تبليغاتX
NEVESHTESH

NEVESHTESH

ادبیات ، فلسفه ، تاریخ

عشق را پیراهن خونی کردید تن یوسفی که کور بود


شما متهمید به دندان گرفتن مار

وخودرا رها کردن درون لانه ای که سوراخ ندارد/سوراخ

شما  متهمید /عشق را پیراهن خونی کردید تن یوسفی که کور بود

مگر می شود عاشق  دروازه ای شد که همیشه بسته است

این را به فعل حرام اثبات کرده است / دامن پاک تاریخ !!!!

شما دوباره متهمید

درآن روز کذایی وکذا وکذا

طنابی بافته اید حول گلوی قناری

تازه اگر هم زیرپاهایم خالی شده

ازدست تو که نبوده

حتما قرصهای روانی ام ، روان شده دردلم

چه روانی شده دلم / عشق می ریزد ازدلم

من اینجا اعتراف می کنم به بازجویی که توهستی

با موهایت بازی نکن متهم ردیف آخر

اول وآخرت را دیدیم / شبیه آخرتمان کردی با ادعای نبوت

چاله شد چشمهایم روی این جاده ای که سیصد وبیست کیلومترش بود

وهر مترش خدایی داشت / خنجر داشت / سینه ای که چاک کرده بودی داشت

بازهم اعتراف می کنم به نخوردن قرصهایت متهمم

تو اگر بودی هیچ ماهی به من تجاوز نمی کرد

من شاید به عنف خودم پاره شدم

پارگی که مقعد جهان را گرفت / چه بویی دارد این عشق

شبیه یک پارگی تاریخی شده این عشق
+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم آبان 1390ساعت 13:43  توسط محمدعلی شاکر  | 


شعري اززنده يادمحمدبياباني 

         با بوريای گرد مرده بر اين پيکر                                  

 برای عزیز از دست شده ام: محمد مختاري

   

 

این وقت روز چه می بارد

باید تعادل خود را از دست داده باشد     توفان

این وقت روز     که شب هم

                      با گورهای کهنه نمی ماند

کو تا سحر که باد تازیانه نباشد

پشتم چه تیر می کشد اکنون.

 

می خواهم از کنار زمین سیر بگذرم

دستی میان آمدنت تا من     شمشیر می شود

چشمی:

        که آسمان مرا

        با استخوان رودخانه نشینان

        بر خاک می کشد.

 

داغ است این کفن

داغ است و در سراب هویداست

دودی که بر فراز عفّت و اخلاق می وزد

خشکیدن چراغ چه خاموش است

باید تهی شده باشد

            آن گوش های پاره     از صدای سحرگاه

تابوتی:

        از تو چه می سازد...

 

ذات سحر که گفته که سپید است

هرگز به دست داده که گورستان

                              از چشم های تشنه ننوشد آب؟

 

این عطر آشنا:

                حتّا مخاط گرگ بیابان را     آزار می دهد

باید کسی گذشته باشد از این جا

دستم به حرف های گنگ خیابان نمی رسد

چشمم به گریه های آن پس دیوار

باید از آن طرف که می گذرد او

                                     من هم گذشته باشم

می بینم این وطن که باز نمی گردد!

 

چشمانی از دریچه سرک می کشد

با آیه ای که قطره قطره تو را آب می کند

آن قدر مانده روز که برگی هم در دخمه بشکند

می بینی آفتاب:

                 نیمی از استخوان تو را لمس می کند:

                            يک روز بازِ شانه های تو بودم

 

                            حالا تو بالِ ناتوانی من باش

 

موش هزاره هم اکنون   بایدجویده باشد   احساس آدمی

شاید جوانه هم زده باشد

برفی که با گلوی شما آب می شود:

                              دنيا به فکر هيچ گلی نيست

 

                              تا او به شکل تو باشد

 

از برف هم که می گذرد باز آشناست

این عنکبوت تیره که می بافد     دائم کلاف خویش

از برف هم که می گذرد

تاریکیِ جهان تو را جیغ می کشد

                                        آن زن که تکیه داده براکنون

سرد است و باز مسلسل ها

                               سرگرم قطع حوصله ی عشق

پشتم چه تیر می کشد آن روز...

 

دارد بخار می شود این دست

دارد بخار می شود و دریا

                               باز هم چنان به جوی شفق جاری ست

دنیا چقدر بی تو غریب است

این بوریای موریانه خورده که هر بار

                                          بر پیکری دریده می شود و باز...

                                                          

انسان درون جمجمه می پوسد

وقتی دروغ سخن گوست

سرد است و گرد مرده می پراکند این ابر.

             (مجموعه: دستی پُر از بریده ی مهتاب)

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم شهریور 1390ساعت 9:30  توسط محمدعلی شاکر  | 

 

کالبد شکافی یک ترور سیاسی

 نگاهي به ماجراي ترورميرزاده عشقی

 

 

تاريخ معاصر ايران همواره با جريانها وماجراهاي جالب توجهي مواجه بوده است ، كه به دلايل شرايط موجود در هردوران به اين ماجراها دقيق وكامل پرداخت نشده است ، گاهي بعضي از اين حوداث دستخوش شرايطي از قبيل ديكتاتوري واستبداد زمان ويا برخي ملاحظات شخصيتي مي شود كه با گذشت زمان اين موارد بايد بر طرف شده ومسائل مهم تاريخ معاصر مورد موشكافي دقيق قرار گيرد .  اين مقاله به بررسي دقيق وموشكافانه يكي از اولين ترورهاي روشنفكران در تاريخ معاصرمي پردازد تا ازاين راه وبا استعانت از منطقي در زماني به همنشيني هاي روائي تا دوران معاصر بپردازد .  ميرزاده عشقي شاعر ونويسنده معاصر ومدير روزنامه متجدد " قرن بيستم " بود. ميرزاده امتياز روزنامه اش را با امضا ء سيد ضياء گرفته بود وكم كم وبا توجه به اوضاع جاري كشور يكي از مخالفين اصلي شرايط وحوادث سياسي آن زمان گشته بود كه در نشريه خود به نقد بي پرده وحمله به سياست بازان ووطن فروشان آن زمان مي پرداخت ... "عشقي" يكي از معدود روشنفكراني بود كه سعي درثبت نام خويش در جريانات واحزاب وتشكلها نمي كرد وتنها به عنوان يك روشنفكروروزنانه نگاربه نقد مي پرداخت وهمواره كجروان آنزمان از قلم او در هراس بودند تا ...  .در اينجا قصد روايت زندگي ميرزاده وآثار او را نداريم ومقاله را در سرازيري تروراو ادامه مي دهيم

ضربه به جمهوری

 

 داستان خصومت  رضا شاه  با عشقي از زماني آغاز شد كه سياست گردانان آنزمان پروسه جمهوريت را علم كردندوميرزاده شروع به نوشتن ونقد اين پديده در ايران وپرده برداشتن از هدف اصلي سناريستهاي جمهوري پرداخت :"اساسا هرچيزي كه از اروپا به ايران فرستاده مي شود ، معمولا تا انزلي يابوشهر سالم مي ماند، براي اينكه با خط آهن يا كشتي بخار حمل مي شود ، اما چون كه وارد ايران مي شود وبر دوش قاطر گذارده مي شودوصد جور تكان مي خورد ...به همه چيز شباهت دارد جزء آن شكل اول ... از قراري كه مي بينيم همين بلا سر كلمه جمهوري نيز آمده است تا سر حد در ست آمده ولي ميان راه خيلي دست وپاشكسته شده وبه همه چيزشبيه است جزء به جمهوري ...." (1) 

البته ميرزاده با جمهوريت مخالفتي نداشت بلكه او مي دانست اين كودك حرامزاده شباهتي به جمهوري نخواهد داشت ودست كارگردانان را خوانده بود ، بودند كساني چون "عارف"شاعر، كه فريب جريان را خورده بودند وبه علت مخالفت وكينه با قجر ازاين جمهوري حمايت مي كردند وبرايش ميتينگ مي دادند

میرزا یحیی دولت آبادی دراین خصوص می گوید: "پولی به شاعرمعروف تجددخواه موسیقی دان عارف قزوینی داده شده مجلس سازوآوازی بافتخارجمهوری که انتظارش رادارند برپاکند، بااینکه ارباب ذوق وتجددخواهان بسازوآوازواشعارعارف علاقمندهستندحسن توجهی به این مجلس نمی کنندچونکه می دانندآلودگی بیک مقصدسیاسی دارد

ميرزاده در جريان مخالفتش با جمهوريت كم كم با نمايندگان اقليت مجلس كه مخالف اين جريان بودند واز جمله روشنفكران آگاه وطراز اول آن زمان به حساب مي آمدند همراه شد . كساني كه در ابتدا ميرزاده نوك قلمش را به طرفشان نشانه رفته بود ، امامخالفتشان با جريان جمهوريت باعث همراهي بااو شد. نمايندگان اقليت عبارت بودند از: " حايري زاده ، محسن زعيم ، ملك اشعراي بهار، محي الدين ، اسماعيل عراقي ، مدرس ، سيد احمد بهبهاني ، ميرزا شكراله قوام الدوله ، سيد مصطفي بهبهاني ، خطيبي ، دامغاني ، كازروني ، سهراب زاده " (2از بين نمايندگان اقليت تنها بهار با او ارتباط نزديكي پيدا كرد واين ارتباط سر چشمه كارهاي مشتركي شد كه آن دو به اتفاق ودر اين دوستي انجام دادند. دوم فروردين1303 براي رضا شاه  روز بدي بود . او تا  به آن روزاينگونه تحقير نشده بود وگمان نمي كنم خاطره آن روزرا تا پايان عمرخویش فراموش كرد. آن روز تلاشهاي ميرزاده وهمفكرانش به شكلي قهري ثمر بخشيد وهجوم مردم به مجلس وتظاهرات آن روز باعث شد تا جمهوريت مردود وبحث در مورد آن را ممنوع  اعلام كند. اين موفقيتي زود گذر بود براي جريان مخالف سناريوي جمهوریت اما عاملي شد براي بستن راه نفوذ اين جريان به گمانه زني هاي گردانندگان جريانات قدرت در آن زمان ، آنها به خوبي قدرت نفوذ روشنفكران وقلم به دستان را دريافتندوتلاش كردند تا اين چشمه حركت را بخشكانند ، در اين ميان از تمامي ابزار خود بهره جستند وتنها كساني از اين مهلكه جان سالم بدربردند كه اهل سياست بودندو نه اهل روشنفکری ... .

 

>نقش بهاردر ترورميرزاده عشقي چه بود ؟

 

اولین بارودرجریان یک ترور سیاسی که درآنزمان بهارکوشید تا بابهره گیری ازجریان فراگیرمطبوعات وتریبون مجلس آن را به نام خودثبت کند،بهاراعلام کرد که با قتل واعظ قزوینی به جایش او ازیک ترور نافرجام جان سالم به دربرد.بهارمعتقد بود هدف ترور"واعظ قزويني" خوش  بود وبه طور وسيعي در نشر اين خبر كوشيد. بهار يك سياستمداربود وخوب مي دانست تا از چه حربه هايي براي نجات وگريزاستفاده كند . "مرحوم ميرزا يحيي واعظ قزويني" مدير روزنامه " نصيحت قزوین  "  ومعلم مدرسه در قزوين بود به شهادت تاريخ او خود لياقت ترور را بيش از بهار داشت!!! وفعاليتهاي سياسي او  درست در مخالفت رضا شاه بود ، او از جمله سوسياليتهاي شناخته شده  آن زمان بود كه با ايجاد جريانات مخفي به مبارزه با رضا شاه مي پرداخت ، نكته جالب اينكه روزنامه او محل هجوم بي امان به نظاميان وزمينداران وفئودالها بود ، میرزايحيي دولت آبادي درباره او مي گويد : " او يكي از مليون پرحرارت به گفته دوستانش سوسياليت وبه عقيده دشمنانش كمونيست بود... در روزنامه خودگاه گاه از عمليات نظاميان در ولايات انتقاد مي كردواين موجب نارضايتي نظاميان شده بود و...روزنامه اش را توقيف كردند وخودش را به تهران طلبيدند..."(3)

درزمانیکه ثابت نماینده قزوین ازرضا شاه می خواهد تا ایشان را مرخص کند تا بولایت خود برگرددرضا شاه با ترش رویی با او برخورد می کند وحتی نسبت به شیخ محمدعلی الموتی معروف به ثابت هم بدبین می شود

 

نكته جالب در اظهارات بهار درباره اين مبارزنستوه آنكه مرتبا او رااز جمله هواداران ودوستان رضاخان معرفي مي كردكه همين امر اوج سياستمداري بهار را درنجات ازمهلكه مرگ نشان مي دهد . ايشان در قصيده معروف "يك شب شوم "تمامي آرمانهاي واعظ را زير سئوال مي برد واو را جيره خواررضا خان مي نامد.

 آري بهاربا قرباني كردن واعظ به نفع خوداز مرگ نجات يافت وشروع به باز كردن راه نزديكي به جريان آينده قدرت ايران كرد. درباره مبارزات وزندگي "واعظ قزويني " تاريخ مبارزات احزاب چپ وعلي الخصوص سوسياليستهاي ايران را مورد مطالعه قرار دهيد

 اولين همكاري ميرزاده وبهار رقم خود وآن همكاري سرايش مستزادي با عنوان جمهوري نامه بود كه مورد استقبال مردم وروشنفكران قرار گرفت ،  شعر شبانه وتوسط آمونياك منتشر مي شود ودر اختيار عموم قرار مي گيرد ، اين مستزاد در كليات مصور عشقي وهمچنين ديوان بهار موجود است ، علت اين قضيه شباهت بيش از حد وبلا انكارمستزاد به زبان عشقي وبهاراست"

 

 ضياء الواعظين سالوس ريقو

كند از بهر جمهوري هياهو

چه جمهوري عجب دارم من ازاو

مگر او غافلست از قصد يارو...

بقدري اين سخنها كارگرشد

 كه سردارسپه عقلش زسر شد

به جمهوري علاقه مند تر شد

بناي انتشار سيم وزر شد...

وطنخواهي از ايشان گشت پادار

رضاخان را زبون كردند از اين كار 

بهاربه طور حتم از سوء قصد به عشقي اطلاع داشته است واين امر را به خوبي مي دانسته، ازطرقي به او اطلاع داده شده است ، زيرا او در اوائل خرداد 1303 از عشقي مي خواهد تا سيد محسن خان پسر عموي خويش را براي گرفتن يك قبضه اسلحه جهت حفاظت از جان عشقي بفرستد .(4) سيد محسن خان كه به تازگي در در تامينات استخدام شده بود از جوانبي مطلع مي شود كه درگاهي دستور قتل ميرزاده را داده است .قبل از اينكه اين خبررابه اطلاع ميرزاده برساند گويا او اطلاع داشت ! ميرزاده از طريق دوستاني كه در مجلس ودر جناح اقليت داشت از اين واقعه مطلع شده بود وبه دنبال راه فراروحامي مي گشت او كه مرد متجددي بود وجزء معدود روشنفكران آنزمان به حساب مي آمد كه همواره خود را مقابل سنتهاي خرافه اي قرار ميداد... با نقل خوابي قصد داشت تا به آنها قضيه را خبر بدهد :" در خواب ديدم كه در نظميه در اتاقي محبوسم واز سقف اطاق كه روزنه اي داشت غفلتا خاك زيادي شروع به ريختن كرد ومرا در زير آن مدفون ساخت ."(5)

 اما ميرزاده كه اهل خواب وخيال نبود واز اين راه مي خواست هرچه بيشتر توجه اهل خانه را به محافظت جلب نمايد . ... تا اينجاي ماجرا ميرزاده نيز از طرقي از ماجرا مطلع شده بود، حتي به خوبي مي دانست كه اين قضيه از طرف درگاهي ونظميه اتفاق خواهد افتاد. او در اين راه از دوست نزديكي چون بهار كمك مي خواهد ولي واقعا نقش بهار به عنوان نزديك ترين دوست او درآن دوران چه بوده است . ظهریک روز قبل ازتروربهار مهمان او بود ، ميرزاده از زهرا سلطان پيشخدمت خود مي خواهدتاغذائي مهيا كند وبهار حول وحوش ظهر به خانه ميرزاده مي آيد وتا عصر نزد او مي ماند ، محتواي گفتگوي آن ظهر هيچگاه توسط بهارفاش نشد ومعلوم نشد كه در آن ديدارميرزاده از او چه خواسته است ويا بهار چه چيزهايي را به او گفته است ، ولي از رفتارميرزاده پس ازاين ديدارمشخص است كه اطمينانهايي ازبهار دريافت كرده است ، اطميناني كه مسائل امنيتي حول وحوش خويش را رها مي كند وحتي شب را با محبوب خويش كوكب مي گذراند.

 

 بهار به كدام لابي قدرت متصل بوده كه به راحتي مي توانسته از طرقي ضمانت ميرزاده را كند، كمااينكه دارودسته قوام همواره پشتيبان بهار  بودندوچه بسا برنامه غوغاسالارانه بعدازترورقزويني را نيز خود توصيه كرده بودند. در هر صورت پس از اين ديدارميرزاده اندكي آرام مي شود ودل به بهار مي بندد.   

      در روزحادثه عشقي به حياط خانه مي آيد كه بيانگراطمينانهايي بوده كه داشته است ، حتي به راحتي با ضاربين خود برخورد مي كند وبا آنها به گفتگو مي پردازد كه اين نشان مي دهدعشقي از رفع قضيه سوء قصد مطمئن بوده ، ولي  متا سفانه ميرزاده فريب مي خورد وترور مي شود.او اينبار نيز در بيمارستان نظميه بهار را مي طلبد ودر برابر او حرفهايي مي زند كه هيچ گاه از جانب بهارفاش نشد وبهار در اين مورد نيز سكوت كرد .

 شرح گزارش كامل ميرزاده از سوي نظميه نيز مسكوت ماند وبهار پس ازاين ماجرا كاملا سكوت كردتا چندين سال بعد كه در برابر رضا شاه آن زمان " چهارخطابه "را در مدحش خواند و... پايان ماجرا. 

 

-----------------------------------------------------------

(1) كليات مصور عشقي

(2)همان منبع

(3) چهارشاعرآزادي        محمدعلي سپانلو

  (4)كليات مصور عشقي

(5) همان منبع

منابع ديگر:        

 پليس خفيه ايران   (1320-1299)     

مرتضي سيفي فمي تفرشي

 مرگ بهار            علي اكبر قاضي زاده 

حیات یحیی   میرزا یحیی دولت آبادی

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم مرداد 1390ساعت 14:23  توسط محمدعلی شاکر  | 

 

 مخاطب بودن ، مخاطب شعربودن

وقتی سخن از شعر به میان می آید ، ناخودآگاه بحث مخاطب در کنار آن شکل می گیرد . مخاطبی که شعر به مقصد او فرستاده می شود تا اینکه یاطرزی  دقیق ویا بی تفاوت ازکنارحجم آن بگذرد ، شاید هم اندکی پس ازخواندن آن سری تکان دهدیا بگوید : عجب !! زیبا بودویا بی معناو بیهوده .

این برخوردهای گوناگون با شعربرخوردهایی قابل تامل است ، بحث من در این مجال مخاطب شناسی شعر امروز ایران است . بررسی وتاملی درباره اینکه مخاطب شعر کیست وچه زمانی ما می توانیم به درکی واقع بینانه ازمخاطب برسیم وآیا شعر می تواند بدون توجه به مخاطب راه خودرا طی نماید.

مخاطب کیست ؟ چند دیدگاه در این زمینه وجود دارد یکی اینکه هرکس که شعر را می خواندمخاطب محسوب می شود. دوم پس از زایش شعردر برخوردبا هرذهینت سراینده  وشکل گیری روایات ومتن درذهن خودسراینده  مخاطب محسوب میگردد، سوم اگرشعر را به عنوان یک رسانه فرض کنیم نوع رسانندگی وواکنشها واتفاقات پس از دریافت توسط گیرنده وجهی از مخاطب می شود، چهارم شعربرای هدفی سرود ه می شود که این هدف می تواند مخاطب باشد ودر نهایت شعری به نقطه سرایش می رسد وهیچ نوع برخوردی با ذهنیت ، رسانه وهدف ندارد پس مخاطبی نیز برای شعر وجو د ند ارد.

ما هیچگاه  به تعبیر ودرک صحیح وکاملی ازمخاطب در شعر نرسیده ایم ، زیرا نتوانسته ایم به خوبی پدیده مخاطب را مورد تجزیه وتحلیل قراربدهیم ، ونتوانسته ایم به شعر ساحتی رسانه ای بدهیم تا ازاین طریق بتوان مخاطب را تعریف کرد واز ره آورد تعریف مخاطب شعر به تعاملی با عناصرزبیایی شناسانه دهنیت مخاطب خود برسد.

تاریخ ادبیات ایران تاریخی ست پرباراما پرازجور در حق ادبیات . زیرا شعر برغم وسعت در صنایع وبدایع متاسفانه جور تمامی هنرها را درایران کشیده بوده است  . در کشوری که موسیقی همواره طرب ولهو ولعب وآرام بخش مجالس عیش ونوش پادشاهان وصاحبان مکنت بوده است وهمچنین نقاشی ومجسمه سازی رونقی حرفه ای ند اشته جور تمامی هنرهای زیبا را به دوش کشیده واینچنین است که  مخاطب شعر تصوری بیش ازتوان شعر در عصر رسانه دارد ... زیرا شعر در عصر رسانه نمی تواند تمامی وظائفی را که در گذشته به عهده  داشته است را دوباره برعهده گیرد، پس شناخت مخاطب تفاوت دارد با گذشته .

 

 مخاطب شاید به عبارتی تابع یک ارتباط دوسویه فی مابین فرستنده متن وگیرنده آن است . یعنی در تقابلی دوسویه متن اقدام به ارسال خویش می نماید ومخاطب نیز خودرا به درون متن هدایت می کند. این مخالف آن نکته وتعریفی ست که مخاطب را به عنوان گیرنده و متن را به عنوان رساننده مطرح می کند. بین متن ومخاطب یک نوع ارتباط دوسویه برقرار است . اثری که مخاطب بر متن می گذارد همان اثری ست که متن بر مخاطب می نهد.

به طور مثال زمان خواندن یک شعربا هر ذهنیتی که به سمت وسوی اثر پیش برویم همان ذهنیت ودیدگاه ونظرگاه مخاطب تاثیری ست که برشعر می گذاریم ونوع برداشت ما برمبنای این ذهنیت ونظرگاه همان اثری ست که منهای لذات زیبایی شناسانه متن ازاثر دریافت می کنیم .

 اما این دریافتها چقدر خاص مخاطب بوده وآیا هر دریافت بافتی زیبایی شناسانه دارد . دقیقا هر نوع دریافت چه معنایی وچه متنی وچه فرمال از اثرماهیتی زیبایی شناسانه برای مخاطب دارد . زیرااصولا مخاطب با نظرگاه زیبایی شناسانه ودریافتهای خاص ذهنیت خود به سمت وسوی اثر می رود. شما برای خواندن یک خبر هیچگاه نگاهی زیبایی شناسانه از خبر ندارید بلکه صرفا با نگاهی بی اطلاع جهت فراگیری ویا به طرزصحیح تراطلاع گیرانه به سمت خبرمی روید ولی زمانی نگاه به شعری می کنید که برای خویش نگاهی زیبایی شناسانه داشته باشید ومثلا : چه زیبا گفت ..

نتیجه اینکه مخاطب در پروسه سرایش به طرز غیر محسوسی حضور دارد ونمی شودآن راحذف کرد. حتی مدعیان حذف مخاطب ازاثرواینکه ما شعر برای مخاطب نمی گوییم به طور ناخودآگاه شعری گفته اند که در آن مخاطب نقش اساسی دارد

حال یک سئوال در اینجا مطرح می شود که بلوغ ذهنی وفکری مخاطب در دریافت چقدرتاثیر دارد .این مبحثی کاملا شخصی ست زیرا اگر دامنه تاویل شعربالا باشد وشعر توانسته باشد عناصر گوناگون شعریت خویش را به طورکامل در اختیار در آورده باشد بر مبنای درجه بلوغ مخاطب می تواندشکل یابد . نکته دوم وظیفه تئوریسین های ادبی ست که مخاطبان را ازنوع ذهنیت های پیش ساخته وکلاسیک درباره ادبیات ایران دورکنند وادبیات امروز را در هیئت زیبایی شناسی امروز ببیند نه چیز دیگری .

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم مرداد 1390ساعت 17:26  توسط محمدعلی شاکر  | 

 

رهایی زبان درمعنا

مارک استرند متولد 11 آوریل 1934 درجزیره پرنس ادوارد کانادا می باشد ، او شاعر توانمندی ست که اعتقادخاصی به آفرینش زبان دارد. استرند شاعر سورئالیسم خلاقانه خویش است . او نگاه خاصی به خودنگاری وخودکاری درسورئالیسم دارد که سبک ویژه خود را خلق می کند. استرند شاعر رهایی زبان درمعناست . او به جستجوی معنایی می رود که درمتن هستی نهفته است وازاین ره آورد ، ادبیتی را نشان میدهد که هرجلوه آن درجای خودنشسته است .استراند گاهی چنان درخویش غرق می شود که انگارتمام جهان پیرامونش را درون خودش خواهددید واینگونه می سراید . درزیربرگردان کاری ازاو را می آورم :

شبها می شود ازکناررودخانه به آغوش توآمد

می شود کناررودخانه را بوسید

آغوش تو را جاری کرد

می شود حتی آنقدر درون آغوش تو ماند

تا رودخانه ای جاری شود

شبها می شود یک گره کور روی گردن خود زد

ودرون رودخانه افتاد

اما وقتی که افتادی تازه خواهی فهمید که آغوش توبوده

شبها می شود ازکافه تا خانه را سوارقایقی شد

که روی آغوش تو روان است

وآنقدر خیس شوی که رودخانه را هم حتی خیس کنی

شبها می شود

درون جریان تو پنهان شد

حتی اگر رودخانه ای خشک باشی

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم مرداد 1390ساعت 17:15  توسط محمدعلی شاکر 

 

وارث ابلیس

 

درجستجوی شاعر  معترض عرب "احمدمطر"

 

احمدمطر شاعر بزرگ عرب واهل عراق است . " مطر " را  بنیانگزار شعر اعتراضی عرب می دانند ، کسی که مدح وشرح مدح وستایش را به اعتراض وانتقاد تبدیل کرد وبی پرده وگزنده بر استبداد واستعمار واستحمار می تازد. او همواره خطاب شعرهای خویش را جامعه بهت زده وعقب مانده ای قرارمی داد که اجازه می دادند حاکمان  نالایق بر آنهاحکومت کنندو مردم  را استحماق کنند. "احمدمطر " درسال 1986 به لندن مهاجرت کرد ودرهمان جا دامنه انتقادهای خود را تیز تر کرد تا جاییکه گاهی ازمدل های مذهبی نیز برای انتقاد بهره می گرفت . شعر"مطرفاقد المان های رایج شعر عرب می باشد و کاملا بدیع ودرعین حال فصیح وبا استعانت ازظرفیت بالای زبانی وزبان رایج می باشد .

"مطر " خودجایی می گوید من شعر را زبانی می دانم برای سرودن زبان . این جمله او کاملا روحیه مدرن وآگاه حاکم بر ذهنیت این شاعر رانشان می دهد. درزیر برگردان شعری ازاو را تقدیم می کنم ، مطلب زیرپیشکشی ست به مهرداد فرهمند عزیز وانگیزه ای که او درنوشتن به من می دهد....

1

 تو بر چه حکومت می کنی

بر شهری که خودت خرابش کردی

برتیترهای روزنامه هایی که خودت می نویسی

برخودروهایی که خودت قطارشان می کنی گرد خودت

برمردانی که ساخته ای برای بلعیدن

بر زنانی که دزدیده ای برای رقصیدن

برکودکانی که نام تو را حفظ کرده اند

وهرشب وقت خواب مادر شان لالایی می خوانند به نام شیطان

تو شیطان نیستی  این را خوب می دانم

چرا که شیطان یکبار رانده شد وتو

هزاران بار دیگر رانده شدی وباز

می خواهی برشهری حکومت کنی

که خودت خرابش کردی

 

2

خانم مجری !

شما شعر سرودن مرا به زیبایی خودتان ببخشید

شما به حرف های تان ادامه بدهید

ازاین اندام بزرگ ریس جمهورتان

ازاین خرسی که  زندگی اش به سال هم خوابگی هایش با روسپیان است

ازاین حیوانی که  نام مردم با تحقیرمی آورد

بیشتر بگویید

خانم مجری !

مرا به شعرهایم نبخشید به زیبایی خودتان ببخشید

به این جانور بگویید

زمان ساعت دارد ودقیقه

تو هم روزی خوابت تمام می شود

وآنگاه کس دیگر برای سرودن پیدا خواهدشد

که تورا شبیه خرسی ببیند

وهم خوابگی هایت را تعریف کند

+ نوشته شده در  جمعه سی و یکم تیر 1390ساعت 17:59  توسط محمدعلی شاکر 


ساختار بومي انديشه درشعر فارسي

گفتگو با ياواتي رانجا شاعر شبه قاره هند


شبه قاره هند با تمامی خصوصیات جغرافیایی ، فرهنگی ونژادی به راستی جلوه ای زیبا ازآمیزه فرهنگ وهنر وقومیت است که به این واسطه غنای فرهنگی خاصی درآثارهندوستان مشاهده می شود، اما براستی چرا بعد ازاستعمارانگلیس وآمیختگی های فرهنگی این دیاربا استعمارادبیات این کشورنتوانسته خود را انچنانکه باید وشاید درعرصه جهانی نشان دهدوتنها آنچه به عنوان میراث استعماروبه خوشایند استعماربوده گاه گاه ترجمه شده است ومردم هندوستان ادبیات غنی خود را در چهاردیواری سرزمین پهناورهندوستان نگه داشته اند وجزء معدود انگشت شمارشاعرانی جهانی ، دیگرجلوه های پرباراین فرهنگ تاریخی نتوانسته خود را نشان دهد.
شعر هندوستان اما آوانگاردتروریشه ای ترازنمونه های آونگارد ادبیات معاصرجهان است ، بدون آنارشی بازی های رایج ادبیات امروز ایران ، به دور ازروکش های غیر ادبی ادبیات نمونه هایی به همین نام .
"یاواتی رانجا "۳۵ساله ، اهل بمبئی ست وسالهاست که درزمینه شعرفعالیت می نماید ، او ادبیات فارسی را دوست دارد وحافظ را پدیده ادبیات جهان می داند . او نیما وشاملو را به خوبی حافظ می شناسد ومی گوید اگر ادبیات هندوستان نیما را داشت ، امروز ادبیات هندوستان جهان را گرفته بود زیرا انقلاب نیما یک انقلاب ریشه ای اما با اهداف مدرن بود.
" رانجا " به شعر به صورت یک پدیده نگاه می کند وتلاش می کنداین پدیده را به تمام وکمال انجام دهد ، ازاو خواستم تا برای آشنایی خوانندگان ایرانی اشعارخود را دراختیارمن قراردهد ، تا خودم نیزاندکی با این اشعارآشنا شوم ، البته تاکنون هیچ شعری ازاین شاعربه فارسی ترجمه نشده است ، اما این مطلب سبب خیری خواهدشد تا اشعاراین شاعر شبه قاره هند ترجمه شود، البته ذکر این مورد ضروری ست که اشعار شاعران هندوستان کمتربه فارسی ترجمه شده است ومنهای نمونه های کلاسیک ادبیات امروز هندوستان به واقع درایران ناشناخته است .

شاکر: آقای رانجا آنچیزی که بیشتر به عنوان ذهنیت غالب ازادبیات شبه قاره هند درذهنیت من نقش می بندد ، تعلق خاطر شاعران این ادبیات به زبانهایی دیگر من جمله فارسی ، انگلیسی ، فرانسوی وگاها زبانهای بومی هند ، اما جلوه های استقلال درزبان سرایش دریک زبان مشخص ادبی که ادبیات هند را به آن زبان بشناسند کمتر دیده می شودبه نظر شما علت درچیست ؟

رانجا: هندوستان کشور ملتها وعقاید وآراء مختلف بوده ، ملتی که همواره تلاش کرده برمبنای صلح ودوستی وتعامل همه فرهنگها را بپذیرد وازهمه فرهنگها به عنوان یک فرهنگ مهمان بهره گیرد ، به طور مثال زبان وادبیات فارسی به عنوان یک زبان وادبیات غنی وپربارهمواره مدنظر مردم این شبه قاره بوده است من تنها می توانم این مقایسه را درخود ایران وبعد ازحمله اعراب مثال بیاورم که به نوعی زبان علم وفلسفه درایران به طور غریبی زبان عربی شده بود وتمایل دانشمندان ومتفکرین ایرانی برای مفاخره پرداخت به واژه ها ودستور زبان عربی بود ، به نوعی که ایرانی ها چنان خدمتی به زبان وشناخت زبان عربی کردند وآن را ازیک زبان محض بومی به ساختی جهانی تبدیل کردند که خود اعراب نتوانستند تا کنون این کار راانجام دهند ، ادیبان هند نیز توانستند با شناخت زبان وادبیات فارسی وهمچنین غنای فرهنگی وسبقه تاریخی فرهنگ خویش به نوعی شناخت ازادبیات فارسی برسند که به نظر من خود ایرانی ها هم نرسیدند. اشعاربیدل امروز برای مخاطبان ایرانی بسیارثقیل ودیرفهم به نظر می رسد این درصورتی ست که حلاوت شعر بیدل برای ما به زیبایی هیج شعری نیست .

شاکر : ایا همین تعلق خاطر اهل ادبیات هند به فرهنگهای دیگر آنها را ازپرداخت به زبان وپرورش زبانی خویش محروم نکرده است ؟

رانجا : من دراین زمینه با شما موافقم چون زمانیکه قراراست شعر هندرا بررسی کنیم ، اندکی کفه ترازوی ادبیات هند درزبانهای دیگر سنگینی می کند ، البته این نشان ازواپسماندگی شعر به زبان بومی نیست ، بلکه شاید مولفین به نوعی گستردگی مخاطب یاشاید مفاخره زبانی می اندیشیدند ، درهرصورت دنیای رسانه ای امروز می تواند ادبیات را به نوعی حرکت دهد که زبان بومی شما بتواند شکلی جهانی پیدا کند ، اگر زبان این کارکرد را نداشته باشد لااقل مفاهیم می توانند این شکل را ارائه دهند ، نگاهی ساده به بخشی ازادبیات داستانی آمریکای جنوبی این نکته را کاملا نشان می دهد.

شاکر : نمی دانم چرا هنوزاین کارکرد فرهنگی برای من جا افتاده نیست ، به طور مثال ادبیات فارسی نیز درمهاجرت نیزتقریبا شکلی مهمان دارد ، شاعران برای ادای احترام به باورمهمان بودن گاها شعربه زبان ان کشور می گویند واتفاقا مخاطب هم دارند ، اما این ادبیات ، نام ادبیات فارسی یا مثلا ادبیات سوئدی سبک ایرانی نمی گیرد اما درادبیات هند قضیه فرق دارد این نوع ازخود بیگانگی فرهنگی ایجادکرده که مثلا ادبیات فارسی سبک هندی یا ادبیات انگلیسی هندوستان و...

رانجا : شاعران مهاجرایرانی شکل دیگری ازسرایش رابه زبان کشورهای دیگر درچهارچوب همان فرهنگ ها وزبان دارند که تلاش آنها صرفا دررسمیت یافتن است ، من شعر بسیاری ازشاعران مهاجر ایرانی را خوانده ام که اتفاقا غنی وپرازآمیزه های بومی ایرانی ست وظرفیتهای خاص زبانی دارد ، اما شعر به زبان کشور دیگر گفتن برای آنها این شکل راندارد... شاعران هند که به زبانهای دیگر شعر می سرایند با همان ساختمان فکری بومی خود می سرایند واین موضوع آنها را به سمت وسویی دیگر می برد که آن سمت وسو به رسمیت شناختن ادبیات ملک دیگری نیست تنها استفاده ازظرفیتهای زبانی زبان دیگر است که بتواند درآن زبان وبا وام گرفتن آرایه ها وصنایع ادبی دست به بیانی آسان بزند .

شاکر : با این حساب می تواند ادبیات هند را به دوبخش زبان وادبیات هند وزبان وادبیات هند دربانهای دیگر تقسیم کرد ، اززبان فارسی که بگذریم ، اندکی نفوذ ایرانیان برمی گردد به دورانی که دیگردربارهای شاهان ایرانی پذیرای شاعران درباری نبودند وآنان به ناچار به سمت درباره پادشاهان هند رفتند ومورد ملاطفت وتوجه آنان قرارگفتند ، اما تاثیر استعماردرهندوستان اینقدر بوده که امروزه حتی جریان شعرانگلیسی نیزدراین ملک بوجودآمده است ؟

رانجا : من با این برداشت شما مخالفم زیرا هندوستان ازدیربازبا فرهنگ ایران تعامل داشته است ، ظهور وبروز ترجمه آثارمانند کلیله ودمنه ، مهپاره و... درادبیات فارسی نشان ازمراودات خاص فرهنگی فی مابین مردم هند وایران داشته است ، هم اکنون اقوام پارسی درهند بسیارموردتوجه هستند ، این سبقه تاریخی به نظر من برمی گردد به شناخت کامل مردم هند وایران ازفرهنگ یکدیگر ، اتفاقا استعماربه فرهنگ هند شکلی رمز آلود وهزارتو داد وآن هم بخاطر عدم تعامل با این فرهنگ بود ، همین نکته ای که شما مطرح کردید دررابطه با مهاجرت شاعران به دربارپادشاهان هند نشان ازآگاهی آنان به ذهنیت شاهان هند داشت که امری قابل توجه است . استعمارتاثیرات بسیاری درفرهنگ هندگذاشت . شما نیزشاعرانی دارید که به زبان عربی شعر گفته اند ، آیا جلو ه هایی ازعرب بودن را دراشعارآنها دیده ایدیا صرفا بهره گیری ازظرفیت زبانی برای زمانی بوده است .

شاکر: سرایش شعر به زبان عربی برای شاعران ایرانی نوعی گسترش مخاطب وهمچنین مفاخره درجهت گسترش معانی بوده است ، نه اینکه زبان عربی گستره معانی شعر را وسیع می کند نه ، اتفاقا نگاهی به شعر عرب وشعر پارسی این نکته را نشان می دهد که زبان وادبیات فارسی به غنای ادبیات عرب هم کمک کرده است ، شاید به قول امروزی ها نوعی " مد " یا " تیپ " زبانی بوده است ، چیزی که فردوسی ازآن شدیدا دوری می کند.آیا چنین تعصبی درادبیات هندنیزوجود دارد ؟

رانجا : تعصب درادبیات اندکی ادبیات را محدود می کند ، ادبیات محدودیت نمی پذیرد ... اما می شود همان شکل سرایش را دراشعاربسیاری ازشاعران هند دید ، زمانی که مفاخره به جای زبان به نشانه های بومی ختم می شود خوب همین نوعی تعصب درجلوه های بومی ست ، اگر یادتان باشد گفتم بخش عمده ای ازادبیات داستانی آمریکای جنوبی همین جلوه ها را دارد ، اما با رویکری که امروزه حتی شما ومن نیز" ماکاندو " را می شناسیم ، اما چقدر دیگران " زابل " را می شناسند!!!

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم تیر 1390ساعت 9:59  توسط محمدعلی شاکر 

 

روایت مجازی ازهستی مدرن

نگاهی به تریلوژی کاتسی

اثرگادفري رژيو"Godfrey Reggio"

----------------------------------------------------------------------

رژيو يك فيلسوف نيست ، يك سينماگر هم نيست ، رژيو تنها مخاطب فلسفه معاصر مي باشد . او روايتگرتمام چيزهايي ست كه از فلسفه آموخته است و....گادفري رژيو خالق سه گانه كاتسي ، درآثارش دست به خلق تصاويرمجازي از جهان انديشه مي زند، او حقايقي را به زبان تصوير بيان مي كند كه در نگاه انسان معاصر تبديل به مجازهاي مشخص شده است. نگاه رژيو غريب وآشناست ، آشنااز اين لحاظ كه در هربرخورد ما نيز همانگونه مي نگريم وغريب زيرا" آيا اين گونه نيزمي توان ديد؟" قسمت اول سه گانه رژيو " كويانيس كاتسي " نام دارد كه در معني آن را"زندگي بدون توازن" نام مي برند. اين ابتداي خلق تصاوير انديشگي ست . هرچند كويانيس ابتداي راه رژيو بود اما درست ابتداي شكل گيري پرسشي جدي محسوب می شودكه در ادامه به آن خواهيم پرداخت .قسمت دوم سه گانه "پواپ كاتسي" به معني "استثمار" بود ، اينباررژيو در روند شكل گيري تفكري خود اززندگي بدون توازن به استثمار مي رسد ودر ست حركتي "كمون وار" را در جهان معاصر بررسي مي كند، او در اين اثر اندكي پرسش خويش را رها مي كند وصرفا به روايتگري مي پردازد ، اين اثربيش از آنكه تصوير گرباشد ، روايتگر جهان فكر خود فيلمساز است ودغدغه هاي او را در ابتداي ورود به جهان مدرن نمايش ميدهد.

دغدغه هاي معنوي واومانيستي در اين اثر نمودجدي پيدا مي كندتا جائيكه انتهاي فيلم با نواي اذان يك موذن ونيايش بودائيان به اتمام مي رسد. شايد پاياني چنين ، ظهور وبروزمدرنيسم وپايان معنويت در جهان معاصر رانشان دهد، اما در غوغاي مدرنيسم واقتصاد هنوز در معابد وعبادتگاهها رژيو به دنبال معنويت مي گردد وسئوال او ازانتهاي قسمت دوم سه گانه اش مطرح مي شود.

اما قسمت سوم اين سه گانه ، جدي تروفلسفي تر به نظر مي رسد تا جائيكه به قدرت مي توان روايت گري ، پرسشگري وتصويرگري را در اين اثر ديد . رژيو در قسمت سوم جاي پاي خويش را محكم مي كندودرست از نقطه شروع اضمحلال وسوژه وارگي انسان آغازوسير تحولات جهان تكنولوژي محور را به تصوير مي كشد ، ناكويا كاتسي يك فيلم نيست ، نگاه جدي وسوژه اي به جهان معاصر است كه حال به بررسي اين اثر مي پردازيم : تكنولوژي وحركت تكنولوژي در عصر مردن خود رابه " آگاهي " نشان مي دهد. زمانيكه "آگاهي " به عنوان سنگ بناي تكنولوژي وبا شايد زاينده تكنولوژي محسوب مي شد ، اما روند تكاملي در تاريخ به گونه اي بود كه تكنولوژي خودرا نسبت به آگاهي" فراتر"  ديد. تمامي پديده هايي كه روزي عامل بروزمدرنيسم بودند، خود را نقطه شروع نگه داشتند ونظاره گرسرعت ودور شدن پديده هاي مولود خويش شدند.عقل ، انسان دومفهومي بودندكه در اين اثنا ايستادند وحركت پديده هاي مهم حركت دهنده توسط خويش شدند.

تكنولوژي نه تنها از آگاهي گذشت ، بلكه از انسان نيزرد شد وزماني رسيد كه انسان خويش را به عنوان يك وسيله در دست تكنولوژي مشاهده كرد، در اين بين از نقش سرمايه نيز در بدست آوردن تكنولوژي ومهارآن نبايد گذشت تا جائيكه جهان سرمايه به جهان كدها وجهان كدها به جهان تكنولوژي تبديل شد وانسان به صورت وسيله اين غولهاي مدرن در آمد. كار تا بدانجا پيش رفت كه تمامي واقعيت هاي اساسي جهان كه روزي به عنوان حقيقت بروي آنها بررسي ميشد يا در مبدا پرسش وشناخت قرار مي گرفت وخود دست به اين شناخت مي زد يا اينكه شناخت از اين واقعيتها بيرون مي آمد، به صورت سوژه در آمدند وآنچنان پديد ه هاي مولوداز آنها سبقت گرفتند كه به صورت مبدا شناخت شناسي در آمدند وآنها را سوژه شناخت خود كردند.

 انسان نيز سوژه شد وتكنولوژي به دنبال شناخت انسان گشت ، اينگونه بود كه در عين حال وسيله شدن براي حركت تكنولوژي خود نيز به موضوع پرسش تكنولوژي تبديل شد .گويا دنيا را كدهاي صفر ويك فرا گرفته است .اين كدها دارند تصوير مشبك وشبکه واري از جهان خلق مي كنند ، تصويري كه در حقيقت مجازي جهان معاصر در نگاه ماشكل گرفته است ، زمين مجموعه اي كندوواراز صفرويك ها ست ، انسان شبكه اي از ژن هاي صفرويك و... تنها قدرت در دست كدها ست وكدها ماموران قدرتمند تكنولوژي محسوب مي شوند.رژيو با آگاهي از اين برداشت كديك جهان معاصرشروع مي كند ، زيرا خوب ميداند كه مبدا جهان ونقطه شروع تاريخ درنگاهي انساني ، وجودبود ، اما گويا آينده ودورنماي كل به جزئيت هاي ابزاري تبديل مي شود. اين برداشت كديك ازجهان به نوعي استعاره از اضمحلال كليت هاست ، حركت كليتها به طرف فروپاشي ، زيرا اگر اخلالي در كدها پيش بيايد به شكل پازلي ريزبه هم مي ريزدوجمع آوري اين پازل شايد ازعهده تكنولوژي هم برنيايد.

پرسش تازه اي از هستي ؟ رژيودر" ناكوياكاتسي " دست به پرسش تازه اي از هستي مي زند. هرچند او در فيلم اين پرسش را مطرح نمي كند اما در پايان وابتداي فيلم اين سئوال اولين چيزي ست كه به ذهن مخاطب مي رسد، او به عكس هايدگركه پرسيد: " معناي هستي چيست ؟ " ،پرسش تازه وجامع تري را مطرح كرد كه در سراسر فيلم به دنبال پاسخ آن بود. پرسش او " هستي براي چيست ؟ " بود . دراين پرسش علت شناسي هستي مطرح نيست ، زيرا آنچه در دنياي امروزمطرح است امروزوعاقبت هستي ست . رژيو به پرسشي بنيادين مي رسد ، پرسشي جدي واساسي .

اينكه هايدگرپرسشي اساسي را به عنوان معناي هستي مطرح مي كند، فصل تازه اي براي گزاره معنايي را باز مي كند ، معني معطوف به هستي يا هستي معطوف به معني ، اما ناكويا كاتسي به شناخت از هستي مي رسد وبا آگاهي ازهستي واينكه از هستي معنا جدا شده است ... دست به مكاشفه تازه در هستي مي زند.

 ناكوياكاتسي اثر آگاهي يافته اي ست كه خوب مي داندمعني از هستي حذف شده است وبايد به دنبال پرسش تازه اي گشت كه جايگزين پديده اي به نام معني شود.هستي ديگر متعلق به معني نيست بله متعلق به پاسخي ست كه دردورنماي خويش مطرح ست .رژيو در فيلم نشان مي دهد ، وجود كدها ، ظهور تكنولوژي وخروش امواج مدرنيسم همگي از حذف معناي هستي ست . انسان معاصر در خلاء معنا به سر مي برد ، او به دنبال معنانيست ، به دنبال خويش نيست وجداي از هستي ووجود به كجا مي رود.؟اگر روز پاسخ هايدگر در معناي هستي خود هستي بود ، امروز نيز هستي براي چيست ؟ را بايد به همان صورت پاسخ داد ؟" براي هستي  ، اما چه نوع هستي ؟

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم تیر 1390ساعت 19:2  توسط محمدعلی شاکر