
مفهوم نیستی در تاریخ ادبیات
بانگاهی به مکتب ادبی گورستان

فضیل عیاض می گوید :برآن رشک می برم که ازمادر نخواهد زاد... شاید این جمله عارف معروف فضیل عیاض جدی ترین نگره انسان متفکربا جهانبینی عرفان به ماجرای مرگ است ، انچنانکه همواره ادبیات جهان و دگر اندیشان دنیای پیرامونش ، انسان را به عنوان سوژه حیات درهستی معاصرخود به صورت مهمی ازتولد تا مرگ ارزیابی کرده اند. مرگ مفهومی است که همواره به صورت یک واقعیت انکار ناپذیر در تاریخ تفکر انسان در زمانهای مختلف حضوری هماره پویا تر ازحیات داشته اشت . این حکم که زندگی خود بستری برای احیای نابودی می باشد بی معنا نخواهد بود اگر به این معنا برسیم که مرگ انتهای نوعی وجود است . در مطالعه تاریخ تفکر وفلسفه آنجا که نقطه تقابل اندیشه های ارسطو وافلاطون است، بحث ذهنی بودن اثرات وجود است که ارسطو آن را ذهنی وافلاطون واقعی می پندارد اما نتیجه اینکه تفکر درباره خود "وجود" از تفکری" لاوجود" شکل می گیرد. اگر ارسطو بر مبنای همین اندیشه به این نتیجه می رسیده که مرگ واقعیتی ذهنی ست آنگاه افلاطون در تصوری کاملا صحیح بر خلاف نگاه ارسطو قرار دارد واو اثرات وجود که یکی عدم می باشد را واقعی می پندارد. حال سئوال این است که بواقع مرگ در کجای هستی قرار دارد . حقیقت امر این است که مرگ نقطه پیدایش هر نوع تفکر فلسفی ست زیرا براین مبنا ست که ایدئولوژی ها شکل می گیرند ، براین مبناست که جهان بینی بوجود می آید ودقیقا نوع نگرش تفکرات از نوع نگاه انها به دو تناقض آشکار هستی ونیستی شکل می گیرد . در بررسی تاریخ اسطوره شما می توانید اسطوره ها را در عالم نیستی به محک بنشینید ... اسطوره ها زمانی باورمند می شوند که عامل نیستی به عنوان پایان شکل گیری وجود ازآنها حذف ونوعی ثبات هستی میابند...اسطوره شکل قوام یافته تفکر درباره نیستی ست . اماشاید همین جا بهترین نمونه نظریات فوئر باخ باشد که علت ذهنی شدن نیستی همان محکومیت در نیروهای تاریخی ست که قدرت کنترل آن را نداریم .... تاریخ تفکر درباره نیستی تنها تاریخی ست که به علت بوجودآمدن ادیان وبعد ایدئولوژی های مدرن نتوانسته هیچگاه خودرا از باورتاریخی رها کند واسیر درهمان قدرت اسطوره ای وتاریخی مانده است . اما همین جانباید از"دورکهایم "جدا شویم که ما در بررسی امر نیستی به دومولفه ظریف امر مقدس وغیر مقدس در تفکرنیستی وابسته هستیم ... امر مقدس که دربررسی ادیان تکلیفش مشخص میشود ، اما آیا می تواند مرگ را در چگونگی امر نامقدس از نظراین فیلسوف بررسی کرد در شرایطی که اکثر ادیان مرگ را به عنوان رکنی حول محوریت خویش قرار می دهند ... . اما آیا همین امر مقدس باعث نمی گردد تا سرمنشاء بحث حول محور نیستی ازنظر ماکس وبر بسته شود. بانگاهی اجمالی به نظریات فلاسفه معاصر برمفهوم نیستی می توان به بحث درباره مکتبی ادبی رسید که مرگ را به عنوان مولفه ای اساسی در آثارشان مطرح نموده اند ، مکتب گورستان که در تاریخ ادبیات جهان خودرا متعهد به مرگ اندیشی روایی نشان داده اند.
مکتب گورستان عنوان مکتبی ست ادبی در اواسط قرن هیجدهم میلادی که توانسته با استعانت ازمولفه قوی مرگ وروایت نیستی خودرا به باوری هنرمندانه ازاین پروسه برساند ، شاعرانی همچون روبرت بلر وادوار یانک ، توماس گری به عنوان پیشتازان این گونه سرایش هماره تعهدی مرگ گونه به ادبیات را ارائه نموده اند. مکتب گورستان اگر چه به علت نو کلاسیک بودن ومولفه های قوی انسان آنزمانی نتوانسته هنرمندانه این مقوله را به عنوان محوره ادبیات بیان نماید اما روحیه فکر واندیشه درباره مرگ خود پارامتری ست که انسان قرن هیجدهم میلادی را در چکاد اندیشه های مذهبی حول مرگ به عنوان انسانی متفاوت نشان می دهد.
توماس گری به عنوان نقطه بسامد این مکتب اولین اثر خود را در سال 1751 منتشر کرد وبیست سال بعد مرد ... او همواره مرگ را به عنوان نقطه زایش تفکر شعری خود می دانست ... روبرت ال مک در مقدمه کتاب شناخت توماس گری به نقل ازآلدوس هاکسلی فیلسوف بزرگ معاصر نقل می کند: " جستجوی مرگ به عنوان رازی برای انسان همواره سرنوشت انسان را به گونه ای رقم زده است که آینده ای مرگ محور را رسم کند ، آینده ای که انسان رویاهایش را نبیند وتنها ذهنی موضوعی داشته باشد وتنها به موضوعی بیاندیشد که برای او رقم خورده است ."
این دیدگاه البته انسان را به جریانی می برد تا انسان دنیای بعد از مدرن با تنهایی های نشات گرفته ازنوع نگاه به مرگ خود را برای شستشویی آماده کند که دیگر به نیستی نیاندیشد همان هاکسلی در اثر جاودانه خود دنیای زیبای نو روزگاری را پیش بینی می کند که انسان از علم می خواهد تا مفهوم نیستی را ازذهن او پاک کند.
اداوردیانگ وتوماس گری
مراد ازذکر سخنان هاکسلی همان دغدغه ای ست که گری نیز درچند قرن پیش نسبت به مرگ داشته وآن را درآثارادبی خود نشان داده است . گری با توجه به تعلق خاطری که به ادبیات کلاسیک داشته است توانسته از پارامترهای این ادبیات برای حرکت به سمت تفکر خود بهره بگیرد.
گروهی ازمنتقدین معتقدند که این جریان وشعر مقدمه ای شده برای برخی جنبه های اندوهگنانه رمانتیک ها درادبیات.
شاعردیگر این مکتب ادوارد یانگ اندکی کلی تربه این پدیده می نگرد، او به جای مرگ به مفاهیمی همچون نیستی وتاریکی نیز نگاهی فلسفی دارد ، درکتاب شعرمصورش که با نگاره های زیبای ویلیام بلیک به نام تفکر شب ، نگاه او به مرگ نگاهی آمیخته با درکی اسطوره ای ست ، او نیستی وتاریکی را با مرگ توامان کرده ونوعی باور اسطوره ای به آن بخشیده است . انسان زمانی به هراسهای تاریخی خود باور اسطوره ای می دهد که بخواهد ازدل آن " امید " را خلق کند .
اگر با استنباط هاکسلی برای دنیای امروز حذف رویاهای هراس انگیز ویا باور یانگ " امید " بخشیدن را اضافه کنیم تفکر مرگ در نگاه یانگ تفکری کلی وآمیخته با ذهن انسان اسطوره ای آنزمان می باشد .
یانگ درکنارتصاویر زیبای بلیک اولین فصل شعر بلند خودرا با " شب اول مرگ " آغاز می کند . نگاه یانگ در طول این اثر به اسطوره های مذهبی پس ازمرگ است با آمیخته هایی ازطنز وواقعیت های تلخ : " بخواب که تو دراولین شب مرگت خوابیده ای / آرام خوابیده ای ودنیارا دوباره می خواهی / می خواهی آن را دوباره ملاقات کنی /من برخواسته ام ، نمی دانم جرا بلند نشده ام / هنوز انگارجسمم خوابیده است / من برخواسته ام برای رسیدن به دریای رویاهایم /برای رسیدن ازراهی به راه دیگر ... "
یانگ در فصلهای مختلف تلاش می کند این نگاه بعدازمرگ را به شکلی اسطوره ای نمود دهد.
مکتب گورستان ازلحاظ ادبی مکتب جالب توجهی ست که حریانهای مختلف فکری وادبی را بعد ازخود نشان می دهد . انسان غربی ازنوع گریخته ازقرون وسطی شهامت بیان خود را اینگونه می گیرد ومی تواند در سیرتکاملی منطقی به خلق آثاری بپردازد که نیستی مولفه شحاعانه بیان آن خواهد بود . اگر روزی گری و یانگ با تمهیداتی تنها ازمرگ گفته اند ، روزی نویسندگان دیگری با باوری عاری از رازآلودگی ازمرگ عریان برهنه می گویند ، گلایه می کنند وباورمند جهانبینی خودرا نشان می دهند . مفهوم امید درادبیات مدرن درباره مرگ مفهومی فروپاشیده است و خودرا به باور شکستن می رساند.
منابع :
1- Thomas Gray by Robert l . mack
2-Night Thoughts Edward young & William black
3-Aldous Huxley,brave new word
هنر درآزادي به تصوري کامل مي رسد
گفتگوی دوطرفه محمدعلی شاکر ومنصوره اشرافی

توضیح قبل ازرویت : شعر ، نقاشی ، سینما و... تمامی هنرهایی هستند که نشانه های محصول ذهنیت شاعر را از خروجی کلمات ، خطوط وتصاویر به صورت یک اثر هنری پدیدمی آورند ، شاعر یا نقاش با بهره گیری از بهترین ابزار ممکن خلقی را اجراء می کند که منعکس کننده اصالت آن اثر هنری در متن یا تابلو می باشد ، چگونگی خلق وتاثیر متقابل هنرها موضوع گفتگو دوطرفه محمد علی شاکر ( شاعر وروزنامه نگار) ومنصوره اشرافی (شاعر ، نقاش ونویسنده ) می باشد :
شاکر: ادبيات امروز ايران باتمامی بحرانهایش می توان از زاوایای مختلفی آن را مورد ارزیابی قرارداد ، اما نوع شناخت ادبیات یا ادبیات شناسی وهمچنین تفاوت آن درجریان دیگر هنر ها نیز به عنوان یک اصل مورد بررسی قرارمی گیرد ، منصوره اشرافی به عنوان یک شاعرنقاش یا نقاش شاعر چگونه این دو مقوله را در کناریکدیگر در یک منطق شناسی می بیند؟
اشرافی : اول از همه بايد بگویم که من به مقوله اي به اسم شاعر نقاش و يا نقاش شاعر معتقد نيستم و اينها را دو مقوله جدا مي دانم يعني شاعر و نقاش و يا نقاش و شاعر..
البته در اين شکي نيست که وقتي يک نفر شعر بگويد و نقاشي هم بکند طبيعتا ممکنست که تاثير متقابلي در کارهايش از اين دو جنبه هنري مشاهده شود .
شاکر :من به طور عمومي با نظر شما مخالفم زيرا زماني که يک شاعر نگاه ذهني خود را ازيک پديده درقالب زبان اجراء مي کند دقيقا نقطه مقابل آن درقالب رنگ وخطوط مي تواند آن را اجراء نمايد، " شاعر نقاش " زبان را در هيآت خطوط مي بيند ونقاش شاعر در هيئت زبان والبته محدود ، اين پديده درباور نشانه شناسي ( ازفردينان دوسوسور به اين سوي ) دو ساخت ناهمگون دارد ، زيرا شما در خلق نقاشي درفکر خطوطي هستيد که ذهن شما روي تابلو اجرا ء مينمايد اما درشعر درفکر دال ها ومدلول هايي هستید که زبان آن را خلق می کند.
اشرافی : از نظر من هر انساني داراي ابعاد گو ناگوني و وجوه مختلفي است . هنر بيان احساس و عواطف انسان است و هم چنين بيان رويا ها و تاثيرات زندگي بيروني و خلق اثر هنري هم از طرف يک انسان بستگي دارد به اينکه اين بيان در چه کانل و مجرايي قرار بگيرد، بعضي وقت ها پديده ها و بيان آنها در قالب کلمات شکل مي گيرند و بعضي اوقات در قالب خطوط و رنگ ها و اين بستگي به اين دارد که چه جور به آن پديده نگريسته شده و آن پديده خودش را در چه قالبي به هنرمند تحميل کرده است. البته در اين هيچ شکي وجود ندارد که تمام هنر ها بر يکديگر تاثير متقابل دارند و نمي توان هنرمندي را پيدا کرد که فقط و فقط به يک هنر خاص پرداخته باشد و با ديگر هنر ها بيگانه باشد و يا رابطه اي نداشته باشد.تاثیرمتقابل هنرها بریکدیگر امری بدیهی ست .
شاکر:درهرصورت هر اثرهنري شناسنامه اي مشخص ازخودرا دارد که تنها با آن شناسنامه هويت مي گيرد ، شعر ونقاشي دوهنري ست که هويتي متفاوت دارند ونمي شود آنها را درتاثير متقابل وبدون درنظر گرفتن ابزارخلق اثر ديد. اما نکته مهم دراين بحث اين است که اولا نقاشي مي تواند شاعرانه باشد يا شعر" تصويرگر روايي" شبيه يک تابلوي نقاشي پس دراينصورت هويت هردو هنر، هويتي تاثيرگرفته و"ازخود بيگانه" مي شود چون دراينجا نه کلام کلام است ونه درآنجا خطوط خطوط.
اشرافی :در ميان هنرهاي مختلف برخي شعر را والاترين و بالاترين هنر بر شمرده اند و من فکر مي کنم يک علت عمده اين گزينش به خاطر بهره گيري از کلام است . در کنار اين مسله به نظر من شعر از تمام هنرها بهره برده است . يعني در يک شعر مي توان موسيقي را يافت مي توان تصوير را يافت وو پس شعر از تصوير خيلي خوب مي تواند بهره ببرد، منتهي مي تواند بهره زيادي ببرد و يا بهره اندک . تاثيرات متقابل هنر ها بر يکديگر به از خود بيگانگي انها منجر نمي شود.
شاکر:"اين يک درخت است باخانه اي درکنارآن " آيا مي توان اين را يک شعر متصور شد درصورتيکه نقش آن برروي تابلو چه به صورت ذهني ويا رئال ، مي تواند به شکل اثري با ترکيب مختلف رنگها خودرا نشان دهد، اما اين درصورتي ست که اگر شما همين جمله را بخواهيد درشعر بکارببريد ازابزار زبان وبافت نشانه شناسيک آن استفاده خواهيد کرد بدون اينکه خود واقعيت درخت درکنارخانه را به صورت يک تصوير نشان دهيد، نقاشي
مي تواندشاعرانه زيبايي را بيان کند اما شعر نمي تواند تصوير را به زيبايي نقاشي ارائه نمايد زيرا ابزارآن ابزارکلام است.
اشرافی : خب اگر نظر شما مبني بر اين است که شعر نمي تواند ارايه دهنده يک تصوير زيبا باشد پس هايکو در اين ميان چيست؟ ايا فکر نمي کنيد که در کنار همان تصوير زيبايي که يک شعر ارايه مي دهد مفهومي هم از معاني و کلمات نهفته است؟ من معتقدم که شاعر و يا نقاش و يا هر هنرمند ديگري آنچه را که مي بيند بتواند خوب نشان دهد . در اين که يک شاعر يک تصوير را با کلمات بيان مي کند و يا بر عکس آن هيچ تعمدي در کار نيست.
شاکر: من به طور کلي "هايکو" را درکي شهودي مي دانم ازاطراف
هايکو شعريت ندارد زيرا تنها يک تصوير گذرا به علت نبود شناخت دقيق ازخطوط در انسان شکل گرفته است.
کلماتي کوتاه ونشاندهنده يک تصويرمثلا شعري از"باشو" شاعر هايکو سراي ژاپن مي گويد :" زني قطعه قطعه ميکند / کنار آزاله هاي نهاده برگلدان / ماهي دودي را " اين تصويررا شما درنقاشي با رنگ وخط به بهترين وجه بيان مي کنيد، تنها کاري که دراين کلمات است ارجاع متن به تصوير است کاري که دقيقا نقاش با رنگ وخط انجام مي دهد پس آوردن هايکو درجريان شعر به نظرمن جوردرحق شعر ونقاشي ست.
اما تصوير چگونه درشعر ماهيتي شعري ميابد دقيقا ازهميجا به نتيجه خواهيم رسيد که تصوير درشعر عنصري شعري ست نه عنصري ارجاع دهنده.
اشرافی : البته اين که شما معتقديد هايکو شعر نيست . من با آن مخالفم . خب اين هنر کلمات است که با کنارهم قرار گرفتن توانسته اند يک تصوير را در ذهن خواننده القا کنند به علاوه مفهوم ناشي از اين تصوير
شما چرا مي خواهيد ارتباط بين شعر را با ديگر هنرها ناديده بگيريد؟،به نظر من يک شعر مي تواند يک تابلوي نقاشي . يک قطعه موسيقي و وو باشد و مي تواند يک شعر هم باشد.
شاکر:مخالفت شما قابل احترام است اما به نظرمن آنچه شما ازآن باعنوان مفهوم ذکر مي کنيد درواقع درهايکو مفهوم نيست بلکه ارجاع ازکلمه به تصوير است مثال بارزآن هم همان درخت بود ، هايکو شهود واشراق درتصوير است ونه شعر. اما شعر تنها وتنها شعر است با تمام مولفه هاي زباني آن .شعر نمي تواند يک قطعه موسيقي باشد اما درتوصيف مخاطب اينگونه مي تواند باشد زيرا ابزارقطعه موسیقي يا تابلوي نقاشي ابزارخاص خودش است.
اینگونه توصیفات در بحث هستي شناسي شعر نمي تواند بگنجدوبه نظر من اين نوع برداشتها ازشعر مغالطه است.
اشرافی :پس به نظر شما ارتباطات و تاثيرا متقابل هنر ها بر همديگر امري مردود است . چرا که هر هنري ابزار خاص خودش را دارد؟ اين يک مقدار مطلق گرايي نيست؟
شاکر :اندکي دربرداشت ازمطلب من اشتباه شد، هنرها مي توانند ازعناصر يکديگر بهره گيرنداما نمي توانند دقيقا شبيه هم شوند. مثلا يک تابلوي نقاشي مي تواند ماهيت کلامي وروايتگري درشعر وداستان را داشته باشد اما نمي تواندخودش شعر باشد.
اشرافی : قبول دارم، يک نقاشي از نظر من يک نقاشي است هر چقدر هم که عناصر شاعرانه درش زياد باشد، يک شعر هم از نظر من شعر است هر چند که عناصر تصويري در آن زياد باشد، و يا اينکه عناصر موسيقيايي در ان عمده و زياد باشد.
شاکر:وقتي شما سازتان راکوک مي کنيد مثلا سه تار نقطه مشخص کوک را هيچ دستگاه ديجيتال يا کامپيوتري نمي تواند به شما بگويد الا يک حس دروني که آن حس ازنقطه درک هنري شما نشآت مي گيرد ، درشعر هم همين موضوع وجوددارد جاي تميز شعر ازهنرهاي ديگر يا وجود شعريت شعر دقيقا جايي ست که همان نقطه دقيق کوک سازوجوددارد امر دروني ، و الا هايکو شعر مي شود ، حتي بريده هاي روزنامه را اگر کنارهم بگذاريد شعر مي شود.
اشرافی :شما در اينجا معتقديد که يک نقاش شاعر يا بر عکس آن کارهايش در زمينه شعر و نقاشي دقيقن شبيه به هم مي شود؟
شاکر:به مارماهي ماني نه اين تمام نه آن / منافقي چه کني مارباش ياماهي
اشرافی :ولي من معتقدم که چون همان طوري که در اول هم توضيح دادم انسان يک موجود يک بعدي نيست که هر چه را حس مي کند و مي خواهد بيان کند تنها در يک شکل و قالب عرضه کند . مثلا خود شما وقتي با موسيقي آشنا هستيد و مانوس و در عين حال شعر هم مي گوييد آيا هميشه همه حس هاي دروني تان به يک شکل و قالب خودشان را به ذهنتان تحميل مي کنند؟
شاکر:بستگي دارد زبان بيان آن حس دروني چگونه باشد گاهي شمادرخشم فحش مي دهيد ودرمهرباني مهر ودر معاشقه سکس.
اشرافی :دقيقن، هر حسي زبان بيان خودش را خودش پيدا مي کند.
شاکر:اما دقيقا مي خواستم شمارابه همين جا برسانم که هنرخرق عادات است وممکن است شما دقيقاعکس اين عمل را درمتن بخرج دهيد چون ماهيت هنر شيزوفرني ست نه نرماليته ومثلا شما در سکس خشونت در مهرباني فحش ودر عصبانيت مهر به خرج دهيد ماهيت هنر همين است .
اشرافی :خب اين ناشي از نگاه ديگر گونه هنرمند به پيرامونش است و اگر اين نگاه متفاوت وجود نداشته باشه که هنر زاييده نميشه.
شاکر: ودقيقا نمي شود براي هنر هيچ طرزتلقي ثابتي را ارائه کرد تنها اگر هنرمند برمبناي خويش ونگاه خويش وزبان خويش بگويد يا بکشد يا بخواند تنها اگرتلقي خود را ازجهان پيرامون داشته باشدو خلقي را برعهده بگيرد که اين خلق شناسنامه اي داشته باشد يا حتي اگر نداشته باشد براي آن نوع خلق شناسنامه بگيرد.
درخبرها دیدم هنرمندان آلمانی مجسمه های زیبای یخی خلق می کنند که شاید دقایقی بیشتر عمر ندارند این هم نوعی خلق است ، یا دیوانه ای که بعد از معاشقه معشوقه هایش را می کشد او نیز طرز تلقی خاصی از جهان پیرامون خود دارد .
اشرافی :از نظر من هنرمند کسي است که بتواند با توجه به شناخت واقعيت ها بيان دردها و اضطراب ها و شادي و غم هاي انسان امروز را در هنرش متبلور کند. و بتواند در ارکان انسان و هستي کنکاش کند.
. شايد در اينجا متهم به هنر متعهد بشم
. اما به قول ون گوگ هنر به انسان تعلق دارد و قدرت هنر در انسان گرايي آن است
يک ديوانه که معشوقه هايش را پس از معاشقه مي کشد به نظر من تنها يک ديوانه است که در جهت خلاف انسان حرکتي را خلق کرده که فاقد هيچ گونه ارزشي نيست ،اين خلق او از نظر من در شناسنامه اش مهر باطل بايد بخورد.
شاکر:ارزش چيست ؟ خالق ارزش کيست ؟ تعهد چيست وخالق تعهدکيست ؟ انسان چيست وسرنوشت انسان چيست و....اينها تمامي پرسشهاي خنده داري ست که ايدئولوژي ها براي سلطه ازآن بهره مي گيرندوالا هنر درآزادي به تصوري کامل مي رسد ولي واقعا شما پاسخي براي اين سوالات نسبي داريد.
اشرافی : .از نظر من چه جور ارايه دادن مهم نيست . مهم اين است که چي ارايه مي دهيم
اينکه هنر رها کننده انسان از تمام سلطه ها و قيد و بندها است چيزي بديهي است . ولي ايا اين آزادي و رهايي اي لجام کسيخته و هرج و مرج واره است ؟ تمام اين سوالهايي که شما پرسيديد در واقع همون چيز هايي است که انسان با هنر و بيان هنري به دنبال پاسخ براي آن است . ايدئولوژي ها پاسخ اين سوالها را از پيش تعيين کرده و با همان پاسخ ها بهره برداري خود را اعمال مي کنند و هنر در واقع پاسخ دهنده نيست بلکه پرسشگر است.
ادبیات وتوتالیتاریسم
با تحلیلی بروضعیت ادبیات در جوامع توتالیتر

تاریخ همواره نشان داده ادبیات ناب در جوامعی ظهور می کند که آزادی به عنوان اصل محوری ماهیت آن جوامع شکل گرفته باشد ، ادبیات دروضعیت های بسته وساختهای غیر دموکراتیک به عقده ای روانی می ماند که خود را در اشکال ساختارفکنانه یا زیرزمینی بروز می دهند .
اگر به تعریف آکادمیک جوامع توتالیتر بسنده کنیم می توان گفت جوامعی که تمامی قدرت دردست یک حزب یا ایدئولوژی خاص است واین حرب قدرتمند یا ایدئولوژی خاص تلاش می کند تا قدرت بی حد خود را در تمامی عرصه ها اعمال کند ، یکی ازاین عرصه ها مسائل ادبی ، فرهنگی ، هنری ورسانه ها می باشد که کاملا ازسوی حکومت فراگیر تحت نظارت است وهیچگونه تغییر یا دگرگونی یا خلق اثری بدون درنظرگرفتن الزامات قدرت حزب یا ایدئولوژی امکان پذیر نمی باشد .
درچنین جوامعی ادبیات به چند شکل بروز می نماید : 1- ادبیات در خدمت حکومت توتالیتر ، 2- ادبیات آنارشیستی ، 3- ادبیات مستقل
1- ادبیات درخدمت حکومت توتالیتر
ادبیات درخدمت توتالیتاریسم ادبیاتی ست که کلیه خواسته های مشروع ونامشروع حکومت فراگیر را در خود جای داده است وازاین ره آورد تلاش به انعکاس جلوه های خیالی وغیر معقول ازحکومتی می نماید که در ماهیت خودهیچگونه انعطاف ندارد . ادبیات ازاین دست خودرا زبان رسمی قدرت حاکمه می داند ودراین راه با چشمانی کاملا بسته وزبانی خاموش صرفا ازآنچه می گوید که قدرت برای او دیکته می کند ... گاهی البته تنها دیکته قدرت نیست بلکه نوع سرایش به گونه ای می شود که خود ازگردونه خواسته های حزب یا ایدئولوژی حاکم اندکی جلوتر می زند ورهبران توتالیتر این جوامع در عجب می مانند که چنین ماهیتی فره مند داشته اند وخبر نداشتند . اینچنین است که حکومت توتالیتر برای اعمال قدرت وخشونت وفشارکه ماهیت اصلی خود را تشکیل میدهد نوعی شاهد زیبایی شناختی میابد، توگویی مثلا ترور های پلیسی وخشونت های حکومتی بافتی زیبایی شناسانه نیز می تواند داشته باشد . قهرمانان در چنین ادبیاتی کاملا پوشالی وخود ساخته در راستای تفکر قدرت می باشد وتلاش می نمایند تابا خلق هرچه بیشتر قهرمانان اینگونه نوعی باور برمبنای تفکر ایدئولوژیک آن ایجاد کنند. کم کم مخاطبان چنین ادبیاتی بر این باور می رسند که مثلا فلان قهرمان فلان داستان واقعیتی انکارناپذیراست ونمی شود دراین چهارچوب حتی انتقادی ساده کرد. نقددرادبیات توتالیتر وجودخارجی ندارد زیراپس ازمدتی ادبیات این جوامع به ارزشهای آن مبدل می شود وانتقاد از ارزشهای حکومتهای توتالیتر غیر ممکن است. در بحث قهرمانان این ادبیات ذکر این مورد کافی ست که این قهرمانان به مرور زمان جنبه های واقعی درمنظر مخاطبان پیدا می کنند ودر نظر حاکمان این جوامع تلاش در جهت انطباق این قهرمانان با خویش زیاد می شوند ، رسانه ها نیز اینچنین گام برمی دارند تا با نشان دادن این کارکتر ها القاء آنان را به جامعه بیشتر نمایند وکم کم شخصیتهای سیاسی درچنین جوامعی از طریق ادبیات ورسانه وقهرمانان درون آن مشروعیت یا اقبالی عمومی پیدا می کنندکه کاملا کاذب وپوشالی ودراثر تبلیغات رسانه ای می باشد . پس درچنین جوامعی اینچنین ادبیاتی مانند سم مهلکی جامعه را به باورهای غلط می کشاند واین باورها را درون این جامعه نهادینه می کند. حال اگر قهرمان فلان داستان برای نیل به اهداف حزبی از خشونت بیرحمانه ای استفاده می کند برای جامعه تحت سیطره حکومت توتالیتر این نوع خشونت کم کم جنبه ای عادی وروزمره پیدا می کند.
2- ادبیات آنارشیستی
دردولتهای توتالیتر اقدامات نظارتی واعمال قدرت حکومت هیچ حدی نداردوقدرت درتمامی عرصه های رسانه ای ، هنری ، خبری و... به طور مستمر نظارت واعمال نظر دارد .مفهوم ادبیات متعهد وغیر متعهد دقیقا مفهومی ست که درچنین جوامعی شکل می گیرد ، روزی اگر ادبیاتی خارج از چهارچوب ارزش های توتالیتری عمل کند ، این نوع ادبیات مفهومی شری میابد . برنامه ریزان این نوع جوامع همواره تلاش در شکل دهی باورهایی هستند که از طریق آنها بتوانند مردم را به خود حکومت نزدیک ترکنند وهرنوع دگر اندیشی را چه از طریق سرکوب وچه از طریق تبلیغات ازبین ببرند ، خشونت در این چنین جوامع منحصر به ترور های پلیسی نیست بلکه گاها از طریق ترور شخصیت یا ایجاد جریانهای موازی در پدیده های ایجاد شده تلاش در تخریب وازبین بردن می نمایند. یکی از این راه ها آلوده کردن ذهن مخاطبان نسبت به هرنوع ادبیات وهنر گراندیشانه از طریق ترویج تفکرات آنارشیستی وبنیان فکنانه می باشد . درچنین جوامعی وقتی مردم ببینند که ادبیات در گونه دیگر خود شکلی مضحک ، بی معنا ، مضمحل وبدون ریشه دارد نسبت به کل مفهوم ادبیات بدبین شده وخویش را ازپدیده ادبیات دور می کنند . خصوصیت چنین جریانهایی دورنمودن وبی اعتماد نمودن مخاطبان نسبت به هرنوع جریان ادبی وهنری می باشد وزمانیکه زیبایی شناسی تاریخی مخاطب را به بازی های مضحک بدهی بزرگترین خدمت به این نوع حکومتها نموده ای زیرا این ادبیات ، به رغم شکل وبافت مدرنیستی که نشان می دهند درماهیت ساختی ارتجاعی را با خود همراه دارند ومخاطب را به سوی قهر ادبی وهنری می کشاند. ادبیاتی که مخاطب ندارد ، مخاطب رسانه هایی می شود که حکومتهای توتالیتر تعیین میکنند. این جریانها کم کم هدفمند می شوند تا در یک برهه زمانی جای خود را به جریان دیگری بدهند ودراین پروسه تنها روزبه روز اندیشه مخاطبان را ازخویش دور می کنند ونه چیز دیگر.
3- ادبیات مستقل
در هر جامعه هستند افرادی که همواره فکر می کنند وتلاش درراه اصلاح باورها ومشکلات یک جامعه هستند وازراه های مختلف سیاسی ، اجتماعی ، ادبی وهنری تلاش در یافتن راه مبارزه می نمایند. درکنارنظارتهای شدید حکومتهای توتالیتر وخشونتهای مضاعف آنها ادبیاتی نیز در کنار صداهای رسمی شکل می گیرد که ادبیات مستقل نام می گیرد . ادبیات مستقل ادبیاتی واقعی با اهدافی تکثر گرایانه وبه دور از سانسور وهراس می باشد . این ادبیات که ازنوع همان ادبیات غیر متعهد ازنظر حکومتهای توتالیتر محسوب می شود همواره به عنوان خالق آثاراعتراضی ، باورهای انقلابی ، شکلهای واقعی از زندگی مردمی ست که زیر نظر اینچنین حکومتهایی زندگی می کنند وتلاش می نماید تا این اعتقادات القاء شده ازسوی حکومتهای توتالیتر به مردم را سامان دهد، مردم را به سمت وسویی بکشاند که کم کم متوجه جور تاریخی روا شده در حق خودشوند وبه اندیشه بیفتند. اندیشه گرا بودن این ادبیات نقطه قوت واصلی آن محسوب می شود.
ادبیات منهای ادبیات
اما باتمام جریانهای ادبی موجود در جوامع توتالیتر نتیجه نهایی که حاصل می شود ادبیات بودن ادبیات است زیرا تمامی جریانها یا درجهت جریان حکومت توتالیتر یا مخالف آن حرکت می کنند وکسی به فکر ادبیات نیست وتلاشی درجهت خلق آثار ادبی نمی نماید . دراین حکومتها همواره ادبیات واقعی که نه حاصل جریانهای سیاسی باشد ونه مخالف جریانهای سیاسی از نظر مردم ودگراندیشان مورد قبول واقع نمی شود ودرچنین جوامعی که همه زبان حکومت یا زبان اعتراضند ، ادبیات در همان زمان متوقف می شود وتا بروز استعداد در نطفه با تزریق سیاست یا باور خفه می شود . ادبیات در چنین جوامعی منهای ادبیات همواره وحود دارد .
زبان دردهانت مغالطه می کند ....
مغالطه به جای نقد ، میانبارگی به جای شناخت
بررسی نوشته ای از کوروش همه خانی


این روزها همه خانی شاعر عزیزوفرزانه با استعانت ازفرهنگ لغات فارسی وچند عدد مقاله بد ترجمه شده اقدام به نوشتن مطالبی تحت عنوان نقد می نمایند که جای بسی تعجب است ، مدعیان اشاعه فرهنگ نقد ادبی وفرهنگی این مغالطات بی محتوا وبی سروته را در مجلات خو د منتشر می نمایند وآن را در زمره نقد قرارمی دهند . اینبار اما به طور اتفاقی در سایت اثرکه سردبیرمحترم آن مدعی ترویج واشاعه نقد وهمچنین ثبت تاریخی صد وچندمقاله ونقد در فرهنگ ادبیات ایران است ، اینچنین مغالطه های میانبارانه را منتشر می نماید وخود رامشمول یک عقب ماندگی تاریخی می نماید وبه عدم حصول نتیجه صحیح از نقد ادبی به عنوان نقطه فراموشی ادبیات ایران کمک می کند.
آقای همه خانی اگرچه ممکن است در زمینه شعر ، شاعرخوبی باشد یا لااقل چند شعر زیبا را در کارنامه خود داشته باشد، یا با کمک گرفتن ازهمین نوع ارتباطات غیر ادبی برای خود حمایتی ژورنالیستی را فراهم کرده باشد، اما نمی تواند ذهن مخاطبان آگاه وکتاب خوانده را با نوشتن گولواره ها وکنارهم گذاشتن واژه هایی در سطح افقی جمله نام نقد را برادبیات خود بگذارد.
او درابتدای مطلب سخیف خود ، هدف اصلی خود را ازنوشتن این مطلب وماهیت میانبارانه آن را اینگونه بیان می کند:" دگردیسی در زبان شاعری که زیباست!به ذات زیبایی می رسد تا چشم ما را زیبا کند."
مطلع این تغزل عاشقانه آقای همه خانی را مشاهده نمودید حال مطلبی که ابتدای آن اینگونه مجیزگویانه از زیبایی زیبا یی سخن می گوید چگونه مخاطب در انتظارواکاوی اثری ازاین زیبای رها در فضای شاعران زیبا پسندخواهد ماند. نقدی که با میانبارگی ومدح زیبایی جسمانی وتغزلهای عاشقانه شروع شود کجای فرهنگ نقد وعلم نقد می گنجد که سردبیربه اصطلاح اینگونه سایتهای اینترنتی وحتی مجله شهروند به خود اجازه می دهند آن را منتشر کنند به غیر ازاینکه آنها نیزدراین بازی زیباپسندانه دخالت د اشته باشند وقصدشان منحرف کردن فر هنگ نقد به سمت میانبارگی وحاشیه های ادبی ست . د وست عزیزمن ، همه خانی ساده دل به جای این همه مغازله می توانستند شعری را به زیبای خفته تقدیم نمایند نه اینگونه نقدهای !!! تاریخ مصرف گذشته .
قصد ندارم جمله به جمله این مطلب را واکاوی نمایم وازدل آن بیماری روانی سرایت کرده در ادبیات معاصر را بیشتر نشان دهم اما هرچه دراین مطلب پیش می روم نگاه آلوده وبی محتوا وپرازمغالطه همه خانی را می بینم که بیش ازهرچیز نشاندهنده به اضمحلال کشیده شدن ادبیات این ملک دربین دارودسته ای ست که گویی فراموش کرده اند ادبیات برای چیست وذهن وزبان آنها آلوده حاشیه ای ست که شبیه غر ایزشان است .
در ادامه می گوید : " زیبا دیدار و زیستن در کلمه زیبا شدن... زندگی را بکر می کند و عاشقی تجسم واقعی هم آغوشی کلمات است اگر پیوند بکر دو کلمه از کهربای خانواده ی خوانش نبود جمله خودش را در هم تنیده نمی کرد."
چه جمله زیبایی وعاری ازهرگونه پارمترهای نقد که مثلا عاشقی تجسم واقعی هم آغوشی کالمات است ... درزیبایی این جمله شکی ندارم اما این چه ربطی به نقد دارد واینکه اصلا این ارجاع به کدام بند شعری زیبای خفته شما دارد ، تنها استنباطی که ازاین کلمات می شود اینکه آقای شاعر به جای یک تماس تلفنی ویک دیالوگ زیبای بین دو کلمه بکر !!!! خود را به نوشتن چه مطالبی واداشته است . حالا این عزیزشاعرما دوست دارد مغازلاتش را به نام نقد منتشر نماید ، سردبیر یک نشریه مدعی نقد که می بایست سرآمد منتقدین باشد ودر شناخت نقد وانتقاد بسامد بالایی داشته باشد چگونه متوجه اینگونه مطلبی نشده است ، یا شاید هم او شده اما داستان جانا سخن اززبان ما میگویی است !!!!
درادامه تلاش می کند تا در این مغالطات تغزل گونه با استعانت ازشعرهای این زیبا به هم خوانی همه خوانی با آن بپر دازد تا شاید ازدل هم خوانی آنها با سطرهای عاشقانه خویش چیزی بدرآرد ... اما بازتااینجای ماجرا نقدی را نمی بینید ... :" شاعر هرگز تافته ای جدا بافته از دیگران نیست /این تعیناتی که مرکز ذهن هر انسانی را در حصار قید و بندها به هم گره زده و مهر و دوستی را در این عصر رخ دادهای انسانی در تارو پود زندگی از هم گسسته تنها به یک تلنگر زیبا دیدن است که میتواند ذهن بسیط و بی غل و غش را در سادگی کلمه صمیمی کند تا از عادت وضع وجودی خویش بدر آئیم و زنگارهای روح را صیقل زنیم و آئینه ی زیبایی شویم."
چه مغلطات زیبایی درکنارهم قرارگذاشته است .اما یکباردیگر تلاش نمایید تااین جملات افقی را بخوانید وواژه چینی بی محتوای ایشان را تنها ازدریچه تغزل ببینید.
اما به ناگاه می بینیم که همه خانی دست هم خوانی خود را دراین مطلب به فلسفه هم می برد وکمی ازواژه نامه های فلسفی هم درکنارخود استفاده می کند ، اما آیا او غافل بوده که ممکن است مخاطبانی ظریف روزی این مغالطات را بخوانند ورگ غیرت ادبی شان بدرآید که این اراجیف درقوطی فلسفه کدام عطاری بدرآمده که شما آقای مثلا شاعر زیبا پسند ازآن بهره گرفته اید ، لطفا با دقت بخوانید :" او نظم قراردادهای توسع یافته را به هم می زندتا ترکیب های زبانی را به چند صدایی بکشاند و از تاریخ مذکر بودن شعری به گونه ای دیگر بدرآید تا حساسیت اش را به کلمه هستی/ جنسیت و متا فیزیک ـ فرا واقعیت ـ به نظام زبانی اش مختص کند تا با نگاهی فلسفی/ فمینیستی به انسان خودمحوربه نوعی از خود شناسی برساند که رسیده است تا مرکز هر شعری را از حواشی سلطه ی قوانین از پیش تعیین شده به آشوب کلمات ببرد."
او نظم قراردادهای توسع یافته را بهم می زند تا ترکیبهای زبانی را به چند صدایی بکشاند.... اولا کدام قرارداد رادرحوزه ادبیات ، فکر وفلسفه مد نظر شما بوده است که دراین قراردادتوسع هم یافته است .... یکباردیگر این مغالطه را بخوانیم :"نظم قراردادهای توسع یافته " لطفا این واژه ها را معنی بفرمایید وبعد شکل آن را نیزرسم کنید !!! تازه می خواهد ازدل بهم زدن این قراردادهای ترکیب های زبانی را به چند صدایی بکشاند... یاللعجب اصلا شما معنی زبان در شعر را می فهمید ... کدام ترکیب زبانی در شعر زیبای زیبا بهم خورده است تا ازدل آن چند صدایی بوجود آمده است ... اقای همه خانی لطفا این بازی های فرهنگ نامه ای وازاین بروآن بر به سرقت رفته ازمقالات بزرگان را کنار گذاشته وبرای بنده مشخص نمایید معنای 1- نظم قراردادهای توسع یافته 2- ترکیب های زبانی 3- چند صدایی درشعر " امیدوارم چند صدایی رادر شعرزیبا را خوب گرفته باشید ...زیرااین شعرهامانند نقد شما پراست ازبندهای گریخته ازشعردیگران ونقد دیگران ... که شما فکرکرده اید چند صدایی یعنی همین ، البته اگر برای بنده مخاطب بیسواد نقد حرفه ای تان واکاوی فرموده ممنون عمرتان می شوم استاد!!!
اما نقطه مضحک دیگرهمان مطلب تاریخ مذکر بودن شعری وبدرآمدن زیباست ! اگراین جملات مغالطه ای راچه درکنارهم وچه باهم وچه بی هم بخوانید تنها کاریکلماتوری می شودکه مرحوم شاپور را در قبربه فرفره ای تاریخی تبدیل می کند ... ممنون ازاینکه تعبیرتان ازمتافیزیک نیزدر میان دوخط برای ما مشخص فرمودید :"فراواقعیت " نمی دانستم اینگونه ایشان ازفراوقعیت یاهمان متافیریک کلمه هستی وجنسیت به نگاهی فلسفی وفمنیستی رسیده تا انسان خود محوررا به نوعی خودشناسی بکشاندوتا مرکز هر شعری را ازحواشی سلطه قوانین تعیین شده به آشوب کلمات ببرد .
آیا تابحال چنین مغالطه ای خوانده اید ... کاش دوست عزیزم همه خانی دراین هم خوانی تغزلی کمی جملاتشان را بازترمی نمودند یالااقل آن مقاله بیچاره ای راکه این واژه ها ازآن به وادی یغما رفته است را در پایان مطلب معرفی می نمودند تا ما نیزبا خواندن آن مقاله فلسفی وتئوریک اندکی بتوانستیم به این مطلب آگاهی فکری بیابیم ، افسوس که آن مقالات درکف با کفایت کف رفته ایشان دیده می شودولاغیر.
اما توجه فرمایید مخاطبان گرامی شعر زیبا به مهم تلقی شدن شما درشعربه زعم آقای همه خانی : " او اکنون به حاشیه می رود و شعر و شعریت آن مطرح می شود تا نقش مخاطب را مهم تلقی کند."
پس مخاطبان شعرهای این زیبا می بایست اول به حاشیه برده شودند تاشعریت ازدل حاشیه بیرون بیاید ونقش مخاطب دراین وادی مهم تلقی شود... آقا بس است این اراجیف ازکجای ادبیات نشآت میگیرد... شما گمان کرده اید همه ادبیات ایران مانند شما نگاه می کنند ، مانند شما فکرمی کنند ومیزان کتابهای خوانده شان به تعدادمعشوقه هایشان می رسد . این ادبیات مشکل عمده اش شما هایید که اینگونه به نام نقد وخوانش حرفه ای شعر عقده های جنسی وتغزلی خود را رها می کنید تا شعر را به گندابه ای بکشانید که خودنیز درآن غوطه ورید .
برای اینگونه سایتهای سخیف وبی ارزش متاسفم که اینگونه بدون اطلاع ازهرگونه شناخت ودرک صحیح ازتئوری ونقد ، شعر وشاعری را به تمسخری تاریخی کشانده اند.
چقدرازاین مغالطات را درجمله جمله به مطلب همه خانی بیرون بکشم تا دیگر مجالی برای بازگویی آن نباشد . اگرادبیات ایران روزی بخواهد خودرا بیابد با شناخت ونقد است نه با تغزل ومیانبارگی وبه اشتباه انداختن مخاطبان بیچاره که گمان می کنند این واژه چینی مضحک معنایی را در خود نهفته دارد.توجه بفرمایید :
1- او در جای جایی/ کارکرد طبیعی زبان رامنهدم می کند تا پایه ها ی واژگانی اثری از خود بجا بگذارد تا شناختیدرست از طبیعت واژگونی کلمات به دست آوریم.
2- هر اثر برجسته ی هنری و شاخص منشعب از انسجام اثر در غنای آگاهی نویسا یک مجموعه از عناصری را تشکیل می دهد که منش غیر فلسفی را در نبود حرف های فلسفی به چالش بکشاند.
این دونمونه دیگر ازخیل نمونه های آقای همه خانی دراین مطلب است که اگر قرار باشد آنها را نشان بدهم می بایست مجال این مطلب را وسعت دهم ... اما اینباربرای آخرین بار می گویم قرار نیست به هرشکل وبا هر وسیله ای میزان ارادت قلبی خود را به یکدیگرازراه به لجن کشیدن ادبیات وفکرانجام دهید ، دوستان راه های دیگری نیز وجود دارد پس بفرمایید ووقت این ادبیات وذهن این مخاطبان را به خود اختصاص ندهید ، بفرمایید تغزل آبی خود را درکنارهم انجام دهید .... خانم زیبا ، زیبایی شما مرا به مغالطه کشانده است ... مرا دریابید ... این جمله این همه مطلب نمی خواست ... مثلا اگر زیبایی هم دراین زیبا وجود داشته باشد .... آفرین برهمه خانی که دریغمای واژه وواژه چینی اینگونه هنرمندانه پیش رفته است ومن واقعا به ایشان رشک می برم ، بی تعارف !!!
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
برای دیدن شاهکارآقای همه خانی درحوزه نقد !!! اینجا را کلیک فرمایید.
شعر : ازبنیادگرایی تا دموکراسی زبان

"شاعری صناعتی ست که شاعر بدان صناعت اتساق مقدمات موهمه کند والتئام قیاسات منتجه برآن وجه که معنی خرد را بزرگ گرداند ومعنی بزرگ را خرد ونیکورا در خلعت زشت بازنماید وزشت را در صورت نیکو جلوه کندوبا ایهام قوتهای غضبانی وشهوانی را برانگیزد، تا بدان ایهام طباع راانقباضی یا انبساطی بود وامورعظام را در نظام عالم سبب شود." چهارمقاله نظامی عروضی / در ماهیت شعر وصلاحیت شاعر
شاید اولین اثری که درباره شعر وشاعری بانگاه آنتولوژیک موجود باشد کتاب چهارمقاله نظامی عروضی است که درمقاله دوم آن کتاب به بحث درباره شعرمی پردازد ، یعنی درکناراهم موضوعات وپدیده های قابل بحث آن عصر : دبیری ، طب ونجوم ، شعر را نیزمورد بررسی قرارمی دهد. در واقع اگر دبیری را نوعی اشتغال یا پدرعلم امروزمدیریت بدانیم ، - به تعابیر وتعاریف نظامی عروضی – ونجوم وطب را در راستای علم قراردهیم ، شعر به عنوان فن آوری رسانه ای وصنعتی که بزرگترین کارها در نظام عالم سبب می شود حتی مهمترازعلوم سه گانه فوق مطرح می گردد. درهیچ کجای تاریخ ادبیات فارسی اینچنین تعبیری ازشعر صورت نگرفته است واین شاید فلسفی ترین نوع وکاملترین باوری ست که ذهن آنزمانی نظامی عروضی ازشعرارائه کرده است .
ذکراین مقدمه تاکییدبرجایگاهی ست که شعروزبان شعر درتمامی زمانها داشته است و ایرانیان شعر رانه به صورت یک تفنن یا هنر- به معنای زیباشناسانه آن – که همواره به صورت یک " پدیده " مستقل وهدفمند بانگاهی بنیان فکنانه نسبت به پدیده های جاری می دانسته اندوهمیشه تلاش نموده تاازاین "صناعت " تعبیروتعریف درستی ارائه نمایندونهایتا به این نکته ختم می شود که شعر درقیاس یا صناعات دیگر بشر ، مجهول تر ازیک تمایل کمال گرایانه می نماید .
اگر روزی بشر برای رفع بلایای جسمانی به طب ، یا شناخت مجهولات کائنات وتجسم منتج به حقیقت آن به نجوم می رسد ، شعر پاسخ کدام نیاز بشری بوده است که انسان در مابین تمدنهای قوام یافته وجوان آن روزگاران ودرکشاکش نبردها وکشتارها ، سلطه بیگانگان وقدرت مخرب قدرتمندان تا ظهور مدرنیته وتمدن نوین بشری وشکل گیری نوع دیگری ازدیکتاتوری وسرکوب همواره این نیاز مجهول بشرپایداربوده وبرمبنای آن شعر هویتی به نام زبان یافته که خویش را محصول تاریخ وزیبایی وتحول می داند.
اگر شعر رانوعی باورمتصل به زمان ومکان خاصی ندانیم وشاعررا معاصر تمام زمانها حس کنیم ، زبان شکلی سیال میابد آنچنانکه نمونه های کلاسیک شعر فارسی همواره تلاش نموده است تا ازعنصر زمان به عنوان ساختی سیال بهره گیرد. دراینجا ذکر این مورد ضروریست ، زمانی شعر به معنای واقعی باتمامی معیارهای بیان شده کلاسیک خود مطرح می شود که زبان ومعنا درآن به زمان تعهدی کلامی داشته باشد ونه مکانی وتاریخی ... که در غیر اینصورت تاریخ مصرفل شعر درهمان نقه اززمان سرایش متوقف شده ، همین امر پیرامون اتخاذزمان آینده یا سرایش برای فردا نیزبوجود می آید ، شعری که اکنون فهم نمی شود ودرآینده نیزفراموش می شود.
زبان درشعرازماهیت بنیادگرایانه تعاریف وقالبهای مشخص عروضی درفرم به دموکراسی سرایش می رسد ، نه اینکه خویش را دربازی دموکراسی زبان به فراموشی زبان بسپارد نه آنقدر برتعاریف وصنایع پافشاری کند که شعرفراموش شود.
ونکته اصلی بحران ادبیات امروز ایران عدم توجه به درک صحیح از ماهیت شعر ، زمان وزبان می باشد واینگونه است که شعر نه درنگاه مخاطب که درباورخود شاعرنیز کلامی ناهمگون معنا می گیرد.