تبليغاتX
گورستانی شبیه خودم
جمعه 1388/11/09
 

عقل درون جبرواختيارموج مي زند

 

سربازها نشانه وارونه رفته اند

آخر اين جنگ

جنگ ماشه وهدف نيست

جنگ پايان ماه وستاره

اين كشته ها كه مي بينيد

انقلاب نكرده اند

تنها روزی میان ستاره ها گم شده بودند

تا روزی که چشمی دیدشان

تا اعلام کرد : " کشته هایی که ستاره بلعیدشان

                       به نام ستاره های بلعیده شده

                       بوسیدشان !!!"

 

 

بگوييد اشتباه گرفته ايد

اين اعتراف يك آرمان سرخ نيست

اصلا آرمانی نیست که خونی بریزد

تنها اگر فریب سحر خورده ایم

شب رسیده / خماری یک بامداد سیاه را نمی خواهیم

این را مردم هزاربار فریاد زده اند

ما سحر نمی خواهیم اگر شما یید ... سحر که شمایید نفرینی ست

ما خودمانیم وستاره هایی که درشب دیده ایم

عادت کرده ایم به سیاهی /به ماه / به ستاره ها

 

باورکنید  

انقلاب بوي جنازه  ميدهد

وتمام ايدئولوژي ها سکوتی شرقی گرفته اند

من خودم خوب دیده ام

مردی که موهایش آویزان بود

حلق اویزباد شد

وباد تمام کتابهایش را روی جنازه اش ریخت

من خودم دیدم ...

 

نترسید / عجيب ژست مي گيرند / باتصاویر زرد

با انقلابیون سیاه

با دیکتاتورهای قرمز وبی رنگ

 

 

من فرياد كسي را نمي شنوم

كسي شعار نمي دهد زنده باد...

يا مرگ مرا بخواهد

 

شليك كنيد

به سمت خويش

شما خودتان را هدف قراربدهيد

شبانه  تنها يك روياي تدریجی  بود

عقل درون جبرواختيارموج مي زند

شاعر دارد خودش را دور ميزند

 

تمام سربازهاي هشتاد ساله

هشتاد سال ديگرهم مي ميرند

ونام مرا نشانه ميروند

اشتباهي كه رخ مي دهد

 

شلیک کنید به ایدئولوژی های خمار

به سپیدی های درون کتاب های تاریخ

به سانسور دائمی زبان درون دهان

به خویش های بی خویش

شلیک کنید و

گلوله مرا بدهید

درون مغزی که به انتهای زمان رسیده است

ارزشش را دارد

اعدام خروس خوان مردی که

ستاره داشتن را شعر می دانست

وشعر نمی دانست .

+ نوشته شده توسط بابک شاکر
جمعه 1388/11/02
 

روبروی خانه كسی پیدا نیست

پدر مرا به بيابان برد

وخون مرا ريخت  / روی شن های آبی

من كودكی ام را  از درون سينه های پريشان پريدم

با سری بريده وخونی

با نگاهی كه می گريست

   دنبال نعشی به شكل هرسال 

      ميان سياه جامگان بيابان

 

خانه رنگ پريده بود

خانه ديگر رمقی نداشت تا شهيد تازه ای شود

خانه خودش نبود / شبيه خودش نبود

 

نفرين به بيابان

كه هميشه مرا روبروی پدر گذاشت

نفرين به خاك

كه مرا برای خودش می خواهد لاكردار!

نفرين به خاك / به بيابان

به لحظه ای كه پدر خون مرا ريخت

وآب جهان را تكان داد

جوشيد چشمه های جوان ازكتفهای مرگ

پدر گريست

وهنوز دارد روی خیابان خودش را می زند

هنوزمنتظر من مانده است

                                پدر!

 

يك روز تابستان

نارنجك های سياه در دستم مانده اند

من برای اعدام خويش نشسته ام

روبروی خانه كسی پیدا نیست

لباس سياه ليلا را سنگ خورده است

كسی روی تابوت من آب نمی پاشد /گلاب نمی ريزد

وكفن نمی دهد خاكم كنند

 

يك روزتابستان شمارا كبوتر می كنم

شما را خونی ترازبالهايم

يك روز تابستان خودم را می زنم به باران

می دهم خدا تکه تکه کند این نفرین زمینی را

بی انكه كسی گريه كند

كسی خودش را بزند برای من

بگو روی اين شعرها خون بریزند

بكوبندبه آسمان هفتم

+ نوشته شده توسط بابک شاکر
شنبه 1388/10/26
 

مردمرده خودش را کشت

گورستان  را بوسيدم

وقتي كه سرماي مرگ /تمام اندامم را گرفته بود

ديگراتاق مجنون سياه نيست 

وشايد اين روايت تكراري به طرز غريبي عوض شود

ديگرمن گريه هايم را نمي ريزم براي دريا

وخويش راتقسيم نمي كنم با ارواحي كه ناپديد مي شوند

با حتي صداي غريبانه زني / درازدحام نيمه شب

 

يكي بود / يكي نبود

زير تمام آسمانهاي باريد ه ونباريده

مردي مرده بود

مردي كه ستاره هم نداشت

ودرختهاي شهرش پوسيده بود مثل خودش

زير همان آسمان

وقتي كه ماه هلالش را تمام كرده بود

نه ! ماه نبود / هرچيزي كه مي تابد روي صورتش

مرد مرده بود

وداشت خودش را به خاك مي سپرد

مي گويند : " روي گورش يك سنگ بزرگ

                با شياطين قرمزوسياه

               وارواح خبيثه اي پشت هردرخت "

 

اينجاي قصه كه رسيديم

مرد مرده برخواست

تمام پاشيده اش را برداشت

وروي هم گذاشت

چشمانش را باز كرد

مرد مرده بيدار شد

وبراي خودش آوازي خواند

تورا برداشت

روي چشمهاي خودگذاشت

ديگرگوري به نام شاعر نبود

وگورستاني به نام شعر

 

مرد مرده خودش را كشت

وآمد نشست روبروي چشماني كه بوي ياس مي داد

وآن را براي خودش گذاشت

 

+ نوشته شده توسط بابک شاکر
جمعه 1388/10/25

 

يادداشتي بر تفكر ايراني

 سالهاي گذشته بواسطه حضور در جريانات ادبي كشوربا مسائلي برخوردمي كردم كه در نوع خودفضاي حاكم بر ذهنيت انسان ايراني رادر مقاطع مختلف دگر انديشي نشان مي داد. با اندكي تأمل وبه مرور زمان نتوانستم مسائل ايجادشده را در ذهنيت شخصي خاص ببينيم ، زيرامطالعه تاريخ ونگاه همزماني به من ثابت كرد كه تفكر اين فضا راايجاد مي كندو در اين ايجاد جريان ،نقش داردنه فرد.

روزهايي كه بحثهاي ايدئولوژي زدائي نقل محافل بود. هنوزچندماهي از اين بحث نگذشته بود كه ناگهان خود ايدئولوژي زدائي نيزبه ايدئولوژي مبدل گشت وجريان ادبي آن دوره مبتني بر ايدئولوژي ايدئولوژي زدائي شد.

كمي عقب تر زمانيكه بحث هاي دموكراسي دربين دگر انديشان مطرح شد، خود دموكراسي داشت به ابزاري عليه دموكراسي تبديل مي شد تا جائيكه هنوزمعتقدم دموكراسي در نگاه ايراني خودبزرگترين مانع رسيدن به دموكراسي است ، زيراآن پديده اي كه ما هنوزقادر به درك وشناسائي آن نيستيم ،در زمان شروع شناخت ، هراجراي ناگهاني آن به حذف وتبديل راديكال آن منجر مي شود. مانند زمانيكه شخصي درباره دموكراسي داد سخن مي دهد اما وقتي كسي مخالف نظرش چيزي مي گويد آنچنان با الفاظ زيباي ادبيات كوچه وبازار نوازشش مي دهد كه انسان دقيقا مفهوم دموكراسي را مي فهمد!!!

تجددخواهي ايراني نيز عامل نرسيدن ما به تجدد بود، زيراقبل ازشناخت  تفكر، مقصد تجدد، جامعه شناسي فردي وگروهي اعضاي جامعه و.. مي خواستيم متجدد باشيم ، يا گاهي هم بازوروضربه هاي باتوم كت بپوشيم وكلاه بر سر بگذاريم ، البته اين مورد آخري در نوع خود طنز بسيار جالبي ست . هميشه هم باتوم استبداد نيست كه مفاهيم تازه ! مي آفريند، گاهي باتوم جاي خودرابه واژه هاي پرطنين وزيبا ي درون عكسهاي يادگاري دگرانديشان مي دهدومي بايست از هراس متهم شدن به انگهاي روشنفكري چون : " مرتجع " ، " ضد تجدد"، " عامل بيگانه " ، "عامل استبداد"، " بورژواي بي درد" و... خودرا درلباسي غيرازتفكرت پنهان كني ، تو خود حديث مفصل بخوان....

اما مفهوم زيباي درك حضور ديگري ، كه درتفكر ايراني به عدم حضور فيزيكي ديگري تبديل شده است ، چه رسد به عدم حضور فكري ديگري !

كمي به جمع روشنفكران ايراني بپردازيم ، كانون نويسندگان ايران به عنوان اولين نهاداجتماعي وصنفي روشنفكران ، در هر دوره اولين ضعفش عدم درك حضور ديگري ست . ( نگاه كنيد به مقدمه كتاب انسان در شعر معاصر زنده نام مختاري )

آيا شده كانون به عنوان نهاد صنفي نويسندگان ايراني خود را مقيد به دفاع از كساني كندكه از لحاظ انديشگي در قطب مخالف آنها هستنديا به قولي دشمن ايدئولوژيك وتفكريشان محسوب مي شوند.

مدارا نيز مفهوم زيباي ديگري ست كه از طرف روشنفكران دارد به عنوان ابزاري غيرازآنچه هست استفاده ميشود. گاهي اوقات ديده ام بجاي گفتمان وبحث ونقد با مخالف به قول خودشان مدارا مي كنند وبا چهره اي خونسرد از كنارگفتمان مي گذرندولي آيا اين است مفهوم مدارا در تفكرايراني .

مداراشايد يكي از بزرگترين مفاهيم حاكم بر انديشه است ، مدارا در نوع خود تمامي پديده هاي فضاي دگر انديشانه را نهفته دارد. آزادي براي انديشه ، درك حضور مخالف ، خشونت زدايي از فضاي گفتمان ، ايجاد گفتمانهاي پايدار، دنيايي براي همه ومداراهمه را دربر ميگيرد.

مدارا مفهومي ست كه در تفكر روشنفكرايراني به راديكاليسم ، بنياد گرائي وخشونت گرايي تبديل شده است .

تامس جفرسون مي گويد :" اگر همسايه من بگويد بيست خدا هست ياخدائي نيست هيچ آزاري به من نمي رسد . "

+ نوشته شده توسط بابک شاکر
یکشنبه 1388/09/22
 

یارسلام علیک

یادی اززنده نام محمدرضا نعمتی زاده

ازپیشگامان شعر نو ایران

 

 

همواره خاطره ای محو ازپیرمردی به یاد  دارم که درخانه پدربزرگم می امدو می رفت وبا عمویم دوستی نزدیک داشت پیرمردی لاغر اندام که عمو او را احترام زیادی می گذاشت ... سالها  بعد اما درمراسمی  که برای او گرفته می شد همواره عکس او را می دیدم ... این همان مرد  بود که مجنون وار در آن اتاق چوب چندلی شعر می خواند وعمویم برایش به به می گفت ... سالها  بعد اما بیشتر اورا شناختم ، همان پیرمردی که افسوس شد ، آه  شد وحسرت وناتمام ماندحتی اگردرپیری رفت ... زیرا او نیز ندانست که کیست .

محمدرضا نعمتی زاده شاعر معاصر ازجمله پیشگامان شعر نو به سبک وسیاق خویش بود... او نیمایی نبود این نامی بود که آدمهای اکادمیکی امثال جعفرحمیدی به او نسبت داده بودند اما بواقع او آزاد تر اززبان نیمامی سرود... نعمتی زاده پیشگام بود درذهن وزبان ...حتی زمانی که با منوچهر اتشی درتهران ودرزمان دانشسرا هم اتاق بود ازاو پیشرو تر وپیشگام تر بود... سالها منوچهر اتشی درباره او سکوت کرد اما سالهای خوب دهه هفتاد درمراسمی به افتخار او حضور پیدا کرد واو را بسیارمحق ترازآنچه که الان مطرح است دانست وشعری برای او خواند : بدرود یاروعده دیداربعد مرگ ... بوس وکناروبزم بی اغیاربعد مرگ .

نعمتی زاده درشعر زبانی آتشین وبدیع وحیرت اور داشت ، شعرهایش ازبستر بومی نگری به ساحتی کلان تر رسیده بود وتوانسته خلقی حرفه ای ازاقلیم خویش داشته باشد .

بواسطه تسلط به زبان انگلیسی توانسته بود پیوند  خوبی نسبت به دریافتهای ادبیات روز جهان داشته باشد وازهمین راه جریان تازه ای را درشعر گشوده بود.

نعمتی زاده تنها شاعر بود ونه ژورنالیست وهمین امراورا امروز درخاطرات محو نگاه داشته مردی که اهل سیاست نبود امااهل زخم زبان وتندزبانی با قدرت بود...درزیرشعری ازاورا بخوانیم :

 

شبها ی باتو بودن را

در غرقه ی بیخویشی

                       دریایم

                            بی پهنایم

و در کنار دارم مهتاب را

                         و از خود می رانم،

                                       مهمان مرگ آسا

                                               جادوی شب را

                                 *  *  *

هر شب که من لهیب نفسهای بیقرارت را

بر گونه های مشتاقم

                         احساس می کنم

با انفجار طغیان

طوفانی از نبوّت آخر زمان

                            در خونم دمیده  می شود

                                                     آنگاه من

                           سرشار  از  خدایی قهار

                           می خواهم

                           تمام دریاها را بشورش وا دارم

                           و کوه ها ی  ساکت را

                                  از سکون  قرون  آزاد

                                  به حرکت فرمان دهم

                                         *  *  *

وقتی که در کنار تو هستم

من

شوریده ی بزرگ تمام اعصار

من

خاتم تمامی دیوانگان عشق

آری

وقتی که در کنار منی تو

وقتی که در کنار توام من

                     از  زخم هیچ حادثه پروایم نیست

                     شوریده وار می رقصم

                                     می رقصانم

                     دیوانه گونه می خندم

                                    می خندانم

                      می شورم

                                    می شورانم

                      می توفم

                                    می توفانم

  باد آوا از هوار نمی ایستم

رعد آسا از جدال نمی مانم

و  با

عظیم ترین شاهبال

بر قله ی فسانه ای قاف

سیمرغ می شوم

حتی

با  پروازی بالا

            بالاتر

               تمام سیطره ی کائنات را

در جاده ها ی مرمری کهکشان

تا دور تر ستاره سفر می کنم

                                       *  *  *

ای مثل شعر وحشی من  بیقرار

ای یار

اکنون که در کنار تو هستم

                       فردا با خدا قرار دیداری تاریخی دارم

                                                   زیرا

              من

وقتی که در کنار تو هستم

                             هشدار

                                که خدایی دیگر

                                      والاتر

                                       در پهلوی تو نفس می کشد.

 

+ نوشته شده توسط بابک شاکر
شنبه 1388/08/09
 

ضرورتهای جامعه امروز ایران

 

سالها پیش وقتی برای اولین بارصدای پرمحبت احمدحیدربیگی را ازپشت تلفن شنیدم اورا مرد دردمند وسختی کشیده دیدم ، بعدها متوجه شدم تا دوست مشترکی کتاب مرا به دست این شاعر پیشگام وپیشکسوت همدان رسانده است مردی که می دانستم هم عضو کانون نویسندگان ایران است هم منتقد... مرد با صفایی بود ، وقتی کتابم دستش رسید با خط بسیارزیبایی که داشت نامه ای برای من نوشت آنروز به سبب غروری که دراکثرماجوانان ان دهه های ادبیات وجودداشت جلوه های اساسی این نامه را درک نکردم ، اما چند مدت پیش دوست دیگری خبرفوت اورا به من داد که بسیارمتاسف شدم علی الخصوص به یادشبی که با او گذشت درباغ بسیارباصفای یکی ازدوستانش درکنار آبشارهمدان ... باغی پراززیبایی وزیبارویان ... خیلی متاسف شدم نامه اش را دوباره  خواندم  توگویی انگاروصیت نامه ادبی اش را برای من فرستاده بود...تصمیم  گرفتم نامه اش را منتشرکنم به یاداو ، هرچند ندیدم بچه های همدان برای او کاری کنند یا  مطلبی بنویسند ، یک  مجموعه  شعر ازاو دا رم به نام تنهائیت را به دوش من بگذار... نسبت او را با شاعر اسدآبادی دیگر همدان که این روزها رییس انجمن همجنسبازان !!!!! شده وبه درودیوارمی کوبد تا خود را به شهرت برساند وگاه به گاه حتی حاضراست درکافه ها وکاباره ها باباکرم برقصد وهردریوزگی برای شهرت می کند، خیلی دور می دانم ... او مردی بود که با مردم ماند ، بامردم سرزمینش بود وخیلی غریب ومظلوم وبیخبرازدنیا رفت ... یادش گرامی باد.

........

آقای شاکرعزیزکتاب شعر شما را سرکارخانم عسگری لطف کردند وبه من دادند تقریبا دوسه باری ان را خواندم ، من ازساختارشکنی ودستکاری زبان وتحولات تازه ای که درشعر امروز ایران پدید آمده پرهیزمی کنم اما برای آنها که دراین زمینه کاردرست وسنجیده انجام می دهند احترام بسیارقائلم  به فلسفه واندیشه هایی که موجب این تغییرات شده است آگاهم وبسیارهم می خوانم ، پاره ای ازاین نظریات را درست وپاره ای ازاین نظریات را درست وپاره ای را  نادرست می دانم اما درهرحال ضرورت های جامعه امروز ایران را دراولویت اول قرارداده ام ، سعی من دراین نیست که به نام شاعر شناخته  شوم ، تلاشم درآن است که با استفاده ازشگردهای شعر ازخطوط قرمر بگذرم واندیشه های ممنوع را بیان کنم . مخاطبان  من درعین حال همه مردم ، حتی " لباس شخصی ها " هم هستند عامه مردمند که اذعان می کنند شعر مرحوم شاملو را نمی فهمیم تا چه رسد به براهنی واحمدرضا  احمدی ویدالله رویایی . اما شعر مرا می فهمند. همیشه به من وامثال من این ایراد وارد آمده است که نباید خود را درحد ذوق عامه پایین آورد ، من این نکته را قبول دارم ولی کوشیده  ام که به چنین باطلاقی گرفتار نیایم . ناچارتنها زبان ساده کرده ام ونه محتوای آن را ونه اندیشه های مستمر دران را ، درعین حال کوشیده ام ازتشبیهات ، ایهامات ، استعارات وتصویرهایی که دیگران بکاربسته اند استفاده نکنم وخود آفریننده ی تصاویروتشبیهات وسمبلهای تازه باشم . با این اعتقاد که اگر چشم وگوشهای جستجو گروخلاقی وجود داشته باشند می توانند ازبشقاب ومیزوصندلی واشیاء دیگر نیزاستفاده سمبولیک بکنند وبه عوان نمونه :

امید !

ای آخرین کبریت

این هیمه تر را ،

                      دربادبگیران

که درآن ازکبریت هم استفاده سمبولیک کرده ام ، به نظر من شعر شما با انچه که این روزها رایج است متفاوت است . این تفاوت دردرون آنها ودرحایی نیمه تاریک ومه آلود پنهان شده است که باید چشم به ان عادت کند تا کم کم انچه درتاریکی است قابل رویت شود، من هنوز چشمم به ن زاویای کور ونیمه تاریک شعر شما عادت نکرده است ، باید بگذرد وآنها را چندین باربخوانم . هرچه هست این واژه ها وتصاویر" الله بختکی "انتخاب نشده اند وشما نکوشیده اید آنها را ازمعنا بکلی تهی کنید . تاریخ تولدتان درآغازکتاب بود 23 سال – زمان نگارش نامه  - دارید .شعرهابسیارپخته  ترازچنین سن وسالی است . هنوز راه درازوزمان درازی درپیش رو دارید که آینده ی درخشانی را نوید می دهد. موفق باشید .بیست وششم تیرماه82 همدان

 

+ نوشته شده توسط بابک شاکر
پنجشنبه 1388/08/07

 

نه گاو نرت باز می‌شناسد نه انجیربُن

خبرنبش قبرفدریکو گارسیا لورکا را دررسانه ها خواندم ، بالاخره بعد ازجنگ وجدال مختلف فی مابین بازماندگان لورکا ودادگاه ملی اسپانیا مقرر گردید تا درمنطقه ای که به نوعی جایگاه آرامش ابدی لورکا وسایرمبارزین اسپانیا بوده است نبش قبری صورت گیردتا بقایای جسد این شاعر پرآوازه وافسانه ای پیدا شود...اما عجیب خودش این روزهارا درشعر ی که برای ایگناسیو سروده بود پیش بینی کرده بودوچه وحی غریبی این شاعران دارند ... لورکا شاعری افسانه  ای بود هرچند من بیش ازشعر او نمایشنامه هایش را دوست دارم اما درایران شهرت او نه به خاطر خودش بود بلکه به خاطر ترجمه هایی بود که شاملوازآثاراو ارائه نمود که لورکا را درزبان  وذهنیت متفاوتی نشان داد. لورکا ذهنیتی روستایی وخیلی ابتدایی درشعر داشت که شاید برای مخاطب ایرانی چیزغریب وعجیب وتازه ای نیست ، اما شهرت او درایران تنها به خاطر باورهای مظلوم ستا ومظلوم پروری ست که همواره درتاریخ ایران وذهنیت ایرانی بوده است . زندگی ومرگ او ، شکلی افسانه ای به کارکتر او داد ودرنتیجه نقش شاملوبه عنوان شاعری پیشرو درشناساندن آن به ایرانیان مهم به نظر می رسد .هرچند قبل ازشاملو نیزکسانی لورکا را به ایرانی ها شناسانده بودند اما خود شاملو به عنوان شاعری غولواره وتعهد زده درایران به نحوی جا  افتاده بود که دست روی هرکس می گذاشت به شهرتی باورنکردنی درایران می رسید . درهرصورت نبش قبرلورکا دربساطی که بارها قبر شاملو با  کلنگ شکسته می شود، خانه اش حراج می شود ، آثارش سانسور می شود،  خیلی جالب به نظر می رسد ...او کجا واینجا کجا ... .

 

نه گاو نرت باز می‌شناسد نه انجیربُن
نه اسبان نه مورچگان خانه‌ات.
نه کودک بازت می‌شناسد نه شب
چرا که تو دیگر مرده‌ای.

نه صُلب سنگ بازت می‌شناسد
نه اطلس سیاهی که در آن تجزیه می‌شوی.
حتا خاطره‌ی خاموش تو نیز دیگر بازت نمی‌شناسد
چرا که تو دیگر مرده‌ای.

پاییز خواهد آمد، با لیسَک‌ها
با خوشه‌های ابر و قُله‌های درهمش
اما هیچ کس را سر آن نخواهد بود که در چشمان توبنگرد
چرا که تو دیگر مرده‌ای.
چرا که تو دیگر مرده‌ای
همچون تمامی ِ مرده‌گان زمین.
همچون همه آن مرده‌گان که فراموش می‌شوند
زیر پشته‌یی از آتشزنه‌های خاموش.

هیچ کس بازت نمی‌شناسد، نه. اما من تو را می‌سرایم
برای بعدها می‌سرایم چهره‌ی تو را و لطف تو را
کمال ِ پخته‌گی ِ معرفتت را
اشتهای تو را به مرگ و طعم ِ دهان مرگ را
و اندوهی را که در ژرفای شادخویی ِ تو بود.

زادنش به دیر خواهد انجامید ــ خود اگر زاده تواند شد ــ
آندلسی مردی چنین صافی، چنین سرشار از حوادث.
نجابتت را خواهم سرود با کلماتی که می‌موید
و نسیمی اندوهگن را که به زیتون‌زاران می‌گذرد به خاطر می‌آورم.

 

 

+ نوشته شده توسط بابک شاکر
یکشنبه 1388/07/19
 

بوی تاریخ / تا سیاووشی درون آتش

 

من که نمی خواستم بوی خون بدهد اطلسی

خیابان پرشود ازیاسهای خشک شده

من نمی خواستم

صدای این ترانه قطع شود روی لبانت

بیدارشو !

ترا به ماه قسم می دهم بیدارشو

بگذارمادرم برای آخرین بارلالایی بخواند وباز

من به خوابی تا آسمان بروم

 

ترا به  زنبقهای سیاه باغچه سوگند

به تمام آزادی های دریا قسم میدهم

بگذار

این گزاره ها تمام شود

کابوس امانم را بریده ازبس که مردم روی دستهای مردم

 

باورکن نمی خواستم

دستانم بنویسد نام تو را

وازنام تو

خون بریزد روی سفیدی جهان

هزاربارهم که نوبت ما شود

این آویزانی مدام / حکمی تازه می شود برای کودکی ام

 

من محکوم به نبودن نیستم

من محکومم که انسان بمانم و

تو مرا نمی خوانی به سوی خود

 

خدایا

این زجر دائمی را تمام کن

بگو فرشته هایت این طناب را بکشندبالا

تا گلویم تورا بیرون بریزد

مگرتاریخ چندکودک داشت / که لی لی کنان به سوی تو می آمدند

 

انسان به کدام دالان تودر تو رفته است

که سیاووش می اندازد درون آتش

که سهراب خاکستر می کند

وجشن می گیرد

حجله می بندد / وسیاه می پوشد....

 

خدایا تمامش کن

خودت این قصه را ختم به من کن

ختمی که مادرندارد فرزند 

وفرزندتمامی ندارد / هرچه می روند / هرچه می ایند

 

 

+ نوشته شده توسط بابک شاکر
جمعه 1388/07/03
 

وخون تنها نشانه بود...

من می توانم ازخویش باشم

ازتمامی عشیره ای که یکبار

درزلزله ای مهیب /زیرآخرین لایه های زمین ماند....

- گلوله که ترس ندارد ماه !

یک لحظه ترنم مرگ می شود / روی سینه های تو

وشکوفه  ای می زند بیرون شبیه لبهای من

خواب این مردم آشفته نیست

خواب نیست

حقیقتی ست که خیابان شاعر ندارد

سکوت صدا ندارد

ترانه پرازموسیقی مرگ شده

                                         تمام گورستانهای دریا پرشده ازماهی های قرمزتنها

 

من می توانم حتی روی آیه های این کاغذتعریف شوم

ووجودخویش را به پرستشی ابدی بسپارم

به صلیب کشیده شوم

یا انتهای برزخی بیفتم / که خدا خواسته بود....

 

- باورکن گلوله ترس ندارد ماه !

یک لحظه بایست وچشمانت را ببند

که آبستن کودکی می شوی / که عاشقانه می سراید لبانت را

وفردا خورشید که مرد / زمین ازگورتو گرم می شود.

 

من می خواهم عاشق پاییزی باشم /که هیچ آدمی درونش برگ نباشد

وطناب برای تاب آوردن باشد /نه خواب

من کودکی هستم که می تواند روی ماه

                                                     خاکی ازجنس تورا ببیند

می خواهم / می توانم به روزهایی برگردم

که عشیره ای ازجنس تو را برایم بیاورد

تا بازآرزوی برهنگی کنم

                                 درون این کفن

                                 به نام سفیدی سینه های تو

من می توانم .

 

+ نوشته شده توسط بابک شاکر
یکشنبه 1388/06/22
 

شهری شبیه سنگفرش /شعری شبیه افلاطون

 

 

بنویسید

نه شهر شبیه افلاطون است

نه عقل کمی ادعای کانت می کند

                                          - نه فعل به قرینه خودش حرف می شود-

 صدای ناله های زنی که خوابهایش شکل خون گرفته

بیداریش زخمهایی که بسته نمی شود

- این سرنوشت محتوم فرزندان آدم بود

وقتی که  دست بردست نهادی خدا

تا انسان قابیل شود

وهابیل روح سرگردانی درزمان

 

ما گفتیم 

گلوله باران سینه های برهنه حلال است

ودیدن  گیسوان سنگ برروی خویش

بیرون آمدن دختری / ازخانه ای که همیشه دعا میکند

 

 

توخود خوب می دانستی

همه جای این قصه راست بود

حتی اگر سنگ هم نبود

سرهای متلاشی شده ما را هدیه می دادند

قربانی این روزهای تو

 

چه برسرما رفته است

که سنگ می زنیم برچشمانی که زیباترین نقاشی ماه است

روی سایه های دیوار

چه برما رفته است

که گلوله را برسینه نوشکفته ای می ریزیم

که بوی گل ابریشم می دهد

وقت بهار... هنوز نرسیده

 

شما نگفتید

بوسیدن لبهای ماه گناه ندارد

معاشقه دستان کودکی

                             با سینه های فرشتگان چپ وراست

 

شما گفتید

هرکه هرچه خواست  روبرویش بنویسد / دعا کند

وبرای آمدنش /چشمانش را ببنددو/ دعا کند

وبعد قطعه شعری روی خاکی که نام من را دارد

فرزند ماه / فرزند  خاک / فرزندآب

خدایا

این همه بلا کم نبود

بلای نقاشی ماه را هم نازل کردی

روی خوابهای من

ومن

مرده ترازاین روزهای نفرینی

کودکم رابه خاک می سپارم

برای روزهایی که عقل نمی تواند بداند

کجای ماه خدا ایستاده است ...

 ------------------------------

 گل ابریشم نوعی درخت تنومند که گلهایش رایحه خوشی دارد...

 

 

 

+ نوشته شده توسط بابک شاکر