
عبدالرضایی : شعورشعر یا شعورحاشیه

امروز با گذشت سالها از زمان پیدایش نگرشی شعری تحت عنوان دهه هفتاد یا به نوعی سرایشهای ازنوع دهه هفتاد به راحتی می توان نگاهی کاملا دقیق به این جریان شعری در دهه گذشته شعر ایران داشت ، زیرا امروز ادبیات ایران در خاموشی کامل به سر می برد وآن جریان خزنده ای که تحت عنوان شعر یا گزاره های ادبی بوجود آمده دیگر مجال حضور وبروز جزء در کناره های ادبیات ندارند. یکی از کسانی که دردهه هفتاد برغم وجود شعر توانمند وقدرتمند ایران با حاشیه پردازی درادبیات خودرا می خواست به اثبات برساند ، علی عبدالرضایی وشعر او بود ... عبدالرضایی بی گمان تصور می کرد با تمسخر ادبیات ایران می تواند جایگاهی برای خود بیابد وتنها ازراه حاشیه سازی های نمایشی وتنظیم گولواره هایی به شکل شعرسعی درنوعی دگرگونی در شعر داشت ، البته زمانی این نوع سرایش کاملا معنای دگرگونی را درادبیات خواهد داشت که شاعر آن بتواند کاملا ناخودآگاهانه به باوری جدید در سرایش برسد که عبدالرضایی فاقد شعور تازه ای در شعر بود وبه گمان خود تنها از راه پرداختن به حرکات نمایشی وکمک گرفتن ازجریانهای مافیایی شعر دهه هفتادمی تواند آرتیست بازی های غیر حرفه ای خود را با نام شعر به ثبت برساند.
او درسایت خود درباره خود می نویسد : عبدالرضایی که فعالیت حرفه ای خود را از سال 67 آغاز کرد، یکی از جدیترین و بحث انگیزترین شاعران نسل نوی شعر فارسی است. او با طرح نظریات و پیشنهادهای تازهی خود در قالب شعر، مصاحبه و سخنرانی تاثیر غیرقابل انکاری بر نحوهی سرایش بسیاری از شاعران داشته و ازمعدود شاعرانی ست که موفق شد از همان آغاز کار، فردیت مستقل شعری خود را تبیین کند"
اما او هیچگاه جدی ترین شاعر نبود زیرا در همان زمان شاعران جدی وحرفه ای بودند که کارخود را جدی می گرفتند وازراه شعربه بحث رسیده بودند نه ازراه حاشیه های ادبی یا عکسهای جنجالی یا حواله دادن فحش خواهر ومادر به دیگران ... اما عبدالر ضایی هیچگاه نظریه ای درادبیات جزء تخریب چهره همنسلان وهمپالگی هاخود را نداشت ، کدام اثر تئوریک ازعبدالرضایی منتشر شد ه است که ما بیخبریم ... حتی باباچاهی با تمام نگاه های ناقص خود بیشتر آثار تئوریک منتشر کرد ولی او که جز توهین به این وآن کاری حسابی درادبیتا
انجام نداد... عجب حکایتی ست این نوع خود بزرگ بینی های ادبی .
درجای دیگر می گوید : انتشار متمادی هشت کتاب شعر متفاوت بر خلاقیت و توان شعری او صحه میگذارد.
آخر کجا انتشارکتابهای متعدد دال بر توان شعری شاعری ست ، فهیمه رحیمی نیز کتاب زیاد منتشر می کند آیا او نیز داستان نویس توانمندی درادبیات ایران است ؟
البته اگر می خواهید ازتئوری های حرفه ای جناب شاعر اندکی آگاهی یابید به متن زیر نگاه کنید که ایشان به عنوان نظریه درباره شعر ارائه نموده اند وواقعا چه شاعر نظریه پردازی انگار عورت خود را حواله این ادبیات داده اند : " شعری كه چسان فسان تئوری داشته باشد، چاچول باز است.خواننده را وادار میكند كه جنگی، جواب سر بالا بدهد. متنتی تیش مامانی هم ته لهجهای از جد و امجد شاعر ایرانی ندارد. شعر،جی جی باجی وچرخ و چار ماست. نمی شود او را اول بهچشم برادری دید و بعد خواستگاری كرد. گپ پا منقلی وخاله خانباجی گری و حسرت به دلی را هم بر نمیتابد. دیگرنمیشود آن را خرج اتینا كرد و پشت چگور پگوریسطرهایش، حب جیم خورد "ویا"من دقیقا یک علی عبدالرضایی اخلاقی ام! اما دقایق این اخلاق را خودم تعیین می کنم، برحسب یک برنامه از پیش تعیین شده عمل نمی کنم، چون ربطی به خلاقیت ندارد. برخلاف برخی که اول فکر می کنند و بعد انجام می دهند، من انجام می دهم که فکری کرده باشم! چون در این برنامه هایی که به رایانه ها داده اند، سگ ها رفتار سگی دارند، گاوها گاوند"
همان سالها به مناسبت عنایتی که رسول آبادیان در کتاب هفته به من داشت داوری مسابقه شعری را در آن هفته نامه زیبا ووزین به عهده داشتم که بهمین مناسبت تقریبا بخش اعظمی ازآثارمنتشر شده دردهه هفتاد وابتدای دهه هشتادبه دستم رسید ، حال بعد ازآن مسابقه وبا نگاه عمیق تری به آثارمنتشر شده آن زمان براحتی می توان بیان کرد شعرحقیقی ایران در میان ناشاعرانگی های امثال عبدالرضایی راه خود را گم کرده بود زیرا زمانی که جریانهای مافیایی وتخریب گر ادبیات با سرمایه های نامعلوم اقدام به انتشار آثاروعرضه آنها نمایند به نحوی که دیگر شما در هر دهی وقتی سخن شعر معاصر به میان میاید به علت تبلیغات وحضورژورنالیسم ادبی به نام اراذل واوباش ادبی نمی توانی کاری را جزء آثاربدون پشتوانه ادبی آنها را بیابی ... اما این تب هولناک در ادبیات نیز مانند تمامی جریانهای شعری بی ریشه ازمیان رفت ودرمیان غربال آرتیس بازی وشعر ، تنها شعر بود که جای خودرا یافت وعبدالرضایی وامثال او تنها خود ماندند و عکسهای نافرجامشان در گورستانی متروک به نام شعر دهه هفتاد.
عین شما که شعر مرا می خوانید
شین دشمن من است
قاف شکم دارد
اریب می رود عاشق نیست
با نگاهی ساده به اینگونه سرایشها حتی منطق حاکم بر نگاه رویایی نیز دیده نمی شود تا شما دلتان را لااقل به جریانی بیاندازی که رویایی برای آن تئوری داشت نگاه داشت ... هرچند عبدالرضایی حتی در حد واندازه حجم سرایی هم نیست .
من علی هستم
اشتباه نگیرید
آمده ام که بمانم
شوخی نمی کنم
کجای سطرهایی ازاین دست را شعر می نامند ؛ تنها اگر نوعی ژورنالیسم مافیایی درادبیات نبود ، تنها اگر خل بازی های ادبی جای شعور نبوت وناخودآگاه شاعرانه نبود، تنها اگر اختگی فرهنگی جای خود را به خردگرایی فرهنگی نداده بود... تنها اگر بافت حاکم بر جامعه بقای خودرا در ترویج این نوع اندیشه نداده بود ؛ آنچنانکه سینمای ایران نیزدرهمان دهه به جای سینمای اندیشه به سینمای تابوی جنسی تبدیل شده بود وفارسی سازی جای خودرا به سینمای حقیقی داده بود ... حالا نیز با گذشت چندین سال ازبروز افرادی مانند عبدالرضایی شعور شعر جای خود را به خاموشی داده ، عبدالرضایی دیگر نمی تواند دراین ادبیات جایی داشته باشد حتی اگر باند بسازد ، گروه راه بیاندازد ، عکس بگیرد در آغوش دلبری یا حتی اگر آلت تناسلی خود را به دیگران حواله دهد ... زیرا شعر ایران به چنان بیماری مهلکی دچارشده که همه چیز هنر به فراموشی سپرده شده است.
عبدالرضایی حتی تقطیع را درشعر نمی دانست ، حتی شعر را نمی شناخت اگر ازاو اندکی درباره ادبیات غرب بپرسی حتی نمی تواند پاسخی به اندازه شعر کلاسیک غرب بدهد آنچنانکه خواب نوبل را با اداهای خود دیده بود ودر مصاحبه های خود می گفت ... امروز شعر ایران گونه دیگری ازجریانمندی را می خواهد نه آن اختگی فراموش شده عبدالرضایی در شعر.
بعد التحریر: هیچ کس مثل یک ژورنالیست دردهه هفتاد نمی داند چه برسر این ادبیات آورده اند .
الدنیا جیفه وطلابها کلاب
"کشف الخطاء "
دنیا مرداراست وجویندگانش سگان اند.
خونی اگر بریزد
دلی اگر سیاه شود
خدایی بمیردو
عاشقانه ای رها شود
این سفری نیست که انتهایش تو باشی
این باوری نیست که روی تو باشد
حتی منجمان چشمهایت هم نمی دانند
طالع من دنیای تو می شود و
طالع تو مردار من
من خودم را رها کرده ام
روی همین امواج
تاصدای تو باشد یا نباشد
تا شاید کسی بداند این جمله ای که تاریخ هم فراموش می کند
نگاه کن : " کتابهای عاشقانه پرازنگفته های سفید "
گفته های سیاه
من می توانستم عاشق تو باشم
اگر تیغی روی زبانم نبود
شاید مجسمه ای می تراشیدم ازدرون خودم
به نام مادر/خونی اگر بریزد
شنیده می شود فریادمن
به نام مادر/ کوه های میان ما محومی شود /زبان اگر بگشاید .
حالا تاریخ کارخودش را کرده است
حالا زمان هم گذشته تامرگ : " برای شاعر فاصله ای نمانده است "
طالع ماه روی ستاره ای که ندارم / تصویر ترا رسم کرده است / نقاش بی دست بارگاه مرگ
ومن
اجدادم را به نفرینی ابدی دعوت میکنم
برای نگفته هایی که نگفتم
برای شنیده هایی که نشنیدم .
جماعتی گرد گوری ...
یادداشتی برمراسم نکوداشت منوچهرآتشی

زمانی براین باور بودم که جوامعی می توانند دچاردگرگونی شوند که دارای نخبگانی آگاه وروشنفکرانی قوی باشند ، اما این نظرفقط نظر ماند زیرا نه گاهی ازنخبگان آگاه سخنی شنیدم ونه ازروشنفکران ... تو گویی گرد مرده می پراکند این ابر....
به هرروی وبرغم میل باطنی بعد ازسالها دوری ازفضای ادبیاتی وبه اصطلاح قلمی بوشهر به مراسم بزرگداشت منوچهرآتشی شاعر رفتم تا ببینم آیا امروز وبا گذشت آن همه سال تغییری هم دراین فضا اتفاق افتاده ... شخصیتهایی تازه وقوی ظهور کرده اند واصلا چه برسر آن جماعت آمد... . درکمال ناباوری چیزی دیدم که بر دردهای تاریخی ام افزود وگمانم را قوی ترکرد که باید خویش را نه تنها ازاین اصطلاح کذایی !!که ازمفهوم امید هم برهانی ... .
اما چه خبر بود ؟ مردمانی با سبیل های کلفت وموهای سفید وچشمانی سرخ یا فسیل های پوسیده ای ازنسلهای مختلف که بوی تریاک از چند قدمی شان به مشام می رسید گرد گوری جمع شده بودند تا نه با زنده ای که با استخوانهای دوساله آتشی هویت بگیرند. خبری نبود تنها مردمانی جمع شده بودند تا خویش را به روحی محتضرپیوند بزنند.
اما براستی ما چه مردمانی هستیم ؛ مردمانی که با گورهای مردگانمان هویت ادبی ، تاریخی ، اجتماعی وگاهی هم سیاسی میابیم وبعد... مراسم یادبود آتشی پایگاه عرض اندام نویسندگانی که صدای نگارش آنها حتی فراتر ازدیوارهای پوسیده مقبره شیخ حسین خان چاهکوتاهی یا به قول آن رفیق شاعر ومانده در ژست شاعریمان شهید شیخ حسین خان چاهکوتاهی بود.گویا این نواده مانده ازعضنفرالسلطنه خواب القاب قجری را می بیند ودرخیال خلق قهرمانانی شبیه آن ... آن یکی که درکل حیات پر برکتش وقعی برای انسانیت وانسان بودن خویش قائل نیست گله ازحوض پرازماهی می کند ودیوارهای به شکل گیلاس ومقبره ای شبیه حافظ .... آن یکی نمی تواند در پانزده دقیقه ازآتشی بگوید زیرا او در هیچ دقیقه نمی تواند ازهیچ بگوید ... .
دلم به دردآمد زیرا به اصطلاح عرصه قلم را همچنان سیاهترازهمیشه می بینم ، سیاهی مهلکی که تمام اندام افرادش را فراگرفته ، بوی لاشه های پوسیده تنها اندکی جلایشان می دهد. حیف ازنامهایی که بر زبان آوردی آقای داستان نویس بوشهری ... زیرا آن نامها نامهای شرافت انسانی بود نه نامهایی که تو بر زبان بیاوری ...
دوستانی را هم دیدم که برای عرض اندام مقابل مقامی یا روزنامه ای یا تبلیغ گرفتن آگهی آمده بودند ، با این بخش کاری ندارم زیرا این صاحبان نشریات محلی در این شهر کم کم شبیه خمره های وام واعتبارو پول وآگهی شده اند.
... کو اعتبارقلم .
درهرصورت جماعتی گردگوری صندلی زنان دست می زدند وازغولی زیبا سخن می گفتند که در زمان حیاتش رفتاری روشنفکرانه شبیه همین رفقای عزیزش داشت ... آتشی مردی که پاک باخته تر ازخویش نشان می داد.هنوز صدای فریادهای مستانه اش را به خاطر مقاله ای درگوش دارم وچقدربرایم راهگشا بود. نکته مثبت این جلسه برای من بازدیدارعزیزی بود که مدتها اورا ازراه قلم می شناختم ، ناما جعفری ومی دانم که چقدر این جلسه برایش مانندمن تهوع آور شده بود. بگذریم این هم برای دوستان شورای شهر ورفقای سیاسی شان بد نشد تا ازاین طریق .... .بی خیال مارا به این قلم جنس راهی نیست ... موفق باشید دوستان وبازگرد مرده دیگری جمع شوید ودست بزنید وبگویید...برای هم شعر بخوانید .موفق باشید .