه 1386/12/08
 

فربه تر شدن من

نامه ای ازشاعر معاصر شهلا بهاردوست 

قبل ازانتشار: گویا راهزنان ادبیات ، دزدان گردنه های سرد وبیروح ، جان پناهان میانبارگی ازنوع ادبیات ، ساکنان دهکده خودفروشی ، اهالی وادی ناکجا آباد  دست بردارعقده گشایی های حقیرانه خود نیستند وگویا همه را دراین بازی کثیفی که راه انداخته اند وارد می کنند ، پس اگر این میدان است واین نبرد ، ما نیز مسلح به سلاح غیرت وشرافت وحمیت وارد این میدان می شویم ببینیم جای شماست دراین ادبیات که با گدایی محبت ومیانه باره گی خود را حفظ می کنید ، نامه زیر بهمین ترتیب ازدوست شاعرعزیز خانم شهلا بهاردوست بدستم رسید... عینا درزیر نقل می کنم ... بهاردوست این روزها درسایت خود مشغول جمع آوری جدی مجموعه بزرگ اینترنتی ازشاعران معاصراست ، او جدی ومصمم کارمی کند.

با سلام به همهء عزیزان که هر چندی لطف می کنند و سری به وب سایت ها می زنند تا تازه ها را بخوانند و با نزدیک شدن به واژه های سرشار از مهر و دوستی کمی از لحظات پر درد و دورویی های زندگی روزانه فاصله بگیرند.

یادداشت امروز من شعر نیست، قصّه ای دراز است از فرهنگ عقب ماندهء بخشی از جامعهء ایرانی! آن بخش که هر روز بیشتر تخم بغض و حسد و تنفّر پراکنده می کند! آن بخش از جامعه که روز به روز بیشتر مدیحه گوی و کمتر منتقد خویشتن است و با بی حرمتی به هر کس تلاش در مطرح کردن خود دارد و برای بدست آوردن نام حاضر به هر دریوزگی می باشد.

معیار ارزش و احترام برای اینگونه ناکسان بسیار متفاوت است از انسانهایی که تمام تلاش خود را بر آن گذاشته اند تا جامعهء بشری به فهم و درک والای با هم، در کنار هم، برای هم برسد. خودپرستی در این بخش آنچنان چشمهایشان را کور کرده که میزانی را نمی توان برایش گداشت!! کلمهء من در این افراد روز به روز فربه تر و نادانتر می شود اینان تا آنجا پیش می روند که تیر خلاص را بر پیشانی ادبیات این مرز و بوم می نشانند تا آنجا که با  به آتش کشیدن زیبایی های اثیری  حماقت خویش را پیش برده نشانگر شعور و نگرش خویش می شوند. اینان همان باجبگیرانی هستند که در گوشه و کنار پخش شده و مواجب برای همین کارها می گیرند.

روزگاری بود که لااقل دلمان خوش به روشنفکران و پیشتازان جامعه بود که امروز متاسفانه این بخش هم بی نصیب نمانده و آلوده گشته است و هر چه نگاه می کنیم آه است که از سینهء پر درد بخش دیگر  (روشنفکر آگاه) زبانه می کشد و کاری از دست ما ساخته نیست جز افشاگری اینان که به هر شکلی با تجاوز به حقوق فردی و انسانی در جامعه باعث خرابی و ویرانی می شوند.  

امروز جای تاسف است که دریوزگانی وامانده که هیچ هنری جز بپا کردن آتش و اهانت به هنر و هنرمند ندارند از فضای بی در و پیکری که بر جامعه حاکم گشته سوء استفاده کرده و تیغ به گردن پاکترین ها می کشند!!!!

اینگونه آدمها که از آدمیّت فقط نام و ظاهرش را با خود می کشند باید بدانند که حقیقت هیچوقت پنهان نمی ماند و آشکار می شود.

آنان که فکر می کنند با رفتارهای پوسیدهء مردسالارانه و زن ستیز و با توهین و دروغ بستن و ساختن داستانهای در خور خویش می توانند راه به جایی ببرند بدانند که بیل بدست گور خویشتن را می کنند.

بابک شاکر عزیز، دوست و پسر مهربانم از اینکه آنچنان آزرده شدی که مجبور به درج این مطلب شده ای واقعا متاسفم ولی باید بدانی که خود فروخته در همه جا هست در ضمن پسرم کلیهء ایمیلهای رسیده به من در آرشیوم موجود و ضبط شده هر زمان لازم باشد خدمتت تقدیم می کنم.

پر توان و پیروز باشی. به امید جامعهء سالم وآزاد بشری.

با مهر، شهلا بهاردوست

 

 

+ نوشته شده توسط محمدعلی شاکر
چهارشنبه 1386/12/08
 

"شاعر بودن به کنار ، انسان بودن پیشکش ، مشی حیوانات را عشق است "

 

مطلبی برای سایه ای ازادبیات ، بخوانی ، نخوانی ، خوانی یا شاید هم خانی

 

قبل التحریر: چندی ست به واسطه نگارش نقدی برنقد مضحک فردی به نام همه خانی برروی شعرهای خانم کرباسی  ایمیلهایی ازآن منتقد مضحک یا به قول دوستی جک ادبیات - البته این لقب هم لیاقت می خواهد زیرا مهربانانه وبا سخاوت است -  به نام وبی نام دریافت نموده ام که محتوی تهدیدتا توحش وفحاشی ست ، سکوت کردم تا این بارایشان به سراغ دوستان من نیز رفتند وبافتن های خودرا ادامه دادند تااینکه دیروز دوستی را چنان ناراحت کردند که من خودشرمنده شدم ومطلبی را تهیه کردم ، باتمام بی ارزشی نامبرده مطلب دیروزم که محتوی حقایق نابی بود از وجود چنین بیمارروانی دراین حوزه ، تعدیل کردم وتنها به این چند خط اکتفا نمودم وامیدوارم دوباره به کنج خانه اش برگردد وبگذارد ادبیات متعفن نگردد وکه درغیر اینصورت خواهم نوشت ...

 

 

حیوان بودن آداب خود را دارد ، حیوان سرش را به زیر می اندازد وتنها وتنها در مواقع خطر یا می گریزد یا راه حمله را درپیش می گیرد ، در بین جانواران اما شریفترین هادرندگانند، که نه درهروضعیتی بلکه زمانی که  گرسنگی یا هاری می گیرد به دیگران حمله می کنند وپاچه انها را می گیرد. منشور اخلاقی حیوانات ، منشور شریفی ست ، منشوری دست نخورده که تنها وتنها به دست آدمهاست که بهم می خورد ... درود به حیوانات ، چه اهلی وچه وحشی که گاهی درخور هزاران درودند...

عزیزبهت زده در لجنزاری که غوطه وری ... حرفهای مرا گوش کن ، همان بهتر که ادبیات را به "حال" اهلش رها کنی نه به " حال " خودت که از"بي حالي " به " محال " رسیده ای وآوای تک خوانی درچمن سبزت گوش دیگران را به نوایی دردناک ترازانکرالاصوات رسانده است ، پس دمی بیاسای وبه سبزه ای تامل کن ، که گویی بوی شبدر دمیده ازحنجره تو ....

آقای به اصطلاح همه خانی که هیج  نوایی نمی خوانی به جزء زوزه ای که تنها برای به چنگ آوردن تکه گوشت دست خورده ای ، یالاشه ای متعفنی  به هواست .... آقای به اصطلاح خالی ، تهی که نام شاعرقصب کرده ، نهاده برپیشانی - كه مهر باطل خورده است - گوش کن این نوای شاعری که درد "میان اندام" شما ها را در یک آناتومی تاریخی خوب می داند ، خوب کشف کرده است که اگر تاریخ تاریخ بود ، شمارا تنها در یک زباله دان بزرگ می انداخت ... نه نه ببخشید این زباله دان شریف تر ازآن است که امثال شما درآن بیفتید همان لجنزاري که به نام معشوقه هایتان در آن فرورفته ايد کافی ست . گوش کن به این نوای دل انگیز، خواستی بیش ازیکبارآن را بخوان ، بنویس ازروی آن تا شاید اندکی نوشتن بیاموزی ویادبگیری به آنچه می گویی وآنچه این سو وآن سو از گندچاله هایتان بیرون می تراود.

ازدردندگان وحشی گفتم ، آنها ادبیات که ندارند ، زوزه می کشند ، شیهه می کشند وگاه چنان برخویش وبردیگران حمله می برند توگویی انگارراهی جزء این ندارند ... اما دراین میان همواره مطابق منشور اخلاقی طبیعی خود حمله می نمایند .

گاها به این فکر می کنم که مگر مطرح شدن به هر قیمتی با هر روش ومنشی چه حسی ازدیگران را ارضاء می کند ، اینکه حجله ای را با نیروی کمکی به پیروزی برسانی هم می شود ادبیات !!! اینکه خود را چنان خواروذلیل دربرابر دیگران نمایی والتماس والتجاء برای چاپ اثری یا گوشه چشمی که ادبیات نیازبه ذوق دارد ، نیازبه استعداد دارد ، ادبیات ماهیت می خواهد ، ادبیات جوهر می خواهد ، ادبیات نه رجاله ولکاته نمی خواهدوسایه ها هنوز گرد این مرده بوریا دریده هی می گردند تا شاید کفتاری بیاید بوریا بدرد تا ازاین لاشه نصیبی بگیرند.. .

سایه ها خوب می دانند لکاته بودن چیست ، رجاله بودن کجای خویشتن خویش است . براستی ادبیات اینگونه روسپی گری های مردانه وزنانه را برای چه می خواهد ،برای سوژه شدن بی محتوایی . برای اقبال  چند صباحی ، برای حجله ای که بسته شده ودامادش همه هستند جزء بی ریشه ترین سایه ها ... .

آخر سایه عزیز ، مترادف زیباترین واژه هایی که نثار روح خویش می کنی وبا نوازش سرانگشتان گل فروشانه ات !!!! یا زبان آوردگاه بنگاه محبتت از طریق ایمیل ونامه وتلفن وازراه دور ونزدیک مارا مورد عنایت بی وقفه خود قرارمی دهی ، گمان کرده ای همگان شرافت تو را دارند که اینگونه لاطائلات تو را ارزش نهند ومثلا به نام چرکینی ازلاشه ای متعفن خویش را آلوده کنند.

آخر مگر چند واژه دزدانه به نام کتاب شعر ، کتاب ساخته شده توسط دیگری ونثارنام برروی جلد آن به عنوان مقدمه – این هم نوع دیگری ازتن فروشی محسوب می شود- می توان نامی برای خود دست وپا کرد که به اعتبارنبوده این نام هرچه می خواهی ببافی وسوابق درخشان دروغ دست وپاکنی وازخبرنگاری تا مدیرداخلی نشریه ای بگویی که تنها درکره مریخ نمونه آن پیدا می شود... گمان می کنی همه مانند تو به بیماری کودنی وکمبود تعقل وخرد دچارند... کسی این سابقه پرباررا مورد ارزیابی قرارنمی دهد... یا شاید افیون والکل آنچنان مغزت را ازمیان برده که کم کم گمان برصدق سابقه ات می داری ... نه اندکی به خود بیا قرصهایت را زودتر بخور... خودت باش ، فکر کن وببین  این سادیسم نوشتاری واین نامه های به این وآن جوانمردانه است ... چه حرف مضحکی جوانمردانه ، مگر می شود دلالان محبت وتشنگان مهر جوانمردی بدانند . این دکان قفلی به اندازه وجود آنها دارد ، بازکردنش کارزبانی ست که ابجد بداند نه لاطائل .

ازجوانمردی گفتم ، می توانی خودت راتغییر دهی ... لااقل نام ناجوانمردان تاریخ را حرمت بگذار... شنیدم درهر ناجوانمردی رگه های جوانمردی هست درهرنیستی حتما نیست ، نیست ... اما دراین نیست ، سیاهچالی ست که انتها ندارد .

زبانم هنوز بسته مانده است اگر دوباره به جای اینکه به کنجی بروی وهزارها باراین مطلب را بخوانی ، روی آتش راه بروی ، خودت را سیخ بکشی ... ازاین بر وآن برایمیل هایت را به دوستان ونزدیکان جدی درادبیاتم ببینم ، مجبورم چنان بنویسم وچنان کنم که گورمتعفنت رادراین ادبیات گم کنی وبمانی تا مرداری ودوباره بوریای دریده براندامی ولاشه خواری ... منتظر باش ، زبان ما ، زبان سرخ نیست ، زبان حقیقت است ... این نامه هم اخطارنیست ، آغاز بازگویی نوایی ست که تومی خوانی ، با صدایی شبیه زوزه کفتارها.

 

 

+ نوشته شده توسط محمدعلی شاکر
جمعه 1386/12/03
 

ایدئولوژی ، دیکتاتوری ، انقلابی گری

 

بمناسبت کناره گیری فیدل کاسترو از قدرت

 

 

 

"امروزرخدادها لحن درماتیک کم تری دارند ، زیرا ما پخته تر شده ایم ، اما حوادث تکرارمی شوند . احساس می کنم سهم خودرا در وظیقه ای که مرا به انقلاب کوبا وبه سرزمین خویش پیوند می داد ، ایفاء کرده ام . ازاین رو به تو ، رفقا ومردمت ، که اکنون مردم من نیز هستند ، بدرود می گویم . ازپستهایم در رهبری حزب ، پست وزارت ومقام فرماندهی ونیز ازشهروندی کوبا ، رسما استعفا می دهم . هیچ پدیده قانونی مرا به کوبا مرتبط نمی کند. یگانه پیوند موجود ، طبیعتی دیگر دارد ، ازنوع پیوندهایی که بر خلاف انتصابات شغلی ، گسستنی نیستند." 1

 

 

ماهیت ایدئولوژی ، ماهیتی ست که درآن تحول وتغییر امری غیر قابل باور وبه نوعی خلاف جریان وروند ایدئولوژیک آن است . به واقع اگر دربستر ایدئولوژی تلاشی برای تغییر صورت پذیرد دیگر نوع ایدئولوژی به بازتولید مفاهیم وارزشهای تازه ای می زند که این مفاهیم وارزشهای تازه در صورت جدیدی خود را نمود می بخشد که با مفهوم اول آن تفاوت دارد . پس دیکتاتوری خاصیت غالب شکل گیری ایدئولوژیک ونظامهای منشاء گرفته ازآن می باشد . دیکتاتوری درغالب مفاهیم وارزشهایی که نظام ایدئولوژیک ان را رقم می زند. اگر در تعبیر دیگر اندیشه های ایدئولوژیک را تنها دربستر مشروعیت بخشیدن به نظام حاکم تعریف نماییم ، پس هرگونه تغییر نیز دراین بستر شکل می گیرد بستری که به نظام حاکم مشروعیت تاریخی ، یاهمزمانی می دهد .

درچنین اوضاعی نمی شود بر جریانی که خود را اولا ایدئولوژیک می داند ثانیا انقلابی ... یعنی ماهیتی دگرگونه سازدارد  خرده دموکراسی گرفت .

خشونت به عنوان مولفه اصلی انقلابی گری مطرح می شود، خشونتی که به بقای نظام حاکم ایدئولوژی محورکمک می کند وتلاش می نماید تا کلیه ارزشها ومفاهیم تبیین شود. حال نظامی که پایه مبنای ایدئولوژیک دارد ، ماهیتا انقلابی گرانه شکل گرفته ، این نظام چگونه می تواند دربستری دموکراتیک حکومت کند .

فیدل کاسترو رهبر انقلابی کوبا زمانیکه بر دیکتاتوری باتیستا چیره گشت ، برمبنای ایدئولوژی خود وهمچنین شکل تئوریک ونگاه مردم رنج کشیده وفقیر کوبا توانست حکومتی را پدید آورد که این حکومت با مولفه های سوسیالیسم ونظامی گری به همراه شاخصه های قوی تامین اجتماعی منشعب ازتعالیم چپ سنتی خود را به باوری پیشرو برساند. اما او نیز ذهنیت ضد امپریالیستی خود را در شئونات مختلف اجتماعی وسیاسی حفظ نمود وتوانست حکومتی بسته ، ایدئولوژی زده ، برابر ، فقیر ، محروم ونظامی را درجهان به ثبت برساند.

کاسترو آخرین فرد ازسری قهرمانان انقلابی درجهان است که مرگ او جریان سوپرمن های انقلابی ایدئولوژیک تمام می گردد ، قهرمانانی که نه تنها مفاهیم اخلاقی خاص خود را تعریف می کردند بلکه الگو هایی تاریخی برای مبارزه وحق طلبی محسوب می شوند . جهان پس ازکاسترو ، جهان هالیوود ، جهان نشانه های بسته خواهد بود ، جهانی که دیگر باورهای انقلابی در هیاهوی تبلیغات پهلوان پنبه های سیاسی جهانی عاری ازمعنا خواهد بود.

ذکر مقدمه این مطلب درباره انقلاب وایدئولوژی ومفاهیمی ازاین دست به این علت نبود که به دیکتاتوری کاسترو درنزدیک به پنجاه سال مشروعیت ببخشید بلکه به این منظور نگاشته شد که فرهنگ غالب وچیره اینگونه تفکرات بیان شود.

جهان بعد ازکاستروجهان خلق مبارزات پوشالی در قالب تروریسم خواهد بود، جهانی که سازمانهای جاسوسی غربی به همراه پهلوان پنبه های مخلوق آنها ، تلاش در به انحراف کشیدن مبارزات حق طلبانه خواهد داشت .

کاسترو بی همتا بود درمبارزه خود ، تنها اگر عمر حکومتش به اندازه ای نمی شد که امروز به ناچار وبرای اطمینان ازاینکه آیا بعدازاو نیز مقاومت برضد امپریالیسم وراه تبیین نظام سوسیالیستی ادامه خواهد داشت ، ازقدرت کناره گیری کرد ، شاید اگر او نیز بعدازپیروزی انقلاب  کناره گرفته بود امروز با دیده احترام به او نگریسته می شد وآنقدر در تاریخ جهان نبودش خطرناک نشان می دادکه بود او درقدرت . شاید هم اگر چگوارا رفیق دیرینه وقهرمانش درقدرت مانده بود ، او نیز امروز مانند او به دیکتاتوری جسبیده به قدرت بدل شده بود.

به هر صورت کاسترو قهرمانی تاریخی ست با نگاهی در بستر ایدئولوژی وگفتمان وقدرت که قدرت چهره قهرمانانه او را مخدوش کرد.

کاسترو متفاوت ترین چهره انقلابی آمریکای جنوبی ست و هیچگاه قابل قیاس با پهلوان پنبه های سیاسی ودلقک های ایدئولوژیکی امثال چاوز و ارتگا نخواهد بود که برای حفظ واعتبارگرفتن سیاسی بدل هایی دسته هزارم ازکاسترو را در سرزمین خود خلق کرده اند وتا ترکیدن این بادکنک پوشالی فاصله ای به اندازه آگاهی مردمان خود دارند .

"من با تو روزهای باشکوهی را تجربه کرده ام . در روزهای درخشان ونیز اندوهبار بحران کارائیب در کنارتو به افتخار تعلق به خلقمان نائل آمده ام . در آن روزها به ندرت سیاستمداری درخشان ترازتو یافت می شد . مفتخرم که بی هیچ تردیدی ازتو پیروی کردم وبا شیوه ی تفکر ، نگرش وارزیابی خطرات وپرنسیپ های توآشنا شدم ."2

1و2:بدرودنامه چگوارا به فیدل کاسترو / خاطرات چگوارا / محمد علی عمویی  

+ نوشته شده توسط محمدعلی شاکر