
دخانیه وفسخ آن
کالبدشکافی ماجرای امتیازتوتون وتنباکو

یکی ازمنابع مهم تاریخ دوران قاجارکتاب " حیات یحیی " نوشته میرزا یحیی دولت آبادی ازرجال مهم وتاثیرگذارزمان قاجار تا پادشاهی رضا شاه می باشد ، که دیدگاه های او درخصوص وقایع مهم این بازه تاریخی کاملا جالب وقابل توجه می باشد به نحوی که نمی توان ازکناردیدگاه های دولت آبادی درخصوص ماجراهای تاریخی آن زمان به سادگی گذشت . هرچندنقل ماجراها اززبان دولت آبادی گاه با اعمال نظرها ومواضع شخصی همراه است اما به عنوان شاهدزنده وقایع وهمچنین چهره تاثیرگذاری او می توان به عنوان یک منبع موثق وقابل اطمینان آن را مورد بهره قرارداد، تنها اگرشخص، اندکی هنرشناخت متن را داشته باشد وبا چینش وقایع کنارهم به تاویل مناسبی ازحادثه ها برسد وزیادبه اعمال نظرهای شخصی مولف کاری نداشته باشد .
یکی ازوقایع مهم تاریخی درآن بازه زمانی ، ماجرای لغو امتیازتوتون وتنباکو بود. ماجرایی که به عنوان نقطه عطف مبارزات ضداستعماری آن زمان معرفی می شود وحتی درتقویم شمسی روزی به این نام ثبت شده است . میرزا یحیی دولت آبادی ماجرا را به نحو تازه ای نقل می کندواصل ماجرا را به گونه متفاوتی ازانچه تا کنون نقل شده است بیان می نمایدومورد تحلیل قرارمی دهد .چراتا کنون به این روایت پرداختی نشده است جای بسی سئوال می باشد.
حال اصل یا فرع ماجرا چه بوده وچقدردیدگاه دولت آبادی دراین خصوص با واقعیت منطبق می باشد رابه واکاوی متن می سپاریم ، اما ذکر این موارد ونیت به تحریم بسیارمهم است . البته درطول متن بارها وبارها دولت آبادی با تناقضاتی نیز همراه می شود .
او درابتدای فصل شانزدهم کتاب حیات یحیی درماجرای "دخانیه وفسخ آن " می گوید : " بخاطر دارم درایام کودکی روزی هیزم کشی را دیدم که باری بزرگ برپشت خری کوچک نهاده درصورتیکه یک طرف سنگین ترازدیگرطرف است قدمی چند که بارکش ناتوان برمیدارد بارکج شده برزحمت حیوان افزوده می ود صاحب باربناچاری سنگی اززمین برداشته روی لنگه سبکترمی گذارد تا دولنگه برابرگردندگرچه بواسطه سنگینی سنگ فشاری تازه برپشت بابرواردمی شود...دولت ما نیزدرمقابل همسایگان خوداین سیاست را اختیارکرده، روزبه روزازاستقلال معنوی خودمی کاهدوباآسایش موقتی خویش دلخوش می کند."
آری این بحث ماجرای سیاستهای توازن" برباده بردن" است که همواره اززمان قاجاروبه همت آسایش موقتی توسط حاکمان رعایت می شده است تا اینکه بتوانند چند صباحی بدون دغدغه به حکومت خود ادامه دهند ، درچنین اوضاعی دولت آبادی قصد دارد ماجرا را به دوئلی میان دو قدرت آن زمان یعنی انگلستان وروسیه که یکی به زور همسایه ایران شده بود ودیگری سالها بود برکات همسایگی او درطول تاریخ نصیب ایران می شده است من جمله امروز که بیشتر ازمنویات دولت تزارها بهره می گیریم .
او معتقداست دادن این امتیازکفه سیاست انگلیس را برسیاست روس درایران بلکه درآسیای وسطی می چرباندوروسها را به زحمت دست وپانمودن شدید می اندازد.
دراین میان همواره سیاستمداران مزدور ونالایقی نیز وجود دارند که سرنوشت ملک را به نزاع های شخصی وپوچ وقدرت طلبی ها ی بیمارگونه خویش به خطرمی اندازند ویا درحال ابرازارادت ونوکری خویش ویا درصدد نشان دادن قدرت پوچ خودهستند تا ازاین ره آوردجیبهای بی انتهای خودرا اندکی پرنمایند.
دراین میان گویا " علی اصغرخان امین السلطان " و" کامران میرزا نایب السلطنه " دراین مبارزه نقش گلادیاتورها را ایفامی کنند تا بتوانند خواسته های دولت فخیمه یا حکومت حضرت تزاررا برآورده کنند.
کامران میرزا که ازاعطای این امتیازبه دولت فخیمه بسیارناراحت شده بود وازانجا که نگران خزانه دولت حضرت تزاربود واینکه نمی توانست این وضعیت را تحمل کند وقدرت یافتن رقیب خود امین السلطان را ببیند به فکر انتقامی اساسی می افتد وماجرا را ازطریق میرزای آشتیانی به اطلاع میرزای شیرازی می رساند ، ایشان هم درمکتوباتی صریح وتند ماجرارابه شاه متذکر می شودولی نتیجه مطلوب را بدست نمی آورد، اما دنباله مطلب را رها نکرده وبراصرارخود می افزاید .
دولت آبادی الباقی ماجرا را اینگونه بیان می کند: " بالاخره محمدکاظم ملک التجار" که مردی متهوروجسوراست وبانایب السلطنه ومیرزای آشتیانی محرمیت داردفتوایی بامضای میرزای شیرازی منتشر می کند بااین مضمون : " الیوم استعمال تنباکو وتوتون بای نحو کان درحکم محاربه با امام زمان است ." گرچه این نسبت دروغ است ولی چنان معلوم می شودکه میرزای شیرازی اجازه داده است دیگران بنام او اقدام نمایند اگر پیشرفت نمودانکارننماید که ازناحیه او بوده است "
نقطه درهمین جاست که اگر میرزای شیرازی ازصدورفتوابی اطلاع بوده است ، چگونه کسی درچنین مقامی که به قول خود دولت آبادی فتوایش به فاصله دوساعت درکل طهران منتشرگشته وعموم مردم اطاعت می کنند به دیگران اجازه میدهد به نام او یک فرمان را صادر نمایند وازقول وامضای ایشان وبا محرمیت ایشان اینچنین اقدامی را انجام دهند.
اوتنها تحلیل شخصی خودازماجرا را بیان می کنداو می نویسد:"کامران میرزا علاوه برمنافع خصوصی که شاید دراین مخالفت نمودن دارد غلبه برخصم را هم غنیمت شمرده پای بعضی ازروحانیان واشخاص کارکن را ازتجاروغیره بمیان آورده درزیریک پرده نازک که او خود دیده نشود بعملیات مخالف می پردازد."
اما درتاریخ همین روایت به شکل دیگری نیزبیان شده است ، سید جمال الدین اسدآبادی درجریان این امتیازنامه هایی به علمای اعلام آن زمان می نویسد که نامه ای نیزدراین حوزه به دست مرحوم میرزای شیرازی می رسد ، میرزا نیزازطریق کامران میرزا تلگرافهایی به شاه میزند ، تااینجایماجرا دوباه نقش کامران میرزا هویدا می شود ، شاه نیزماجرای تگراف را نزد خودوامین السلطان نگه میدارد واز طریق میرزا مشیرالوزاره کارپردازایران دربغداد شروع به اتلاف وقت نزدمیرزا می نماید . اما پس ازمدتی وآگاهی یافتن میرزا ازنیت شاه او فتوا را صادرمی نماید ، دراین زمان شاه ودرباریان من جمله امین السلطان شروع به شایعه می نمایند که این فتوا جعلی می باشد ، اما مردم به حکم پذیرش اقدامات خودرا آغازکرده بودند وهیچ تکذیبیه ای نیزازسوی میرزای شیرازی صادرنشد.
تااینجای ماجرا شباهتهایی میان روایت تاریخی وروایت دولت آبادی وجود دارد تنها مطالبی تراوش شده ازذهن دولت آبادی ست که اندکی ما را به تامل وامی دارد درجایی دولت آبادی خود را در گیرودارماجرا نشان می دهد که درهمان ایام درکلاس درس میرزای شیرازی حاضربوده وسخنان او درباره مضرات این امتیازرا همواره می بیند وبیان می کند.نکته ای اساسی همواره دراین اثردولت آبادی حائزاهمیت است وان این که هرجا اتفاقی مهم درتاریخ افتاده دولت آبادی یا درآنجا حضورداشته یا درحال درس خواندن بوده مانند قضیه ترورناصرالدین شاه که او حتی ادعای دیدن میرزارضای کرمانی درحرم حضرت عبدالعظیم را دارد.
تکراریک نسل با بحران های پی درپی

اگرزمانی قراربود شعر ایران به تازگی برسد وخود را درجهان پیرامون صاحب اندیشه ای جهانی نماید با ایجاد بحران وحرکتهای انارشیستی نمی تواند این مهم را انجام دهد . اصلا قراراست هرکس قصد نوزایی درادبیات دارد انگار اول چهارتا فحش به مخاطب بیچاره !! ، چند تا بدوبیراه به ادبیات معاصر ومثلا فضای لجن آلود آن ، چهارتافحش خواهر مادر به شاعران دیگر که با او اندکی مخالفند، نوشتن مقاله ای درنقد نسل ها ، لجن مالی نسلهای قبل ازخود ، تمجید ازهرچه آنارشیسم وازهم پاشیدگی ادبی ست ، به بستر بردن خواهر مادرخود درشعر و... اینگونه است که تازه ادبیات برای اینان شکل می گیرد .
اما بحران درکجاست ... بارها وبارها نوشته ام که بحران واقعی درادبیات نیست ، بلکه اینبارنیزمانند سیاست ، فرهنگ و... بحران درخود فردیت ایرانی ست . گویا اصلا قرارنیست ما برای رسیدن به یک مقصد ازساختاری نظام مند ومنطقی بهره بگیریم ، گویا اصلا شعر به عنوان یک امر فردی که می تواند به باوری جمعی برسد ، میبایست زاییده یک خودآگاه جمعی باشد واصلا قرارنیست آنچه سروده می شود بعدا درباوری جمعی منتقل گردد.
اما مخاطب مگر چه گناهی کرده که میبایست درخلاء امری ادبی مرتبا ازطرف " من " سراینده که شاید تاکنون بدون توجه به گستره بزرگ ذهنی مخاطب هرگونه دلم خواسته سروده ام ، می بایست مورد شماتت قرارگیرد وازاو باکلمات رکیک وبی محتوا پذیرایی شود تا جاییکه گروهی که به اصطلاح حرفه ای تر برخورد می کنند ازفقر دانش دریافت درمخاطب نام می برندو سعی درنشان دادن ضعف درمخاطب هستند ونه دراثر. اما همین مخاطبان دریافت خوبی ازآثار، پدیده ها ، جریانها وحتی ادبیات دارند تنها اگر به ناخودآگاهی آنان توجه شود.
اما ادبیات ما نیز مانند سیاست ما میدان آزمون وخطای نسلهاست ، نسلهایی که به جای حذف بحرانهای ایجادشده درنسل های پیش ازخود تلاش می نمایند تا با حفظ همان بحرانهای پیاپی عرصه را به نسل بعدی بسپارند ، اصلا انگار درهیچ عرصه ای ما بحران زدایی را یادنگرفته ایم ، همین ادبیات دوباره دارد عرصه ای بروز بحرانهای دهه هفتادمی شود وبه جای نوعی بحران زدایی درنسل به بحران زایی های تازه ای علاوه بربحران های قدیمی ترمی رسد.
واینگونه است که جامعه ایران درتمامی عرصه ها بیمارترازواقعیت خود نمود میابد.
تامین کارگر یعنی تضمین سرمایه وثروت
به مناسبت اول ماه مه روزجهانی کارگر

شاید زمانی بنیان گزاران جریانهای چپ ومدافع طبقات زحمتکش جامعه ، به این قائل بودند که روزی آگاهی طبقه کارگر وبهره ده وتحت استثماربه حدی می رسد که خود با حمایت احزاب پیشرو واتحادیه های کارگری ودانش اجتماعی خود بتواند روابط اجتماعی را برای فروش " نیروی کار" رهبری نماید که البته این فرض می تواند در همین جوامع سرمایه داری جهان که روابط اجتماعی آن برمبنای سرمایه حرکت می کند درست باشد ، زیرا کمونیسم به هرروی توانست لااقل بعضی سیاستهای جهان سرمایه داری را تحت شعاع قراردهد وتامین اجتماعی وهمچنین اتحادیه ها را برای کارگران ارمغان بیاورد، چیزی که امروزه لااقل بیشتر کشورهای جهان راتحت شعاع قرارداده است وکارگران درکشورهای توسعه یافته وپیشرفته جهان که برمبنای اقتصادآزادورقابتی وهمچنین سرمایه داری پیش می روند ، به چنان آگاهی طبقاتی رسیده اند که نیروی کارخودرا برمبنای یک فرمول استثماری دراختیارکارفرما قرارندهند ودولتها نیزبا ضمانت حفظ روابط سرمایه داری روزبه روز می دانند که تامین کارگر یعنی تضمین سرمایه وثروت .
تمامی این موارد برای اقتصادهایی ست که خود را درراستای قوانین ومقررات بین المللی مسئول می دانند ، هنگامی که مباحث الزامات بین المللی کار پیش می آید ، دراساسنامه کاری کارخانه ها ، شرکتها ، موسسات خدماتی همگی قوانین کاری مصوب سازمان های بین المللی وهمچنین ملی والزامات اتحادیه ها به عنوان اصل رعایت می گردد.
نکته جالب توجه دیگر اینکه مثلا درقطب سرمایه داری جهان آمریکا که تمامی روابط برمبنای سرمایه داری آمارنشان ازافزایش اتحادیه های کارگری وحمایت ازکارگران می دهد: ""مرکز تحقیقات سیاسی و اقتصادی"، واقع در شهر واشنگتن، گزارش سالانه خود پیرامون تشکلیابی کارگران آمریکا و اهداف مبارزات این طبقه در سال ۲٠٠۷ را انتشار داد. طبق این گزارش، طی سال گذشته، تعداد اعضای اتحادیههای کارگری پس از ۲۵ سال رو به رشد گذاشت. در این سال، بیش از ٣۱٠ هزار نفر به عضویت اتحادیههای کارگری درآمدند ."
اماایران د رنبود اتحادیه های کارگری وهمچنین اقتصادآزاد، کندی روند خصوصی سازی دولت ، بزرگ بودن دولت ودخالت اهرمهای دولتی درتمامی مباحث اقتصادی ، حضور کارترهای دولتی با عنوان سهامی خاص درحوزه های تولید ، صنایع وخدمات و... همگی نکته ای ست برای ایجاد بحران در روند زندگی کارگران .
زمانیکه دولت به جای ساختار نظارتی تلاش درجهت تصدی گری می نماید ، اقتصاد ماهیتی غیر رقابتی ومنحصربه سرمایه دولتی می نماید درچنین اقتصادی تازمانیکه سرمایه های دولتی سرریز تولید گردد می توان به اشتغال امید داشت اما ازلحظه قطع آن دیگر امیدی به امنیت نیم بند اشتغال نمی توان داشت .
اقتصاد غیرآزاد، عدم وجود اتحادیه های منسجم کارگری وصنفی دو مورد اساسی بحران درروند اشتغال کارگران می باشد. باوراینکه بخش خصوصی می بایست به عنوان بدنه کمکی دولت مطرح شودوهرگاه دولت ازارائه خدمات این بخش ناراضی بود می بایست آن بخش را کنارگذارد یکی دیگر ازبحران های عمده بخش کاردراین کشور می باشد .
اما نگاه دولت به مطالبات کارگری تا زمانیکه برمبنای نگاهی غیر صنفی وصرفاسیاسی باشد ،نمی توان توقع داشت کارگران ازدل مطالبات صنفی خود به آنارشی اجتماعی نرسند، هرگاه گروهی کارگر برای تقاضاهای صنفی خود مورد شماتت سیاسی قرارمی گیرند نمی توان آینده ای برای بهبودوضعیت کارگران متصور شد .
بازهم تمامی این موارد ذکرشده درگرو آگاهی طبقاتی واجتماعی کارگران است . کارگر اگر به تفکری صنفی برسد نه خطری برای حاکمیت های سیاسی دارد ونه ایجادآشوب های اجتماعی می نماید اما زمانیکه دولت درزمینه های اقتصادی تصدی گری می نماید آن زمان هرگونه انتقاد به معنای مخالفت با حاکمیت محسوب شده ، چه رسد به آن زمان که حاکمیت از راه ایجاد بنگاه های وابسته نوعی اقتصادبزرگ دولتی را نیزایجادکند که درچنین شرایطی کارگر بودن حمایت احزاب ، دسته ها وگروهای سیاسی فقط می بایست نیروی کارخودرا با سوبسید !!! شخصی به دولت بفروشد.
اما نکته بعدی اینکه کارگران دراین حوزه وبه علت نبود تشکل های کارگری وصنفی به عنوان عامل بحران زایی احزاب قرارمی گیرند وگروهای سیاسی برای نیل به اهد اف سیاسی خود ازاین قشر – که البته به رشد وآگاهی سیاسی مرتبط نیز نرسیده است – بهره کشی می کنند. توجه داشته باشیم که کارگران نمی بایست تئوریسین سیاسی یا اقتصادی باشند وهدف ازآگاهی همان بهره مندی ازآگاهی درحوزه طبقاتی خود می باشد.
زیبایی شناسی رسانه ای

زيبايي شناسي رسانه اي چيست ؟امروزنوع تازه اي ازروابط انساني جايگزين تعريف رابطه انساني ديروز شده است وهمين ارتباط برذهن وزبان انسان معاصر تاثير گذاشته است. تصويروخلق ذهنيت هاي انيميشن جاي خودرابه واقعيت داده است. اگر ديروزدريافتهاي ذهني مبتني بر واقعيتهاي مالوف اطراف انسان بود ، امروز دريافتهاي ذهني انسان مبتني بر فرا واقعيتهاي حسي والقاء شده ازرسانه هاست ، حتي تشبيه ها واستعاره ها هم بافتي انيميشن ونرم افزاري پيدا كرده اند ودر باور ذهني مخاطب ديگر بازگشتي واقعي ندارد ، بلكه كاملا گرافيكي به قضيه نگاه مي كنند.زيبايي شناسي رسانه اي چنين كاركردي دارد ، ديگراز هم آميزي واقعيت وذهنيت مخاطب به كاركردي زيبايي شناسانه نمي رسد ، بلكه از هم آميزي مجاز بامجازبه حسي مجازي مي رسد كه براي او بر آورنده حس زيبايي شناسانه در اثر است .ديگر نمي توان در آثاررسانه اي امروزدر تشبيهات واستعارات به دنبال واقعيت عيني گشت .
اما يك نقطه تناقض نيز دربحث وجود دارد وآن اينكه چرا هنوز آثاربا همان كاركردكلاسيك به معناي واقعي وزماني داراي مخاطب مي باشد ، آياذهنيت مخاطب ايراني هنوز رسانه اي نشده است ، به همين دليل كه ذهنيت انسان ايراني رسانه اي ودچاز تسلسل مجازها شده است ادبيات كلاسيك داراي مخاطب بيشتر نسبت به ادبيات امروزمي باشد ... مخاطب امروزبه دليل اينكه از دنياي مجازها وتصاوير نرم افزاري خسته شده است در حركتي بازگشتي به ماقبل ازدنياي امروزتصاويرگذشته رازيباترازامروز مي بيند وسعي درارتباط با آن فضاي به زعم خود قدسي مي باشد...درواقع مخاطب ادبیات گذشته به آن ادبیات نگاهی قدسی دارد ودراین قد است گرایی به دلایل جامعه شناسیک همواره ذهنیتی قداست محورانه را به خویش القاء می کند.

سالهاي گذشته بواسطه حضور در جريانات ادبي كشوربا مسائلي برخوردمي كردم كه در نوع خودفضاي حاكم بر ذهنيت انسان ايراني رادر مقاطع مختلف دگر انديشي نشان مي داد. با اندكي تأمل وبه مرور زمان نتوانستم مسائل ايجادشده را در ذهنيت شخصي خاص ببينيم ، زيرامطالعه تاريخ ونگاه همزماني به من ثابت كرد كه تفكر اين فضا راايجاد مي كندو در اين ايجاد جريان ،نقش داردنه فرد.
روزهايي كه بحثهاي ايدئولوژي زدائي نقل محافل بود. هنوزچندماهي از اين بحث نگذشته بود كه ناگهان خود ايدئولوژي زدائي نيزبه ايدئولوژي مبدل گشت وجريان ادبي آن دوره مبتني بر ايدئولوژي ايدئولوژي زدائي شد.
كمي عقب تر زمانيكه بحث هاي دموكراسي دربين دگر انديشان مطرح شد، خود دموكراسي داشت به ابزاري عليه دموكراسي تبديل مي شد تا جائيكه هنوزمعتقدم دموكراسي در نگاه ايراني خودبزرگترين مانع رسيدن به دموكراسي است ، زيراآن پديده اي كه ما هنوزقادر به درك وشناسائي آن نيستيم ،در زمان شروع شناخت ، هراجراي ناگهاني آن به حذف وتبديل راديكال آن منجر مي شود. مانند زمانيكه شخصي درباره دموكراسي داد سخن مي دهد اما وقتي كسي مخالف نظرش چيزي مي گويد آنچنان با الفاظ زيباي ادبيات كوچه وبازار نوازشش مي دهد كه انسان دقيقا مفهوم دموكراسي را مي فهمد!!!
تجددخواهي ايراني نيز عامل نرسيدن ما به تجدد بود، زيراقبل ازشناخت تفكر، مقصد تجدد، جامعه شناسي فردي وگروهي اعضاي جامعه و.. مي خواستيم متجدد باشيم ، يا گاهي هم بازوروضربه هاي باتوم كت بپوشيم وكلاه بر سر بگذاريم ، البته اين مورد آخري در نوع خود طنز بسيار جالبي ست .
هميشه هم باتوم استبداد نيست كه مفاهيم تازه ! مي آفريند، گاهي باتوم جاي خودرابه واژه هاي پرطنين وزيبا ي درون عكسهاي يادگاري دگرانديشان مي دهدومي بايست از هراس متهم شدن به انگهاي روشنفكري چون : " مرتجع " ، " ضد تجدد"، " عامل بيگانه " ، "عامل استبداد"، " بورژواي بي درد" و... خودرا درلباسي غيرازتفكرت پنهان كني ، تو خود حديث مفصل بخوان...
اما مفهوم زيباي درك حضور ديگري ، كه درتفكر ايراني به عدم حضور فيزيكي ديگري تبديل شده است ، چه رسد به عدم حضور فكري ديگري !
كمي به جمع روشنفكران ايراني بپردازيم ، كانون نويسندگان ايران به عنوان اولين نهاداجتماعي وصنفي روشنفكران ، در هر دوره اولين ضعفش عدم درك حضور ديگري ست . ( نگاه كنيد به مقدمه كتاب انسان در شعر معاصر زنده نام مختاري ) آيا شده كانون به عنوان نهاد صنفي نويسندگان ايراني خود را مقيد به دفاع از كساني كندكه از لحاظ انديشگي در قطب مخالف آنها هستنديا به قولي دشمن ايدئولوژيك وتفكريشان محسوب مي شوند؟
مدارا نيز مفهوم زيباي ديگري ست كه از طرف روشنفكران دارد به عنوان ابزاري غيرازآنچه هست استفاده ميشود. گاهي اوقات ديده ام بجاي گفتمان وبحث ونقد با مخالف به قول خودشان مدارا مي كنند وبا چهره اي خونسرد از كنارگفتمان مي گذرندولي آيا اين است مفهوم مدارا در تفكرايراني .
مداراشايد يكي از بزرگترين مفاهيم حاكم بر انديشه است ، مدارا در نوع خود تمامي پديده هاي فضاي دگر انديشانه را نهفته دارد. آزادي براي انديشه ، درك حضور مخالف ، خشونت زدايي از فضاي گفتمان ، ايجاد گفتمانهاي پايدار، دنيايي براي همه ومداراهمه را دربر ميگيرد.مدارا مفهومي ست كه در تفكر روشنفكرايراني به راديكاليسم ، بنياد گرائي وخشونت گرايي تبديل شده است .
---------------------------------------------------------
بازچاپ مقاله ای درصدای مستقل ادبیات ایران
بی معنازدگی ودر انتظارگودو

مدتي پيش ترجمه تازه اي از " در انتظار گودو" اثر معروف ساموئل بكت را خواندم .ترجمه مصطفي عابديني فرد بود كه تو سط انتشارات كليدر روانه بازارشده است. هرچند اين ترجمه نيز به مانند ترجمه گذشته آن كه از دريابندري بود خوب وكامل نبود ونتوانسته بود آنگونه كه بايد ديالوگها را به طرز صحيح وقابل تلفظي نشان دهد ، منتهي مطالعه آن باعث شد تا دوباره نگاهي داشته باشم به پديده يا جنبش ابزورد در تئاتروادبيات واينكه چقدر اين جنبش قابليت كار در ادبيات نیز دارد . اما ابزورديسم يا به قول علماي تئاتر ، تئاترپوچ ، يا معنا باخته ويا ...
بهترين نامي كه مي شود براي تعبير ونگاه ابزورد انتخاب كرد معناي پيشنهادي " بي معنازدگي " درهمه عرصه هاست ، زيرا اين بي معنايي در عصري كه ابزورديسم شكل گرفت وجود دارد .بروزاین فضای معاصردر هنر به نوعي بي معنازدگي را به ارمغان مي آورد.
اما من با تعابیرتئاترپوچ يا معنا باخته بطور کلی مخالفم ، زيراتعبیر معنا باختگی تنها در زماني شكل ميگيرد كه معنايي وجود داشته باشد كه شما آن را از میان ببريد ولي در عصري كه به قول هايدگر عصر بي معنايي تمام است ، ديگر نمي شود از ابزورد كه نتيجه اين عصر است با عنوان معناباخته نام برد ، پس بي معنازدگي شايد منطقي تر باشد. درواقع اصل معنازدایی زاییده نوعی خودآگاهی ازحذف معناست وزیرا با وجودعلم به معنا ، نگاه زایش اثرهنری به سمت معنا زدایی پیش می رود ودرنهادخودنوعی جنبش علیه معنا وجود دارد ، اما ماهیت بی معنازدگی درواقع همان قرارگرفتن دروضعیت ناگریزبی معنایی ست .
پس متني كه به بي معنايي اختصاص دارد ، متني منعكس كننده بي معنايي ست ونه متني گریزان از معنا . زيرا متن در كاركردي نشانه اي بي معنايي را منعكس مي کند كما اينكه در انتظار گودو در حالتي واقعي اين بي معنايي را به رخ مي كشد ولي خودمتن اسير بي معنايي نيست .
نكته ديگري كه در باره متون بي معنازده مي شود بدان اشاره كرد، اين ست كه اين نوع امر هنري در سه شكل اساسي نمود پيدا مي كنند ، بي معنا زدگي در حالت واقعي كه به انعكاس كامل واقعيت با پيش زمينه جستجوگري حقيقت يا پرسشگري از معنای تاریخی ، بي معنازدگي در حالت ذهني گرايانه كه در آن با توجه به فضاهاي تجريدي دست به روايت بي معنايي در ذهنيت وفرا واقعيتهاي مالوف مي زند وتا حدي موفقترخواهد بود زيرا دنياي ذهن به مراتب داراي صور خيال قوي تري خواهد بودوسوم تركيب اين دو پارامتردر اجراي متن معنا باخته است .
اما مفهوم انتظارموجود درگودو نیز همان نشانه واقعیت بی معنازدگی درکلیت اثراست ، اثری که خود را مرتبا در مفهومی نمایش می دهد که این مفهوم عاری ازهرگونه معنا است . نکته جالب توجه اینکه بکت درشکل گیری مفهوم انتظارنوعی معنای تاریخی را نیز به چالشی ابدی می کشد که این چالش درامتداداثر نموداساسی دارد .
بی معنازدگی درادبیات امروز می تواند جایگاه ویژه ای داشته باشد ، تنها وتنها اگر با درکی صحیح ازاین جنبش تئاتری بتوان به خلقی صحیح دست زد واینکه رگه های ادبی آن را به صورت جدی شناخت وبکاربرد.
تكه هاي درخشاني از" در انتظارگودوي " بكت را كه بدون توجه به ترجمه های گذشته وبا تلاش درجهت روانی ترجمه آن را ازمتن انگلیسی ارائه می نمایم تا با نمونه این متن نیز آشنا شویم :
"اونقدروقتمو نو بااین حرفاي چرت هدر نديم .(مي ايستد ودوباره با حرارتي خاص ) تا وقت هست يه كاري كنيم . هميشه كه ما رو نمي خوان . ما دوتا رو ! هركي هم كه جاي ما باشه مي تونه كاري كنه .اون فريادي كه داره همينجور تو گوش ما صدا مي ده خطاب به تموم آدماست . اما حالا ، اينجا ، تموم آدما مائيم ، بخواي نخواي مائيم . بيا حالا وقتشه تا دير نشده . بايد نشون بديم از اين نسل كثيفي كه سرنوشت جلاد ما رو بهش داده كاري هم ساخته ! تو چي مي گي ؟ ( استراگون سكوت مي كند) اينم درسته اگه ما بشينيم وهيچ كاري نكنيم ، فقط درباره مسائل ومراتب سخنراني حرف بزنيم ( فاخرانه ) دسته كمش مي شيم مايه افتخارخودمون ، مثل خودمون ! يه ببر دوتا كارمي كنه يا مي پره مي ره كمك مثل خودش مي كنه يا گم مي شه تو جنگل ، حالا اين حرفا رو ولش ، ما اينجا چيكارداريم ، خودمون جوابش رو هم مي دونيم ، آره تو اين هیروبیرما فقط منتظر گودوييم ."
بخش ديگروشايد مهمتر اثر هم بخش سخنراني لاكي غلام پوزو هست كه در واقع متني شيزوفرنيك ارائه شده است ، با دستمايه اي جدي وواقعي البته طولاني ست وبخش كوتاهي ازآن :
" بدان شكل كه در كليت آثار" پانچر" و " واتمن " آمده است وجود ذات حضرتش ووووووووبا كلي ريش سفيد ووووووووكه رهاي اززمان ومكان وجود دارد واوست كه از نهايت آپاتياي الهي وآتامبياي الهي وهمچنين پريشاني گفتارالهي همچنان وكماكان دوستمان دارد، منهاي معدودي وبه دلايل نامشخصي كه بعدهامعلوم مي شود. "
كالبد شكافي يك ترور سياسي

+ نگاهي به ماجراي ترورميرزاده عشقی
ر
تاريخ معاصر ايران همواره با جريانها وماجراهاي جالب توجهي مواجه بوده است ، كه به دلايل شرايط موجود در هردوران به اين ماجراها دقيق وكامل پرداخت نشده است ، گاهي بعضي از اين حوداث دستخوش شرايطي از قبيل ديكتاتوري واستبداد زمان ويا برخي ملاحظات شخصيتي مي شود كه با گذشت زمان اين موارد بايد بر طرف شده ومسائل مهم تاريخ معاصر مورد موشكافي دقيق قرار گيرد . اين مقاله به بررسي دقيق وموشكافانه يكي از اولين ترورهاي روشنفكران در تاريخ معاصرمي پردازد تا ازاين راه وبا استعانت از منطقي در زماني به همنشيني هاي روائي تا دوران معاصر بپردازد . ميرزاده عشقي شاعر ونويسنده معاصر ومدير روزنامه متجدد " قرن بيستم " بود. ميرزاده امتياز روزنامه اش را با امضا ء سيد ضياء گرفته بود وكم كم وبا توجه به اوضاع جاري كشور يكي از مخالفين اصلي شرايط وحوادث سياسي آن زمان گشته بود كه در نشريه خود به نقد بي پرده وحمله به سياست بازان ووطن فروشان آن زمان مي پرداخت ... "عشقي" يكي از معدود روشنفكراني بود كه سعي درثبت نام خويش در جريانات واحزاب وتشكلها نمي كرد وتنها به عنوان يك روشنفكروروزنانه نگاربه نقد مي پرداخت وهمواره كجروان آنزمان از قلم او در هراس بودند تا ... .در اينجا قصد روايت زندگي ميرزاده وآثار او را نداريم ومقاله را در سرازيري تروراو ادامه مي دهيم .
داستان خصومت رضا شاه با عشقي از زماني آغاز شد كه سياست گردانان آنزمان پروسه جمهوريت را علم كردندوميرزاده شروع به نوشتن ونقد اين پديده در ايران وپرده برداشتن از هدف اصلي سناريستهاي جمهوري پرداخت :"اساسا هرچيزي كه از اروپا به ايران فرستاده مي شود ، معمولا تا انزلي يابوشهر سالم مي ماند، براي اينكه با خط آهن يا كشتي بخار حمل مي شود ، اما چون كه وارد ايران مي شود وبر دوش قاطر گذارده مي شودوصد جور تكان مي خورد ...به همه چيز شباهت دارد جزء آن شكل اول ... از قراري كه مي بينيم همين بلا سر كلمه جمهوري نيز آمده است تا سر حد در ست آمده ولي ميان راه خيلي دست وپاشكسته شده وبه همه چيزشبيه است جزء به جمهوري ...." (1)
البته ميرزاده با جمهوريت مخالفتي نداشت بلكه او مي دانست اين كودك حرامزاده شباهتي به جمهوري نخواهد داشت ودست كارگردانان را خوانده بود ، بودند كساني چون "عارف"شاعر، كه فريب جريان را خورده بودند وبه علت مخالفت وكينه با قجر ازاين جمهوري حمايت مي كردند وبرايش ميتينگ مي دادند.
میرزا یحیی دولت آبادی دراین خصوص می گوید: "پولی به شاعرمعروف تجددخواه موسیقی دان عارف قزوینی داده شده مجلس سازوآوازی بافتخارجمهوری که انتظارش رادارند برپاکند، بااینکه ارباب ذوق وتجددخواهان بسازوآوازواشعارعارف علاقمندهستندحسن توجهی به این مجلس نمی کنندچونکه می دانندآلودگی بیک مقصدسیاسی دارد ."
ميرزاده در جريان مخالفتش با جمهوريت كم كم با نمايندگان اقليت مجلس كه مخالف اين جريان بودند واز جمله روشنفكران آگاه وطراز اول آن زمان به حساب مي آمدند همراه شد . كساني كه در ابتدا ميرزاده نوك قلمش را به طرفشان نشانه رفته بود ، امامخالفتشان با جريان جمهوريت باعث همراهي بااو شد. نمايندگان اقليت عبارت بودند از: " حايري زاده ، محسن زعيم ، ملك اشعراي بهار، محي الدين ، اسماعيل عراقي ، مدرس ، سيد احمد بهبهاني ، ميرزا شكراله قوام الدوله ، سيد مصطفي بهبهاني ، خطيبي ، دامغاني ، كازروني ، سهراب زاده " (2)
از بين نمايندگان اقليت تنها بهار با او ارتباط نزديكي پيدا كرد واين ارتباط سر چشمه كارهاي مشتركي شد كه آن دو به اتفاق ودر اين دوستي انجام دادند. دوم فروردين1303 براي رضا شاه روز بدي بود . او تا به آن روزاينگونه تحقير نشده بود وگمان نمي كنم خاطره آن روزرا تا پايان عمرخویش فراموش كرد. آن روز تلاشهاي ميرزاده وهمفكرانش به شكلي قهري ثمر بخشيد وهجوم مردم به مجلس وتظاهرات آن روز باعث شد تا جمهوريت مردود وبحث در مورد آن را ممنوع اعلام كند. اين موفقيتي زود گذر بود براي جريان مخالف سناريوي جمهوریت اما عاملي شد براي بستن راه نفوذ اين جريان به گمانه زني هاي گردانندگان جريانات قدرت در آن زمان ، آنها به خوبي قدرت نفوذ روشنفكران وقلم به دستان را دريافتندوتلاش كردند تا اين چشمه حركت را بخشكانند ، در اين ميان از تمامي ابزار خود بهره جستند وتنها كساني از اين مهلكه جان سالم بدربردند كه اهل سياست بودندو نه اهل روشنفکری ... .
ملک الشعرای بهار
اولین بارودرجریان یک ترور سیاسی که درآنزمان بهارکوشید تا بابهره گیری ازجریان فراگیرمطبوعات وتریبون مجلس آن را به نام خودثبت کند،بهاراعلام کرد که با قتل واعظ قزوینی به جایش او ازیک ترور نافرجام جان سالم به دربرد.بهارمعتقد بود هدف ترور"واعظ قزويني" خوش بود وبه طور وسيعي در نشر اين خبر كوشيد. بهار يك سياستمداربود وخوب مي دانست تا از چه حربه هايي براي نجات وگريزاستفاده كند . "مرحوم ميرزا يحيي واعظ قزويني" مدير روزنامه " نصيحت قزوین " ومعلم مدرسه در قزوين بود به شهادت تاريخ او خود لياقت ترور را بيش از بهار داشت!!! وفعاليتهاي سياسي او درست در مخالفت رضا شاه بود ، او از جمله سوسياليتهاي شناخته شده آن زمان بود كه با ايجاد جريانات مخفي به مبارزه با رضا شاه مي پرداخت ، نكته جالب اينكه روزنامه او محل هجوم بي امان به نظاميان وزمينداران وفئودالها بود ، میرزايحيي دولت آبادي درباره او مي گويد : " او يكي از مليون پرحرارت به گفته دوستانش سوسياليت وبه عقيده دشمنانش كمونيست بود... در روزنامه خودگاه گاه از عمليات نظاميان در ولايات انتقاد مي كردواين موجب نارضايتي نظاميان شده بود و...روزنامه اش را توقيف كردند وخودش را به تهران طلبيدند..."(3)
درزمانیکه ثابت نماینده قزوین ازرضا شاه می خواهد تا ایشان را مرخص کند تا بولایت خود برگرددرضا شاه با ترش رویی با او برخورد می کند وحتی نسبت به شیخ محمدعلی الموتی معروف به ثابت هم بدبین می شود.
نكته جالب در اظهارات بهار درباره اين مبارزنستوه آنكه مرتبا او رااز جمله هواداران ودوستان رضاخان معرفي مي كردكه همين امر اوج سياستمداري بهار را درنجات ازمهلكه مرگ نشان مي دهد . ايشان در قصيده معروف "يك شب شوم "تمامي آرمانهاي واعظ را زير سئوال مي برد واو را جيره خواررضا خان مي نامد.
آري بهاربا قرباني كردن واعظ به نفع خوداز مرگ نجات يافت وشروع به باز كردن راه نزديكي به جريان آينده قدرت ايران كرد. درباره مبارزات وزندگي "واعظ قزويني " تاريخ مبارزات احزاب چپ وعلي الخصوص سوسياليستهاي ايران را مورد مطالعه قرار دهيد.
اولين همكاري ميرزاده وبهار رقم خود وآن همكاري سرايش مستزادي با عنوان جمهوري نامه بود كه مورد استقبال مردم وروشنفكران قرار گرفت ، شعر شبانه وتوسط آمونياك منتشر مي شود ودر اختيار عموم قرار مي گيرد ، اين مستزاد در كليات مصور عشقي وهمچنين ديوان بهار موجود است ، علت اين قضيه شباهت بيش از حد وبلا انكارمستزاد به زبان عشقي وبهاراست"
ضياء الواعظين سالوس ريقو
كند از بهر جمهوري هياهو
چه جمهوري عجب دارم من ازاو
مگر او غافلست از قصد يارو...
بقدري اين سخنها كارگرشد
كه سردارسپه عقلش زسر شد
به جمهوري علاقه مند تر شد
بناي انتشار سيم وزر شد...
وطنخواهي از ايشان گشت پادار
رضاخان را زبون كردند از اين كار
بهاربه طور حتم از سوء قصد به عشقي اطلاع داشته است واين امر را به خوبي مي دانسته، ازطرقي به او اطلاع داده شده است ، زيرا او در اوائل خرداد 1303 از عشقي مي خواهد تا سيد محسن خان پسر عموي خويش را براي گرفتن يك قبضه اسلحه جهت حفاظت از جان عشقي بفرستد .(4) سيد محسن خان كه به تازگي در در تامينات استخدام شده بود از جوانبي مطلع مي شود كه درگاهي دستور قتل ميرزاده را داده است .قبل از اينكه اين خبررابه اطلاع ميرزاده برساند گويا او اطلاع داشت ! ميرزاده از طريق دوستاني كه در مجلس ودر جناح اقليت داشت از اين واقعه مطلع شده بود وبه دنبال راه فراروحامي مي گشت او كه مرد متجددي بود وجزء معدود روشنفكران آنزمان به حساب مي آمد كه همواره خود را مقابل سنتهاي خرافه اي قرار ميداد... با نقل خوابي قصد داشت تا به آنها قضيه را خبر بدهد :" در خواب ديدم كه در نظميه در اتاقي محبوسم واز سقف اطاق كه روزنه اي داشت غفلتا خاك زيادي شروع به ريختن كرد ومرا در زير آن مدفون ساخت ."(5)
اما ميرزاده كه اهل خواب وخيال نبود واز اين راه مي خواست هرچه بيشتر توجه اهل خانه را به محافظت جلب نمايد . ... تا اينجاي ماجرا ميرزاده نيز از طرقي از ماجرا مطلع شده بود، حتي به خوبي مي دانست كه اين قضيه از طرف درگاهي ونظميه اتفاق خواهد افتاد. او در اين راه از دوست نزديكي چون بهار كمك مي خواهد ولي واقعا نقش بهار به عنوان نزديك ترين دوست او درآن دوران چه بوده است . ظهریک روز قبل ازتروربهار مهمان او بود ، ميرزاده از زهرا سلطان پيشخدمت خود مي خواهدتاغذائي مهيا كند وبهار حول وحوش ظهر به خانه ميرزاده مي آيد وتا عصر نزد او مي ماند ، محتواي گفتگوي آن ظهر هيچگاه توسط بهارفاش نشد ومعلوم نشد كه در آن ديدارميرزاده از او چه خواسته است ويا بهار چه چيزهايي را به او گفته است ، ولي از رفتارميرزاده پس ازاين ديدارمشخص است كه اطمينانهايي ازبهار دريافت كرده است ، اطميناني كه مسائل امنيتي حول وحوش خويش را رها مي كند وحتي شب را با محبوب خويش كوكب مي گذراند.
بهار به كدام لابي قدرت متصل بوده كه به راحتي مي توانسته از طرقي ضمانت ميرزاده را كند، كمااينكه دارودسته قوام همواره پشتيبان بهار بودندوچه بسا برنامه غوغاسالارانه بعدازترورقزويني را نيز خود توصيه كرده بودند. در هر صورت پس از اين ديدارميرزاده اندكي آرام مي شود ودل به بهار مي بندد.
در روزحادثه عشقي به حياط خانه مي آيد كه بيانگراطمينانهايي بوده كه داشته است ، حتي به راحتي با ضاربين خود برخورد مي كند وبا آنها به گفتگو مي پردازد كه اين نشان مي دهدعشقي از رفع قضيه سوء قصد مطمئن بوده ، ولي متا سفانه ميرزاده فريب مي خورد وترور مي شود.او اينبار نيز در بيمارستان نظميه بهار را مي طلبد ودر برابر او حرفهايي مي زند كه هيچ گاه از جانب بهارفاش نشد وبهار در اين مورد نيز سكوت كرد .
شرح گزارش كامل ميرزاده از سوي نظميه نيز مسكوت ماند وبهار پس ازاين ماجرا كاملا سكوت كردتا چندين سال بعد كه در برابر رضا شاه آن زمان " چهارخطابه "را در مدحش خواند و... پايان ماجرا.
-----------------------------------------------------------
(1) كليات مصور عشقي
(2)همان منبع
(3) چهارشاعرآزادي محمدعلي سپانلو
(4)كليات مصور عشقي
(5) همان منبع
منابع ديگر:
پليس خفيه ايران (1320-1299)
مرتضي سيفي فمي تفرشي
مرگ بهار علي اكبر قاضي زاده
حیات یحیی میرزا یحیی دولت آبادی
نوروزتان پیروز + نوروزتان پیروز + نوروزتان پیروز
در آمدي بر تاریخ تا ملی شدن صنعت نفت
تاريخ سياسي واجتماعي ايران نشان مي دهد كه همواره تنها موردي كه به عنوان يك اصل اساس برخوردهاي مردم را شكل داده ، نوع برخوردهايي بوده كه از طرف حكومتهاي وقت براين مردم تحميل مي شده است . از ديربازمردم ايران شادي هايشان رابا شادي هاي حاكمان وغم وحزن شان با غم وحزن حاكمان شكل گرفته وتمامي مراحل زندگي خود را بر وفق مراد آنها قرار داده اند.
تاريخ نشان داده هرگاه حاكمان خواسته اند مردم هم مجبور بوده اند وهر وقت مردم خواسته اند ، چيز ديگري براي مردم ايران رقم مي خورده است . يأس ونوميدي در تاريخ زيست اجتماعي وسياسي مردم ايران سابقه اي در خشان دارد!! سابقه اي به قدمت حيات مدني در ايران ، مردمي كه همواره به دنبال ابرمرداني بودند تا بتوانند آنها را از مخمصه هاي سياسي واستبداد وزورنجات دهند واين خود نشان دهنده فضايي ست كه در نتيجه ناكامي هاي دروني براي مردم ايران ايجادمي شده است .
اصل واساس اين ناكامي ها در استبدادي بوده كه بر فضاي سياسي ايران همواره حكم فرما بوده است ، مي گويند استبداد در ايران قدمتي به اندازه ظهورتمدن دارد ودقيقا همين امر ودر طول زمان ياس را بر مردم ايران حكم فرما كرده است . درشاهنامه فردوسي به عنوان يكي ازمهمترين اسناد فرهنگي وآئينه فرهنگ باستاني ايران مشاهده مي كنيم آنچه به عنوان اميد وجود دارد نه از سوي مردم بلكه از سوي حاكمان بر مردم تحميل مي شده است ومردم حتي حق اميد هم نداشته اند . در داستان معروف ضحاك ،با تمام زور وجوري كه باعث ياس شده بود ، زمانيكه كاوه آهنگر اقدام به انقلاب مي كند ، خود ومردم خودرا لايق به قدرت رسيدن نمي داند ودر نتيجه فريدون كه از همان تيره ضحاك بوده را دوباره به قدرت مي رساند. حتي اين سند فرهنگ وتاريخ ما نيز پر است ازجلوه هاي يأسي كه حاكمان وحكومتهاي سياسي بر مردم تحميل كرده اند.
در تاريخ يكي ازمواردي كه شايد بتوان به عنوان عامل ياس بر مردم نام برد ، عدم توجه حاكمان به خواست مردم بوده است . مردم چون مي دانستند كه در سرنوشت خويش دخالتي ندارند ونمي توانند تعيين كننده باشند به مرور زمان خود را ناكام ترويكنواخت تر از گذشته مي ديدند.
سالها از پس هم مي گذشت وحكومتهاي مختلف بدون دخالت مردم وبا تكيه بر قدرت خود را به حكومت مي رسانند ومردم نيز به مثابه رمه هاي اين شبانان قيم فقط زندگي مي كردندوبه خاطر اجازه زنده بودن همواره ولي نعمت خود را شاكر بودند ، نكته جالب اينكه دگراندیش ترین حاكم وقتي نمي خواست براي خودلقب پادشاه انتخاب كند خود را وكيل الرعايا مي دانست وبدين وسيله ازرعيت فاصله مي گرفت وبازهم مردم را رعيت خود مي دانست.
علل يأس ونوميدي در ميان مردم را مي بايست درتاريخ معاصر از زمان مشروطه مورد بررسي قرار داد. ظهوروبروزتجدد در غرب ،بحث هاي روشنفكري ، دموكراسي وسكولاريسم در غرب خود رابه جهان نشان مي داد وحكومت هاي استبدادي وزنگاربسته ايران نيز آنچنان گرد حزن واندوه نااميدي را بر اين مردم پاشيده بودند كه گويا در آنسوي مرزها هم خبري نيست .
فضاي سياسي عصرقاجار به تبع ناكامي هاي سياسي ، شكستها ، دخالتهاي كشورهاي قدرتمند در امور داخلي ايران ، چهل تكه شدن كشور همگي عاملي شده بودتا مردم خود را نه تنها متعلق به سياستهاي حكومت وقت ندانند ، بلكه بازيچه سياستهايي از پيش تعيين شده ومعين بدانند ، با نگاهي ساده به ضرب المثلها وحكايتهاي آن دوران اين مسئله ديده مي شود.شاهزاده هاي قاجار هركدام براي خود حكومت مستقلي داشتند ومردم را به مثابه غلامان ونوكران خويش مي پنداشتند .
در كنارهمين اوضاع جهان معاصر روزبه روزبر مبناي دموكراسي وازادي هاي مدني شكل مي گرفت ، ديگرمردم دريافته بودند كه بايد در سرنوشتشان دخالت داشته باشند. در اينجا بود كه كم كم روشنفكران فرنگ رفته ما نيز به فكرتحول افتادند واولين زمزمه هاي مشروطه به گوش رسيدوبحث قانون پيش آمد.
مردم اينبار ابرمردهاي خودرا در روشنفكران ديدند، شاعران ونويسندگاني كه براي مردم خويش مي نوشتند ، مشروطه بر مبناي تفكر شكل گرفت ، كساني چون لاهوتي ، عارف ، ميرزاده ، بهارو....نقش عمده اي در اين مهم داشتند و مشروطه باخونهاي زيادي وبا استقامت مستبدين به سرانجام رسيد اما هنوز ديري نپاييد كه اين جنبش آزاديخواهانه نيز به مانند باقي جنبش ها به ناکامی گراييد وازآنچه همه منتظر فرارسيدنش بودندفاصله گرفت وروزي رسيد كه دوباره مردم دچارناكامي تازه اي شدند.
ناكامي تازه تري ، اينباراميد آنها براي رسيدن به يك تغيير ودگرگوني اساسي ناكام ماند ودوباره فضاي ياس وناكامي بر مردم حاكم شد. نكته جالب اينكه اين فضا آنچنان بر آنها فشار آورد كه ديكتاتوري رضا شاه براي مردم ايران نوعي نوشدارو محسوب ميشد ، يعني خود مشروطه جاي نظام طبقاتي وشاهزاده اي ايران را گرفت ، اينبار دائي جان ناپلئون هاي مبارز با خون اشرافي وشازده مآبانه شان ادعاي وطن پرستي مي كردندوخود را در صف مقدم آزاديخواهي ومطالبات مردم مي دانستند.
حتي كساني هم كه در جريان مشروطه ومشروعه موقعيت خويش را در خطر ديدند وكم كم مي ديدند كه نهادهاي مدني جاي نهادهاي سنتي را مي گيرد ، دست به مخالفت با مشروطه زدند. رضا خان بعدازاحمد شاه سياست تازه اي بودكه براي انقلاب جوان مردم ايران نقطه ايستاي دهشتناكي بود كه با انحراف مسير تجدد اينبارشكلي ديكتاتوري به آن داد وتجدد را در نگاه ايراني آميخته با ياس ونااميدي وانحراف كردند . جامعه شناسان معتقدند تجدد روبنائي رضا شاه اگر در جامعه ايران نبود، شايد به مرور زمان وبا هجوم تفكرات تازه در بين مردم كم كم شكلي نهادينه مي يافت ، به جاي اينكه سالها بعد ودر جريانات مختلف مردم بارها نسبت به تغييرات رضاخاني واكنش نشان دادند .
ملی شدن صنعت نفت به عنوان یکی ازمبانی جهش مردم ایران ازفرهنگ یآس ونومیدی وطلسم وابستگی های اقتصادی به سمت وسوی استقلال همواره به سادگی وتحت تاثیر برداشتهای قدرتهای فراگیر تعریف خاص خودرا یافته است .
ایرانیان همواره تحت تاثیرمستقیم حاکمان خود به فراموشی دچارمی شوند ، اگر دستهای غریب وپنهان آنزمان مانع ازبروز کودتای بیست وهشت مردادمی شد وآن قبیله فاحشه ها وجاهلان را به خیابانهانمی ریخت هیچگاه مردم مصدق رارها نمی کردند همچنان که هرحکومتی درایران تلاش کرده ازمصدق به عنوان مظهردموکراسی ، استقلال وملی گرایی بهره گیرد.اما نکته جالب توجه این است که شاهنشاهی !! که قدرت اززور فاحشه ها وجاهلان می گرفت نمی بایست زیادبرقدرت سیاسی خودتکیه می کرد چون خانه ای ازپای بست ویران را برای خود بنا کرده بودکه بااندک تلنگری ازهم می پاشید ... هرچند تاریخ مصدق را تکریم می کند ومحمدرضای پهلوی را نه تنها به فراموشی خواهدسپرد بلکه همواره مورد پرسشهای اساسی خواهد داد.
روايت مجازي از هستی مدرن
نگاهي به تريلوژي كاتسي "the QATSI Trilogy "
اثرگادفري رژيو"Godfrey Reggio"

توضيح : گادفري رژيو كارگردان سينما ، در طول عمرهنري خويش سه چهار فيلم را به مخاطبان عرضه كرده است ، مهمترين آثار او تريلوژي فلسفي " كاتسي مي باشد كه شامل : " كويانيس كاتسي " 1982، " پواپ كاتسي وقسمت سوم ناكوياتسي مي باشد كه محصول 2003 ميلادي مي باشد وتازه ترين اثر وپايان تريلوژي كاتسي مي باشد ... در اين مقاله سعي شده تا روايت حاكم براثرارائه شود .
رژيو يك فيلسوف نيست ، يك سينماگر هم نيست ، رژيو تنها مخاطب فلسفه معاصر مي باشد . او روايتگرتمام چيزهايي ست كه از فلسفه آموخته است و....گادفري رژيو خالق سه گانه كاتسي ، درآثارش دست به خلق تصاويرمجازي از جهان انديشه مي زند، او حقايقي را به زبان تصوير بيان مي كند كه در نگاه انسان معاصر تبديل به مجازهاي مشخص شده است. نگاه رژيو غريب وآشناست ، آشنااز اين لحاظ كه در هربرخورد ما نيز همانگونه مي نگريم وغريب زيرا" آيا اين گونه نيزمي توان ديد؟" قسمت اول سه گانه رژيو " كويانيس كاتسي " نام دارد كه در معني آن را"زندگي بدون توازن" نام مي برند. اين ابتداي خلق تصاوير انديشگي ست . هرچند كويانيس ابتداي راه رژيو بود اما درست ابتداي شكل گيري پرسشي جدي محسوب می شودكه در ادامه به آن خواهيم پرداخت .قسمت دوم سه گانه "پواپ كاتسي" به معني "استثمار" بود ، اينباررژيو در روند شكل گيري تفكري خود اززندگي بدون توازن به استثمار مي رسد ودر ست حركتي "كمون وار" را در جهان معاصر بررسي مي كند، او در اين اثر اندكي پرسش خويش را رها مي كند وصرفا به روايتگري مي پردازد ، اين اثربيش از آنكه تصوير گرباشد ، روايتگر جهان فكر خود فيلمساز است ودغد