تبليغاتX
گورستانی شبیه خودم
شنبه 1388/04/13
 

آنا پوليتکوفسکايا

شهامتي فراترازيک روزنامه نگار

 

 

وقتي ولادميرپوتين درروسيه به عنوان رييس جمهوربه قدرت رسيد ، تحليلگران شروع فصل تازه اي ازفضاي امنيتي نظامي را درروسيه پيش بيني کردند . پوتين که يک افسر عاليرتبه امينتي بود با استفاده ازقدرتي مافيايي وآرزوهايي مستبدانه جرياني را آغازکرد تا دنيا را ازلحاظ قدرت دوباره به جريان دوقطبي گذشته برگرداندديروز نظام سوسيال امپريال شوروي سعي در ايجاد نوعي باورانترناسيوناليستي درجهت استعمارسوسياليستي داشت ، امروز روسيه بدون تکيه برهرنوع ايدئولوزي واحزاب برادردرکشورهاي ديگر با تکيه بردولتهاي مستبد وخودکامه تلاش مي نمايد تا سيطره خود را هرچه بيشتر درحوزه هاي مختلف برقرارنمايد تا جاييکه امروز بدون رعايت هرگونه عرف بين المللي لشکرکشي هاي نظامي مي نمايد وازهيچ معاهده وقطعنامه اي نيزپيروي نمي نمايد . هرچند مردم روسيه نيز به تبع فضاي ذهني ايجاد شده ازدوران شوروي قدرت تحليل ايدئولوزيک دارند ويادگرفته اند که همواره " ناظر کبير تورا مي نگرد..."

نظامهاي توتاليتر گاه نام عوض مي کنند اما درماهيت همواره يکسان هستند.

 آنا پوليتکوفسکايا تنها يک روزنامه نگار نبود ، او جزء معدود روشنفکران روس بود که  نگاهي جهاني وکلان با محوريتي دموکراتيک داشت

آنا پوليتکوفسکايا متولد سال 1958 درشهر نيويورک بود ، او هرچند شهروندي آمريکا را نيز داشت اما سرنوشت مردم براي او ازهمه مهمتر بود وماند ونوشت وافشاء کرد تا جانيان اجيرشده درسال 2006 او را ازپاي درآوردند ومانند هردادگاه ساختگي ديگر پشت دربهاي بسته تبرئه شدند تا آمران اصلي پنهان بمانند.

درزيرمصاحبه اي ازاو با نيوزويک را مي خوانيد...

 

نيوزويک : " انا " نظام سياسي روسيه تغييرات عميقي کرده است ، گذارروسيه ازنظام توتاليتر به نظامي دموکراتيک وتابع قوانين روزجهان تا چه حد اين گذاردررشد آزادي بيان درروسيه تاثير داشته است .

 

آنا پوليتکوفسکايا : من اعتقادزيادي به تغييرات عميق درنظام سياسي روسيه ندارم ، شايد امروز ديگر کسي بحث ازباورمندي ايدئولوزيک نمي کند وشايد دردنياي غرب سخني ازخطر کمونيسم به زبان نمي آيد اما توتاليتاريسم وعلي الخصوص " پوتين – يسم " به اشکال مختلف درموازات شکل استاليني آن ديده مي شود. اگر واقع بين باشيم نظامي که نزديک به هفتادسال درچهارچوب ايدئولوزي سرکوب گر حرکت کرده است وحزب مافيايي قدرت را بدون هرگونه مانعي دردست داشته است زمان مي برد تا بتوان آن را به نفع سازوکارهاي دمکراتيک تغيير داد. چند نفرازمنتقدين نظام سابق در روسيه به قدرت رسيدند . اصلا آيا مخالفين ويا حتي منتقدين توانستند عرض اندامي سياسي درروسيه داشته باشند. آزادي بيان درنظامي محقق مي شود که توانايي ايجاد تغيير دربستر هاي مختلف راداشته باشد.

 

نيوزويک :يعني تو معتقد به تغييرات عميق درسيستم سياسي روسيه نيستي ، روسيه نظامي پارلماني دارد وازحالت تک حزبي خارج شده است ؟

آنا پوليتکوفسکايا : خيلي ساده انگارانه خواهد بود اگر باورکنيم يک نظام سياسي ريشه دار دريک شب داراي سازوکارهاي دموکراتيک آن هم ازنوع ليبرالي ان بشود. روسيه برغم پيشرفته بودن درنظام اقتصادي وتکنولوژيک امروز اما نتوانسته تفکر سياسي خود را به ابزاردموکراتيک مسلح کند. شما فراموش نکنيد اين کشور قراربود مدلي متعالي براي نظامهاي کمونيستي جهاني شود ، اما اين اتفاق به يک فروپاشي تاريخي کشيده شد ، درابتدا نيزشايد حرکت به سوي ان نظام چيزي جزء بهره گيري ازديکتاتوري وتوتاليتاريسم نداشت . امروزنيزپس لرزه هاي اين گذارديده مي شود... من  اعتقاددارم نظام سياسي روسيه مي تواند به شکلي خود را با ابزاردموکراتيک نه با اشکال دموکراتيک آشنا کند.

 

نيوزويک : اينقدر که شما به لشکرکشي ها ونبردهاي روسيه درچچن ايرادگرفتيد ، منتقد کشورديگري نشديد ...

 

آنا پوليتکوفسکايا : قابل فهم است که من درتحليلهايم ابتدا کشور خود را مي نگرم اما ميليتاريته ازسوي هرقدرتي اتفاق بيفتد محکوم است ،اصلا قرارنيست مطالبات قومي ،گروهي يا حتي باورهاي بخشي ازمردم با اسلحه نظاميان سرکوب شود. اين حس ميليتاريته دربطن نظامهاي تماميت طلبي چون آمريکا وروسيه کاملا مشاهده مي شود ، اروپا حيات خود را ازنبرد مي گيرد. حقوق بشر وآزادي تنها ابزاري ست که براي سرکوب همان جوامعي ازآن استفاده مي کند که شايد روزي مشکلات  عمده اي براي او ايجادکند. نگاهي به تاريخ معاصر جهان بياندازيد هرجا کورسويي ازآزادي وزيدن گرفته انواع واقسام حکومتهاي استبدادي را براي کنترل ونابود کردن آن جمع کرده اند. بحران چچن ، چرا بهانه انتقادات جهاني نشد ، آيا نبايد شک کر د.

 

نيوزويک : مشکل اساسي شما با شخص است يا با کليت نظام سياسي روسيه مشکل داريد ؟

 

آنا پوليتکوفسکايا : نه اشتباه نکنيد من با هيچ شخصي درسياست مشکلي ندارم ، جريان سياسي وفضاي ايجادشده درروسيه امروز مربوط به شخص نيست پوتين برآيند يک جريان قدرتمند است که حتي نظام کمونيستي حاکم نيزپاسخگوي تماميت خواهي وقدرت طلبي آنها درروسيه نبود وبه همين جهت مي بينيد که بعد ازکذشت سالها ازفروپاشي شوروي هنوز خط سياسي انترناسيوناليستي آن را به نحو ديگري درجهان پيگيري مي کنند ، نکته جالب توجه اينکه مردم روسيه نيز به تبع نظام گذشته روسيه خود را به اين جريان سپرده اند واتفاقا پوتين چهره محبوبي دراذهان مردم روسيه است .

 

نيوزويک : خانم پوليتکوفسکايا شما يکبارگفته بوديد پوتين راه بازگشت به روسيه آزادرا بسته است ...

 

آنا پوليتکوفسکايا :دقيقا سازوکاري که پوتين به مردم روسيه داده است راه بازگشت دوباره به جريان آزادوتفکر آزاد را درروسيه بسته است . پوتين مانند يک باند ودسته عمل مي کند وتلاش کرده همان باند ودسته خود را درقدرت حفظ نمايد، او شايد آخرين بازمانده ازجرياني باشد که بي شباهت به نوعي ديکتاتوري مدرن نيست ودرواقع باهمين ابزارمي خواهد سالهاي سال فرهنگ ، اقتصاد، سياست وجامعه را تحت سيطره افکارخوددرآورد تنها نقطه افتراق او اين است که ديگر اينبارايدئولوژي حاکم نيست .

 

+ نوشته شده توسط محمدعلی شاکر
شنبه 1388/04/13
 

 سهراب کشون براي تاريخي که نامي ندارد

شهردیگر فانوس ندارد پدر

توخویش راکشتی و

                        بهانه ایران بود

تونعره زدی و

                  بهانه ایران بود

پهلویم می سوزد ازخنجری که خورد...

فرقم ازضربه هایی که گیسوان زمان زد

                                                   چه درد می کشد

                                                    ودارم با خویش ایران را مرور می کنم .

 

من سیاه شده ام پدر

تومی دانستی آخر این شاهنامه خونی تراست

هرسیاهی برای خودش داستانی دارد،

وهرتاریخی شبیه مرا دارد

ماهمگی حرامزاده های زمانیم

روی گامهای استوارمرگ

وداریم

            شلاق معاصربودن خویش را می خوریم .

 

یکی مشتهایش شبیه من شده

یکی دلش برای پرنده می پرد

یکی سرش را لب حوض می بازد شبیه تو

                                                      بازبگو بهانه ایران بود؟

 

پدرتو می دانستی

این شهر کودکانش سیاووشند

- ازبریدن دستها و

                       کافور کفن ها .

 

پدر! همیشه خواب ترا شبیه ایران می دیدم

بهانه نبود

             ایران بود

                          بادستهایی شبیه مردی که هیچگاه نبود

                           توهم بود / بهانه نبود.

 

+

 

فانوس های شهر را خاموش کن

شهر را فراموش کن

خودت را کنارتابوت پوسیده ام بگذار

بگذاربازوانم آشکارشود

ومهره ای که داده بودی / بسوزانم .

 

+ نوشته شده توسط محمدعلی شاکر
جمعه 1388/03/01
 

انزوای بعدازحکومتهای ایدئولوژیک

بررسی وشناخت ويسواوا شيمبورسكا برنده جایزه ادبی نوبل سال 1996

 

زمانی دریک جامعه ایدئولوژیک ادبیات به انزوایی اجباری دعوت می شود که دراین انزوا قرارنیست کسی سخنی غیرازسخن رسمی استبدادودیکتاتوری حاکم بزند... اما سالها بعد وبا فروپاشی این ایدئولوژی کماکان ادبیات به آن انزوا خومی کند ونمی تواند راه خود را بیابد ، مانند زندانی که سالهای متمادی دریک زندان افتاده است وحالا بعد ازسالها حتی راه خانه خویش را هم نمی داند... انزوای ويسواوا شيمبورسكا انزوایی تاریخی ست که دامن تمامی اهالی فرهنگ جوامع استبدادی وایدئولوژیک را می گیرد ، انزوایی که هرنوع امید را درنوع خود می کشد وادبیات را به ورطه پوچی و بیهودگی درنگرش می کشاند... زمانی که به او اطلاع دادند برنده جایزه ادبی نوبل شده است شاید آنقدر خوشحال نشد که ازتنهایی خود خارج شود ودوباره درکشاکش مصاحبه ها وخبرهای مطبوعات قراربدهد . او ماحصل ادبیاتی ست که سوخته است ووتنهامجرم این سوختگی تاریخی حکومتهایی هستند که ایدئولوژی واستبدادسیاسی شان برتمامی عرصه های بشری سایه می افکند وبه راستی چه کسی می خواهد تاوان این ظلم تاریخی بربشر رابدهد.بشری که شعوروآگاهی مدرن را به یدک می کشید وبه مراتب رنجش ازبردگان عهد عتیق بیشتر بود ، چون او می دانست وبه ناچار به انزوا کشیده شد.

ويسواوا شيمبورسكا شاعری پرشورنیست ، او تمامی عناصر اطراف خویش را دربستری نهفته درپوچی وسکوت می جست . او شاعر سکوت است ، سکوتی که حتی فریادهایش را نیزدربرمی گیرد... چقدر سخت است با دهان بسته فریادبزنی ، یا حتی با دهان بازفریادبزنی که نوایش سکوت است .او مجبور به این پوچی وبیهودگی وانزوا نشده بود اما مانند کودکی که نهادش را درسرکوب بنا نهاده اند ، نهاد خویش را دراین سرکوب بارور کرده بودوازدل این رنج رنج بزرگتری را یافته بود که همان تشخص انزوا بود.

او روزی درنامه ای به دوستی نوشته بود:  " با مردم بودن تنها فایده اش ، تنها ترشدن است ، روزی فکر می کردم می توانم با افکارالقایی دیگران کسی را نجات دهم ، اما امروز می دانم که هیچکس کسی را نجات نمی دهد ، انگارقرارنیست ناجی درکارباشد. "

شاید قصد داشته شور وحال جوانی خود را دردفاع ازآرمانهای غالب جنبش چپ انزمان به محاکمه بکشد . اما او این شجاعت را دارد تا ازشوروجوانی خود آیینه عبرت برای آینده بسازد ، اما قدرتمندان وزورگویان تاریخی هیچگاه این شجاعت را نداشتند وتنها جنایت کردند ودرتاریخ به نام ماندند.

درزیرچند اثرزیبای او را برای آشنایی بیشتر مخاطبان با او می آورم :

 

1

 شب اگر بود

خواب من به پنجره نمی رسید

باورندارم چشمانم را درون سبزه های گذاشته باشم

من که نمی بینم

حتما شب وپنجره با هم

به خواب چشمان من رفته اند

وچشمان من را به سبزه هایی سپرده اند

که هیچگاه ندیده ام .

 

2

یک روز خانه ام خراب شد

ومن زیرآوار

سنگریزه هایی را می دیدم که زیرپاهایم مرده بودند

من اما زیرآوار

بدون هیچ تشریفاتی

تدفین می شدم

وهمه برای خانه ام گریه می کردند

خانه ای که فروریخته بود روی موهایم

من فریادمی زدم

اما همه سنگ می ریختند روی خانه ام

نه فریادمن کارگر شد

نه سنگ ریزهایی که زیرپاهایم مرده بودند

تنها انگار

قراربود خانه ام خراب شود

ومن زیرآوارش دفن شوم

 

3

کسی بوی گل نمی دهد

نه دیوار

نه میز

نه صندلی

نه حتی روزنامه ای که امروز

عکس مرا رویش گذاشته اند

اما انگارخودم

بوی عطری آشنا می دهم

بوی عطر مرگ

من بوی عطر گل می دهم

گل مرگ

 

+ نوشته شده توسط محمدعلی شاکر
چهارشنبه 1388/02/23
 

صوفی ار باده به اندازه خورد نوشش باد

 

درسایت سرو سخنرانی محمود دولت آبادی را درجمع هواداران میرحسین موسوی کاندیدای ریاست  جمهوری اسلامی ایران دیدم ، اندوهی عجیب داشت وازطرفی این همه امید به آینده ای خوب را ازسوی پیرداستان  نویسی ایران ستودم ... مردی که می توانست سالها پیش رخت سفربربندد وبرود ودرگوشه ای ازجهان بماند... یا عروسک خیمه شب  بازی رسانه های بشکن وبالا بندازشود...یا دن کیشوت وسواربراسب آوارگی واین سوی وآن سو... دراین بین اما ستودمش به خاطرایستادگی اش به خاطرمردانگی اش درطول این سی سال که ماند وماند تا امروز وهنوز هم مانده است ... اما دراین میان  یادداشت دوست شاعر وگرامی میرزای عسگری را دیدم که مجبوربه نگارش این یادداشت خطاب به وی شدم هرچند احترام ایشان نیزبرمن واجب است اما این جملات خطاب به خیلی هاست نه تنها او ...  .

 

شاعر ارجمند ، هرچند این روزها شما را درجای گاه هایی می بینم که شاید روزی هیچگاه تصورنمی کردم ، اما انقدر ازآزادی بیان واندیشه می دانم که آن را هم برمبنای آزادی شما درانتخاب راه وروش بدانم ، حتی اگر فسیلهای" شاه خدایی" باشند یا رسانه های اخته فرهنگی ... !!! درهرصورت شما آزادید وقابل احترام ...

ازدولت آبادی ایرادگرفته بودید که چرا به این قانون اساسی رای داده بود... گناهی ندارید آقا ، بایدایراد بگیرید چون سالهاست ازاین مردم وخواسته های این مردم ووطن دور مانده اید ... سالهاست درغرب نشسته اید ودورازگودید ... نمی دانید حتی مردم چگونه فکر می کنند ، خواسته های مردم چیست . مردم چه می خواهند . آیا اصلا ان قانون اساسی را می شناسید . انطباق ان را با خواسته های مردم بررسی کرده اید ؟ نمی دانم چقدر اصول آن را خوانده اید . مگر قراراست تمامی قانون اساسی یک کشور را همه قبول داشته باشند ... اصلا تکلیف  را روشن کنید شما شاعرید ؟ رجل سیاسی هستید ؟ مجری تلویزونی هستید ؟ اگر شاعرید بهره خودرا ازاین قانون بگیرید ... محمود دولت آبادی خوب می داند چه گفته است که شمای دورازوطن وغریب نمی دانید آقا ، او بهره خود را ازآن قانون می خواهد بهره ای که نزدیک به صد سال است هر ایرانی درتلاش برای رسیدن به آن است ...

اصول نوزدهم وبیستم قانون اساسی را بخوانید.اصول بیست دوم تا بیست وچهارم را بخوانید . اینها تنها نمونه هایی ازآن قانون اساسی ست که شما نخوانده یا خوانده وبه عمد خطاب جنایت ودن کیشوتیسم خود می دهید .

مانی عزیز ، شما سالهاست مبارزه مبارزه می کنید ، اما کی درکنارمبارزان واقعی راه آزادی این مملکت ایستادید .شیوه شما درمبارزه چه بوده جز توهین وتهمت وافترا وبرچسب ... اگر دولت آبادی مشکوک است با استناد به مضمون یادداشت شما ، کارشما چه فرقی می کند با رفتارونوشتارامثال روزنامه کیهان که هرچه دوست داردعلیه هرکس می نویسد ، شما نویسنده اید ومسئولیت دارید .

قانون اساسی مورد خطاب شما پراست ازاصولی که ترقی انسان ایرانی را نشان می دهد که اگر کسی بتواندتنها  بخشی ازآن را اجراء کند ، شما براحتی می توانید به خانه برگردید ونمازخواندن همسایه تان را تحمل کنید ... روضه روحانی مسجدی که درآن دولت آبادی سخنرانی کرد را تحمل کنید ودوست داشته باشیدیا  نداشته باشید ... رای بدهید ، نژادوقومیت ومذهب خود را داشته باشید . مالکیت  خود را داشته باشید ... اما زمانی که شما حتی حاضر به پذیرش عقاید همکیشان خود نیستید وآنها را با توهین وافتراهمراه میکنید چگونه توقع دارید دیگران نیزرفتاری غیربا شما داشته باشند .

من نیزاعلام می کنم اگر رییس جمهوری باشد که التزام به رعایت قانون اساسی بدهد به او رای می دهم ،  هرچیزی درطول زمان قابل اصلاح است ، قانون اساسی نیز می تواند متمم وتبصره بخورد می تواند راه خود پیدا کند... روشنفکران اگر ازمشروطه به این سوی اینقدرناله نکرده بودند وخودرا ازمردم خود جدا نکرده بودند هیچ اتفاق غیردمکراتیکی دراین جامعه نمی افتاد.

محمود دولت آبادی آبروی ادبیات این مملکت است وهرکجا که دوست داشته باشد می تواند ازمردمش دفاع کند ، بنویسید ، فریادبزند وراه را برای جوانانی چون ما بازکند.

شما همانی نیستید که درزمان خاتمی اصلاح طلب یا به قول شما عمله جنایت !!! کتابهایتان درایران مجوزانتشارمی گرفت ومرتب منتشرمی شد . یادتان رفته مقدمه کتابتان را امثال آتشی نوشت که چهره ماندگارهمین نظام بود. درزمان همان خاتمی یادگارهای زیادی ازهمین قانون اساسی ماند که هیچکس نتوانست تغییرش  دهد ، ازشوراهای شهر وروستا گرفته تا قانون مطبوعات و... .حتی مخالفین آزادی هم امروز استنادهایشان به قانون است آقا ... هنوز یادم نرفته چگونه تلاش می کردید درزمان  اصلاحات  آثارتان منتشر شودو شد وهیچکدام هم توقیف نشد .

کمی جلوتربیایید ، دوباره مردم خود را ببینید ، رها کنید آنهایی را که سی سال پیش مردم ایران وچون شماهایی ازخانه بیرونشان کردند که روی استخوان های پدران شما خانه های خود را بنا کرده بودند . همان هایی که روزی کاخ های سلطنتشان ، تمدن بود وامارت استبدادشان افتخار. مگر می شود با توهین به مقدسات این مردم ، باورهای این مردم ، اصول این مردم بنای تازه ای را آفرید .دولت آبادی بیچاره نیست که درمسجدی فریادمی زند ، مسجد جای فریاداوست ... شما درکجا فریادزدید ، درتلویزیونهای لس آنجلسی یا دل وماوای مردم ...

بیایید واقع بین باشیم، تمدن ما تفکر کوروش است ، روایات فرودسی ست ، اشعارحافظ است، معنویت شیخ بهایی ها وملاصدرا  ها ست و عظمت وشکوه ما تفاهم ومدارای ماست . اینقدر با بحث های ایدئولوژیک ودگم گرایانه یکدیگر را  خطاب قرارندهیم که سالهاست برسندان چپ وراست کوبیدیم ، یادتان نرود ایدئولوژی مرگ تفکراست وآزادی .

 

+ نوشته شده توسط محمدعلی شاکر
چهارشنبه 1388/01/19
 

ادبيات بي تقصير، ايدئولوژي بي تقصير

 

 

براستي دردهه هفتاد برادبيات ايران چه گذشت ، آيا ادبيات ايران دچاردگرگوني درساختارشد يا تنها تغييراتي بوجود آمد که ماحصل آن تغييراتي ازجنس بروز جرياني بود که آن روزها شعر دهه هفتادنام گرفت .

با شکل گيري ادبيات ايدئولوژي گراي دهه 40 و50 و60 خورشيدي وتعلق خاطر بي چون وچراي ادبيات ايران به ايدئولوژي هاي مطرح درآن زمان نوعي ازادبيات را بوجود اورده بود که درمسير جريان قدرتمند ايدئولوژي هاي منتقد يا حاکم حرکت مي کرد ودرواقع نسخه ادبيات به طرز مشخصي ازقبل نوشته شده وتنها هنرمندان درچهارچوب جريان منتقد يا همراه حرکت مي کردند . اين دايره بسته ازادبيات ايران درآن دهه ها ، ادبياتي کاملا مشخص با چهارچوب يک حرکت جمعي بوجود آورده بود که البته نوع نگرش غالب برآن تا سالهاي متمادي دراين ادبيات تاثيرخواهدگذاشت زيرا خرد جمعي اهالي فرهنگ دراين ملک به طرزمشخصي عادت کرده است تا به ادبيات به گونه ايدئولوژي گرايانه نگا ه کند.

اساسا جامعه ايران به گونه اي شکل گرفته که ا زهرپديده اي غيرمطلق ، باورمندي مطلق مي سازدوبه ناچار آن پديده را به گونه اي استبدادگرايانه تبديل مي کند ، زماني ميرزاده عشقي درباره مفاهيمي چون مدرنيته خوب گفته بود که تا اين مفاهيم وارد ايران شود وسوار به " اسب " و" قاطر " ازجنوب به تهران بيايد ، هرچه مي ماند ازان جرء محموله اوليه !!! (نقل به مضمون )

درچنين وضعيتي نگاه هنرمند ايراني به تکثرگرايانه ترين نگرشهاي ادبي ، نوعي مطلق گرايي را بوجودمي آورد وبا اين اوصاف هرچه تلاش کند درمسيري فراي ايدئولوژي وقدرت حاکمه پيش برود خود نوعي استبدادجديد را رقم خواهدزد .

همين بحث وادامه روند ادبي حکمفرما برنگاه انسان ايراني باعث شد تا دردهه هفتاد ، فعالان فرهنگي مدعي ،خود ساختاري مشخص را خلق کنند وبراي ادبيات خود چهارچوبي جديد را بيافرينند که اين چهارچوب نه حرف تازه اي ، نه ساختارتازه اي ونه شکل تازه اي داشت وتنها چهارچوب واژگان تحت تاثير نوع چينش هاي تازه اي بود که اين چينش ها برگرفته ازفرار ازفضاي گذشته خلق شده بود، اما ازآنجا که نگاه مطلق گرايانه مولفين آنها را رها نمي کرد به ناگاه خود اين فضاي به اصطلاح تازه ، به فضايي بسته تبديل شد تا جاييکه خلاقيت موجود درادبيات ماقبل ازدهه هفتاددامنه اش دراين ادبيات بسته شد وناگهان ايدئولوژي زدايي درادبيات هفتاد به ايدئولوژي "ايدئولوژي زدايي " تبديل شد واين فضا به مراتب فضايي بسته ترشد.

اگر درپي اسيب شناسي ادبيات معاصرايران باشيم ناگريزبايد جامعه ايران را به عنوان بزرگترين عامل بروز آسيبهاي فرهنگي معرفي نمود ، ذهنيتي که روز به روز عوامل گوناگوني را درگيرپيشنهاده ها ي ساختارادبيات نموده است . درواقع اين ادبيات هيچگاه نتوانسته چه به طور رسمي وچه غيررسمي نفس راحتي درزايش وبروز بکشد .

روزي ايدئولوژي ، روزي سياست ، وروزي هم بي ساختاري گريبان ساختاراين ادبيات را مي گيرد ودربطن خود ماهيتي را ايجادمي کند.

اما ادبيات درچنبره ايدئولوژي وسياست وتفکر جريان مند ، ادبياتي ست که اجازه ظهور وبروز خلاقيت را ازمولف مي گيرد وروزي مي رسد که به قول لوکاچ اگر هيچ ايدئولوژي بي تقصيري وجود نداشته باشد  ،پس اينگونه ادبيات نيزادبياتي ست که نمي تواند بي تقصيرباشد .

جريان ادبي دهه هفتاد نيز، جرياني کاملا مشخص وايدئولوژيک بود زيرا نتوانست خود را دربستري رها نمود دهد ودرهمان دايره بسته ادبيات رسمي اندکي سوژه هاي خود را سخيف تر وپرت تر نمود . زيرا شما مي تواني گاهي بهلول !!وار ازکنارصداهاي بسته بگذري تا نهايتا هرکه بخواهد جمله اي نغزازشما بشنود بگويد خوب هرجي براين ادبيات نيست ...

ادبيات هفتاد نيزمانند ايدئولوژي وسياست آلوده باند ، مافيا ي سياسي !! وحتي دن کيشوتيسم حاکم برکل فضاي فرهنگي ايران بود وبه همين مناسبت نمي توان آن را ژانر ناميد وبهتر است تجربه اي باشد که تکراران شبيه تکراريک اسيب دوباره به بدنه فرهنگ وادبيات ايران مي باشد. هرچند دراين کشورتکرارتراژدي ها به يک عرف تبديل شده است ، فقط هراسم اين است که تکراراين تراژدي ، طنزتلخ دوباره اي نگردد...

 

 

 

+ نوشته شده توسط محمدعلی شاکر
سه شنبه 1388/01/18
 

ومن دوباره معشوق شیطان می شوم

تا ازپریدن اندامم

وردی بیرون بیاید

که کفتارها هم عاشق می شوند

گاهی

اگر لاشه ستاره ای دفن شود.

 

 لاشخورها هم می توانند

گاهی

شبیه تو نیایش کنند

روی اندامی که پاشیده است ...

حقیقت که این نیست

روی سرخی آتش با تمام موهایت سخن می گوید

تو

انتهای برزخی

نه اینی / نه انی

نه جهنم می شود که بروی

نه بهشت واژه ای برای تو می سازد

 

حالا موهایش گره خورده با دستهایم

خاک / پاکم نمی کند ازاین طهارت خونین

من چاقو به چشمهایم زده ام

من / عاشق کسی می شوم که هرلحظه اش فواره ای ست

روی موریانه های دستانم

 

تو بیا واین آیه های نفرینی را بخوان

تو بیاو باورکن که هرچه می ریزند / بوی اندوه زنی می دهد

که عاشق سنگها می شد

وهربارکه کتابش را می گشود

واژ ه هایی زنده می زد بیرون ازنگاهش

 

عاشق شدن بوی شیطان می دهد

بوی کفتارهایی که عاشق بودند

وشعرهایی که دفن شده بودند

زیرموهای زنی

که نیایش می کرد سنگهایی شبیه من ....

 

+ نوشته شده توسط محمدعلی شاکر
یکشنبه 1388/01/02
 

واینبارهم نوروز...

 

سال نو می رسد وتو گمان می کنی چیزتازه ای اتفاق افتاده است وتو باورمی کنی  هیچ اتفاق تازه ای نیافتاده است تنها یک سال برمسئولیتهای سنگین زندگی روزمره است اضافه شده است ، زندگی روزمره ای که شبیه تکراریک شکنجه دائمی همینگونه پیش می رود...

سال نو می رسد وتازه می فهمی که چیزهای تازه ، گرفتاریهای تازه را باخود می آورد ، اصلا معلوم می شود که فردا برای امسال ما چه خواهد شد ، سخت ترین این است که بی هیچ آرامشی بخواهی بمانی ، وقتی همیشه معلوم نیست چه اتفاق تازه ای خواهد افتاد.

سال نو می رسد بی آنکه کسی به فکر دل کسی باشد ، کسی یادش بیاید روزی عاشق  بوده وازترس های مضحک پنهانی خود را فریب می داد... راستی عاشق بودن آنقدر "بد " بود که می بایست فراموشش می کردی ، راستی امروز دراین سال جدید بد نیست ازآن پاکی های مداوم یادی بکنم ، ازآن روزهایی که عاشق بودم وهی فریبم دادند ، ازآن روزهایی که حتی شبها نیزخیال راحت نداشتم که آزادی برایم رویایی شده بود تا دراتفاق امروز بیفتم ... با گلواژه ای شبیه عشق ... راستی عجب مجرم هولناکی بودم من که امروز فهمیده ام چگونه بی گناه قصاصم می کردندوبی انکه اطراف خودشان را ببینند.

سال نو می رسد بی انکه کسی به فکر کودکان کوچه ها وخیابانهایی باشدکه پژمرده دارند تجاوز می شوند وکسی به فکر دل آنها نیست . چقدر اشک می ریزم وقتی کودکان درون آسایشگاه های شبانه روزی را میبینم ، انگار"بارمان " مرا دارند شکنجه میدهندواین ازهمه چیزبرایم سخت تراست ... هرچند درهمین چند واژه هم دارم خودخواهی می کنم اما دلم می خواهد میتوانستم پدری برای تمام این کودکان باشم ، افسوس که این رویای بلند پروازانه را من دارم نه انهایی که باید داشته باشند!!!

سال نو می رسد وسفره های خالی عذابم می دهد ، سفره هایی که امید دارند چهارصباحی بعد وضعیت بهتر شود اما انگارکسی به فکر سفره های خالی آنان نیست وعذاب نمی کشد ... پس من که می نویسم این عذاب را بدوش میکشم ، تا کس دیگری نکشد ...

سال نو می رسد تا دیگران آرزوهایشان یکسال دیگر به دلشان بماند ، مهم نیست آرزوی من وامثال من چه بود ، اما آرزوهای  خیلی ها به د لشان می ماند ، آرزو می کنم روزی این آرزوها برآورده شودتا شما ها بخندید که هیچ زیباترازلبخند برای آرزوهای شما نیست .

سال نو رسید وبرادرم هم نبود امسال ... هرچند سرسال تحویل برای او  نیزاشک ریختم که دردنیای بهتر ، با تفکر بهتر ، پرازآزادی انسانیت  خود را تجربه می کند ، اما من برای دلتنگی هایم اشک ریختم بی آنکه بدانند ، دل من با همه دنیا فرق دارد .

+ نوشته شده توسط محمدعلی شاکر
جمعه 1387/12/16
 

مرگ درطبقه هفتم زمین

 

 

اگر امروز بعد ازپنج سال سکوت دوباره می نویسم ، پایه گذاری بردنیایی ست که باید شعر امروز را تحت تاثیرخودقراردهد ، دنیایی که هرچند تمامی عرصه های آن را فرامتن احاطه کرده است ، پرداختن به متن شبیه یک کابوس می شود ، متنی که به خاطر نبودمنتقد یا جرات نقد درفرامتن امروز کم کم دارد به فراموشی مرگباری سپرده می شود...

"گنجشکهاروی برف راه می روند" عنوان اولین مجموعه شعر فریاد ناصری ست . مجموعه ای که شاید مولفه های قابل توجه ای برای پرداخت داشته باشد ، که اگر  دارد درادامه آن را خواهیم خواند.

کتاب را ازنخست بررسی می کنیم یعنی ازنامی که مولف برآن نهاده است ... هرچند نام مجموعه هیچگاه شناسنامه یا هویتی برای کل مجموعه محسوب نمیشود اما به عنوان پیش درآمدی مشخص درهارمونی کلی مجموعه شناخته می شود، روزی اگر شعرهای پراکنده شاعران درکتابی به نام دیوان جمع می شد ، امروز هرمجموعه شعر فارغ ازفضای گرداورده شده درکلیت شعرهانیست ، پس نام این فرزند مشروع خلاقیت ذهنی مولف میتواند گویای ریتم کلی شعرهای آن شعر باشد ، با نگاهی گذرا وبه قصد درک ریتم کلی شعرهای این مجموعه به این نتیجه می رسیم که نام منتخب شاعر برمجموعه پیش درآمدی ناموزون باکل مجموعه است ، که اگر جدای ازاین مجموعه بود شاید می توانستی ازکنارآن به راحتی بگذری ، شاید البته دیدگاه شاعر به نام مجموعه دیدگاهی جدی وعمیق نبوده است وتنها خواسته نامی برمجموعه خود بگذارد ، اما این نوع نقطه شروع مانند نموداری است که یکهو درابتدا ازیک برآمدگی ناهمواری برخوردارباشد....

هنوز رئالیسم روشن یکی ازنقاط مبهم شعر امروز ایران محسوب می شود، هنوز دربیان ازواقعیتهای مشخص هراسی عجیب ما را فراگرفته است ، گویا قراراست درسایه اشارات سخن گفتن جای عناصرزیبایی شناسانه را بگیردونگذارد تا خاصیت برانگیزاننده وقایع وسیرجدالی آن نهفته بماند.

فریادناصری اگرچه مجموعه ای یکدست را فراهم آورده که براحتی میتوان درفواصل قدمهای نازک او برزمین یخزده ادبیات خط سیری مشخص را یافت ، اما این یکدستی گاه با ناهمواری هایی محصول فضای ذهنیت ایرانی همراه است .

چه جاهایی که شاعر می تواند بی پرده بگوید ،راستی اگر روزی حافظ سرازخاک بردارد وشعر امروز ایران را ببیند ، هزارها بارافسوس نخواهد خورد که چرا این مردم  صدهاسال بعد ازاین هنوز درعناصری پنهانی زیست می کنند وزبان درکام فروبرده اند؟

"به شمارش شن ها نشسته ایم / تمامی ندارد این ساعت / هرچقدرهم که برگردانمش / تو برنمی گردی / تنها تپه ای کوچک و/آفتابی که ازمن / برنمی آید "

زبان ازعشق گفتن ، درفضایی که دیگر عشقها باررمانتیک گذشته را ندارد ومحدودیتهای اجتماعی انواع واقسام راه های عشقبازی را روبروی یکدیگر گذارده جایی برای نگاه رمانتیک نمی گذارد ... توگویی شاعر باید زبانش عریانترازواقعیتها شود وخلقی تازه رانشان دهد که دنیای ذهن تنها می تواند ان را تصورکرد، زیبایی تنانه ای گرفته تا معاشقه های عریانی که غریزه هرمخاطب تشنه را برانگیزد واو را به سمت جدالی بکشاند که ماحصل ان رسالت اصلی هنر یعنی بیان هنر باشد .

نگاهی ساده به عریانی بی پرده تنانه ای که می تواند درهم آغوشی عناصر شعر مخاطب را به جایی بکشاند که یا خود شعر گردد یا شعر را درکف دست روی لبان غرائزش بازی دهد . شعر امروز ، شعری ست که گریزازهرچه محدودیتهای قرون وسطایی ست را حلال می داند وخویش را مخاطب مخاطبانی می کند که تشنه ترازفریاد این ناصری به دنبال عناصر بی پرده محدودیتها میگردند.

هرچند زیبایی زبان عاشقانه این مجموعه برمخاطب حرفه ای پوشیده نیست ، اما نگاه او اندکی تحت تاثیرفضایی ست که خودسانسوری برآن مستولی گشته تا او نگوید ازعاشقانه هایی که باید بگوید.

اما انگارشاعر هرجا می خواهد زیادبنویسد ، زبانش سرایشش پنهان می شود وبه لکنت می افتد پس به ناچاربه جایی میزند که همه چیزرا نگوید ... این دقیقا وصف سه شعر اول شاعراست که با قدرت تمام ودربیشترین عناصرزیبایی شناسیک شعر توانسته خلقی کامل را ارائه نماید ، سه شعر اول مجموعه نشان ازخلاقیت رو به زوالی دارد که دیگر اینگونه کوتاه وگویا گفتن را فراموش کرده اند ، هرچند این فراموشی درادامه نیزدامن خودشاعر را فرامی گیرد... ای کاش قلم دردستم بود تا دیگر شعرهایش را نیزبه این کوتاهی وگویایی می نوشتم ازسر:

"دردهان تو شعری بود/ وقتی که رودخانه های تنت خشکید /آئینه ای / جلوی دهانت گرفتند/پرنده ای /درون اینه افتاد"

درست است که قرارنیست هرمجموعه ای منطقی داشته باشد اما انگاربرهان خلفی پشت این مجموعه نهفته است تا ازاین طریق زوایای منطقی دنیای امروز وارونه به نتیجه برسد ، انگاراصلا قرارما این نیست که سیرحرکتی ما رو به سمتی باشد که استنتاجی مشخص ماحصل ان باشد بلکه درشعر های این مجموعه شما خویش را دریک منطق وارونه می بینید تا بهتر بتوانید منطق وارونه جهان پیرامون خود را درک کنید ... گفتم " منطق وارونه " چیزی که دنیای ذهن انسان ایرانی دقیقا اسیراینگونه منطق است ... همه چیزخود را ازاول ببینید اگر توازنی در حرکت وزمان دیدید ، بدانید مکان شما ایران نیست :

"این روزها شلواری می پوشم /که پاچه هایش را بالا می زنند/خیلی به من نمی آید/اما برای گذشتن از این دنیا خوب است"

 انسان نمی تواند فراموش سه غریزه اصلی خودآزاری ودگر آزاری وشهوت شود. بازهم درچنین دنیایی آخر من پای کسی را لگد می کنم یا درون جیبم " ابریشم وچاقو / چکه می کند" ... زیباترین فریادبرای انسان ازنوع ایرانی همین پرداخت برقطره هایی ست که یا برجسم او می چکد یا برذهنیت او ، شاعر خوب توانسته پرداختی شاعرانه گاه خویش را درمعرض شکارقراردهد وگاه دیگران را واینگونه نگاه دقیقا واکنشی ست که ذهنیت با "برهان خلف " او ثابت کرده است .

اما انگارقرارنیست این  ذهنیت به معنایی مشخص ختم شود وانگاراین چهارراه زیرزمین هیچ چراغ راهنمایی برای مخاطب باقی نمی گذارد...

ازدحام تصاویریکی ازمولفه های مهم این مجموعه است که با تکرارپی درپی وجلو ه های نامکشوف  خود ذهن مخاطب را به هرسمتی که می خواهد می کشاند تنها وقتی این تصاویرخویش را قربانی می کنند که آمیخته با زهری می شوند که پنهان درزبان مولف نشسته است .

زبان اما راه خود را ازاولین شعر پی گرفته است ، ناصری سروده است بی تکلف اینکه امروزچه کسی می گوید وفردا راستی چه خواهند گفت ... اگر قراراست برای زبان شعری امروز عناصری مشخص وجود داشته باشد دیگر شاعری ماجرای کوزه وآب می شود. پس زیادبه فکر یافتن شگردهای مختلف زبانی دراین مجموعه نباشید زیرا آنچنان تفاوتی با رگه های دیگر شعری  ایران ندارد.

راستی گاهی هم ناظم حکمت وعصمت اوزل به شعرها سری می زنند، نزدیکی اقلیم یا زبان یا هرچیزدیگر چنان فشاری برشعرها آورده که انگارناصری فریادش را شبیه دنیای آنها می زند یا آنها زبانشان شبیه دنیای اوست .

+ نوشته شده توسط محمدعلی شاکر
پنجشنبه 1387/12/08
 

راه خلاقیت در ادبیات

ادبیات ایران درطول تاریخ همواره تحت تاثیر عوامل وپدیده های مختلف بوده است ، این بدان معناست که اگر درجهان ، ادبیاتی یافت شودکه دریک برهه اززمان پدیده ای خاص روی آن تاثیری متقابل داشته است اما ادبیات ایران همواره در" زمان " متاثرازنوع قدرتمند پدیده ای فرامتنی بوده است .

با نگاهی اجمالی به سیرشکل گیری ادبیات ایران ازابتدا تا امروز این نکته به عنوان عامل اصلی " شناسی " می باشد . عواملی چون : " استبداد  " ، " بنیادگرایی   "، "اقلیم گرایی" ، "تاریخ "  بیشترین عواملی بودند که همواره براین ادبیات تاثیر مستقیم داشته اند وهرجا ادبیات به نقطه بسامدی رسیده است ، این عوامل را به کنارگذاشته وتنها وتنها با اتکا برجریانهای زیبایی شناسیک خود به سوی زایش رفته است .

گاه یک یا چند ازاین عوامل چهارگانه وگاهی هم یکی ازآنها چنان براین ادبیات سایه افکنده بودکه راه هرگونه خلاقیت ادبی را ازمیان تفکر غالب این عوامل بسته است .

شاید هیچ جامعه ای تا بدین حد عوامل قدرت درجلوه های مختلف زندگی بشری وارد نشده باشد که درایران حتی درخصوصی ترین امور زندگی انسان می تواند قدرت واراده قدرت را دید. مردم همواره وضعیت سایه خدا را برروی زمین درتمامی ارکان خود حس می کردند ومثال معروف دیواره موش داروگوش دار به عنوان زنگ خطری برای خودسانسوری وپرهیز ازهرگونه انتقادبه وضوح دیده می شود. همین عامل باعث شده تا هرکجازمزمه های آزادی بیان می آمده ، این انسان با این پیشینه مشخص دست ازپا نشناخته وآنقدرراه را برای خویش جلو برده که همین حرکت نوعی مانع عظیم را برای او به همراه آورده است . زیرا پدیده آزادی با تمامی معیارهای بشری آن اعم ازحقوق بشر وآزادی بیان به صورت عقده ای تاریخی درآمده است .

نکته جالب اینکه گرایش ایرانیان درطول تاریخ به دیکتاتور پروری ویا پیوستن به جنبشهای استبدادی امری عجیب است تا بدانجاکه همواره تلاش می نموده اند تا خواسته های مشروع ومدنی خویش را ازراه دیکتاتوری بدست آورند ، همچنانکه دراسطوره ها نیزقیام طبقات ضعیف جامعه اهمیت موضوعی نداشته وهمواره اگر "کاوه " ای درتاریخ ایران ظهور مدنی می نموده دوباره عنان حکومت را به فریدونی می سپارد که ازتبارپادشاهان است نه ازتبارمردم .

تمامی این تاریخ بازگو کننده نوعی عقده حقارت تاریخی ست که عاملی استبدادی درایرانیان دارد ودرتمامی حوزه های زیستی وعلی الخصوص درفرهنگ خودرا بروز داده  است .

استبدادعاملی بوده که همواره ادبیات ایران را به خود گرفتارکرده است ، مولف بدون توجه به عناصررایج استبدادهیچگاه دست به خلق آثاری ادبی نمی زده است . دربهترین ویژگی های آن می توان تعیین کنندگی استبدادبرای چگونگی سرایش را نامبرد وادبیات را درچهارچوب مقررات وضع شده درزمان یا همزمان با استبدادشکل می دهد.

شاعران نامداراکثرا ، نامداران دربار پادشاهانی هستند که اتفاقا قدرت استبدادوخودکامگی آنها زبانزد تاریخ است یا زیباترین جلوه های ادبی خویش را به صورتی مشخص درچهارچوب تعریف شده آنها سروده اند.نکته جالب توجه درشکل گیری سبک هندی بیزاری پادشاهان صفوی ازشاعران درباری ست ، یعنی زمانی که مجال سرودن دردرباروجود ندارد ، شاعران به سمت دربارپادشاهان هند حرکت می کنند ودراینجاسبک هندی ، امادرچهارچوب استبدادپادشاهان هنر!!! پرور هند شکل می گیرد. هرچند پادشاهان خودکامه صوفی بی میل نبوده اند تا شاعرانی درباروحشمت آنها را وصف کنندودرکنارآن نیزاثری مانا ثبت شود ، اما آنها دست به حرکتی استراتژیک به نام تغییر وتعیین مذهب درایران زده بودند که لازمه آن جمع کردن مخالفان عثمانی وازبک ها بودوشکل گیری قطبیتی که شاید آن روزها درذهن می پروراندندوآن قطبیت جهان اسلام بود.

درشکل مدرن آن نیزشاعران سیاست زدگی را به عنوان تعهد ادبیات مدنظرداشتند ، شاعرانی که خارج ازچهارچوب سیاستها ، ایدئولوژی های رایج حرکت می کردند ، اخته گان فرهنگی بودند . زیرا آنها دوست نداشتند با شکل گیری استبداددرونی جبهه ای علیه استبداد بیرونی بسازند ... نوع اشعارصدرمشروطه وبعد ازآن تا امروز همواره نشان داده خلق جنبشهای ضد استبدادی درماهیت خود نوعی استبدادرا به همراه داشته است که شعرهای ایدئولوژی زده دهه های چهل وپنجاه شمسی ازآن نمونه است .

درادامه استبداد نیزبایدها ونبایدهای مشخصی ازسوی عوامل استبدادمعین می شده که درذهن وزبان ادبیات ایران بوضوح دیده می شود.

آیا انسان ایرانی با تمام جلوه های استبدادزدگی خود می توانسته خارج ازچهارچوب مشخص شده استبداد سنتی درفضای فکری قدم بگذارد ... جنگ میان دانایی وجهل که همواره فکر تمامی دانشمندان وفلاسفه بزرگ را به خود اختصاص داده بوددرادبیات نیز بوضوح دیده می شود... ازدیدگاه قدرتمندان خودکامه ،زاهدان ریایی ، مفتی های مدعی ، ادبیات جلوه ای انحرافی بوده که تفاوتی با زبان درازی ومخالفت نداشته است ، اما گروه دوم  نیز ازراه تکفیروحکم ارتداد اکثرشاعران را به کفرگویی متهم می کردند.این قرائت نیزشکل دیگری از استبدادزدگی ست که ذهن سرایندگان را به خود مشغول کرده بود.  وبا استفاده ازقرائتی بنیادگرایانه وسنتی وبدورازهرگونه انعطاف ، سعی درتکفیر کلام وهنر داشته اند. همین عوامل راه خرد را برمتفکرین بسته بودند ، درزمان صفویه تلاش متفکرینی چون شیخ بهایی ، ملاصدرا و... با مقاومت اینگونه افرادهمواره روبرو بوده است .

بیان هرگونه جلوه های انسانی ووصف معشوق ونسبت آن به عرفان ، ایهام ، استعاره ، تشبیه و... به جای کارکردی زیبایی شناسانه ، نشانه هایی ازسیطره تفکری دارد که هرگونه تغییر را لازمه انحراف می دانست واینگونه است که راه خلاقیت را برادبیات بست.

 

 

+ نوشته شده توسط محمدعلی شاکر
چهارشنبه 1387/10/25

 

نوبلی برای سکوت ... 

درگفتگو با هارولد پینتر نویسنده فقید انگلیسی

 

شاید این مصاحبه جزء آخرین گفتگوهایی ست که با هارولد پینتر نویسنده نام آور انگلیسی انجام شده است  ، نویسنده ای که همواره به عنوان نویسنده ای منتقد درعرصه سیاستهای رایج دنیا به شمارمی رفت . وقتی برای شناخت بیشتر او به آثارش ووبسایت او مراجعه کردم ، آمیختگی او را با سیاست بیشتر ازچند اظهارنظر دیدم ، زیرا او خود را نویسنده ای سیاسی می دانست ، نویسنده ای که قلم خود را در راه تعالی انسان بکارگرفته بود تا ازاین ره آورد رنجی که برانسان معاصر می رود را نشان دهد. آنهایی که دنیا را عرصه تاخت وتازشهوت وقدرت نموده اند ، انهایی که زنجیر استعمار را به صورت سنتی ومدرن برپای بشر انداخته اند وآنهایی که برای صلح ودموکراسی ازهیچ کشتاروجنایتی هراس ندارند ... پینتر راوی دنیایی بود که شبیه یک سرطان خورنده پیش می رود وتنها بافتهایی را ازبین می برد که حق حیات دارند . مصاحبه زیر درگاردین منتشر شد ه است که برگردان فارسی منتخبی ازسئوالات را درزیرارائه نموده ام  ...

 

 

آقای پینتر وقتی به شما خبرانتخابتان برای اخذ جایزه نوبل را دادند چه احساسی به شما دست داد ؟

 

پینتر: اولین حسی که ازشنیدن این خبر به من دست داد این بود که دراین بازی سکوت ، کدام نویسنده خلاق وپویا در راه رسیدن به جایزه ای جهانی  وبه خاطر من بازمانده است ، نویسندگانی که درکشورهای مختلف با شهرت های جهانی وجود دارند که به خاطر ملاحظات سیاسی این جایزه به نویسندگانی خاص تعلق می گیرد. این اولین احساس من بود ، پس ازآن تازه به این نتیجه رسیدم که معترض بودن هم بد نیست ، زیرا گاهی شما را به جایی می رسانند که می توانی سکوت کنی ، اما آیا این پاداش سکوت بود. 

چرا همواره شما را به عنوان نویسنده ای معترض معرفی می کنند؟

پینتر : واژه معترض "Demonstrator" را تعمدا وبرای ازبین بردن ماهیت انتقاد ، آگاهی وشعور به کارمی برند ، کسانی که ازاین واژه بهره می گیرند قصد دارند تا آگاهی  یک نویسنده را با ناآگاهی نهفته در ماهیت اعتراض تغییر دهند ودرنتیجه  سخن گفتن نویسنده ، روشنگری را آمیخته با احساسات نمایند ونهایتا بگویند ، این گونه انتقاد ریشه دراحساسات دارد ، اینها آگاه نیستند ، این نویسندگان احساساتی هستند ، آنگاه هرجنایتی که درجهان بخواهد اتفاق بیفتد . این البته اول راه است زیرا وظیفه نویسنده الهام گرفتن ازفضایی ست که دراطراف او می گذرد ونویسنده ای  که بیان نکند درواقع دراین جهان زندگی نمی کند ،پس آنکه نمی گوید ، زنده نیست حیات ندارد .

شما به عنوان یکی ازمنتقدترین نویسنده حال حاضر بریتانیا نسبت به سیاستهای تونی بلر محسوب میشوید ، وهمواره اعتراض خود را به اشکل مختلف بیان نموده اید من جمله نامه ای که درفوریه 98 خطاب به تونی بلردرمورد جنگ عراق نوشتید ، آیا وظیفه یک شاعر ونمایشنامه نویس ورود به حوزه های سیاسی است ؟ 

پینتر: وظیفه یک شاعر ونمایشنامه نویس به قول شما ورود به حوزه سیاست نیست ، اما آیا وظیفه او ورود به حوزه انسانیت هست یا خیر؟ من درآن نامه تونی بلر نخست وزیروقت را به عنوان یک انسان مسئول مورد خطاب قراردادم ، انسانی که دیگر وجه انسانی خود را فراموش کرده است ، وتنها جنگ وتبعیت ازیک مالوف بین المللی را مدنظر قرارداده است ، فکر کنم نامه درهمین روزنامه منتشر شد ، آن روزها خیلی ها گفتند ، پینتر کارش نق زدن سیاسی شده است ، اما بلر هم کارش جنایت جنگی شده بود ، حالا کدام بهتر است نق زدن سیاسی یا جنایت جنگی . اما به نظر من شاعر یا نویسنده بودن اهمیت ندارد تنها آنچه مهم است انسان بودن است که متاسفانه سیاستمداران برای آن اهمیتی قائل نیستند.

 

همواره آثاری  ازشما را خوانده ایم که درآن موضوعیت حادثه ای سیاسی محور اصلی کاربوده است  ، آیا می توان اینگونه برداشت کرد که محوریت اثرهنری برای شما وقایع سیاسی ست ؟

پینتر : همانطور که قبلا گفتم نویسنده ازاطراف الهام میگیرد ، مثلا زمان جنگ عراق من شعری با عنوان دمکراسی داشتم ، این شعر تحت الهام ازآن فضای آگاهانه نسبت به یک پدیده استعمارطلبانه بود ، وقتی بوش هدف خود را ازحمله به عراق استقراردموکراسی مطرح کرد ، دروهله اول خنده ام گرفت ، مگر می شود بابت دمکراسی موشک زد یا بمب خوشه ای برسر افراد بیگناه ریخت ، اینجا بود که دموکراسی درشعر من به معنای گریزی واقعی بیان شده بود ، من سیاست وهنر را دریک رابطه مستقیم می بینم زیرا جهان امروز ما جهانی سیاسی ست که هنر نیز دراین بستر به خلاقیتی حرفه ای دست می زند.  

درخلق آثارادبی خود چقدر به خودآگاهی وناخودآگاهی اعتقاد دارید ؟

من ورود به سرزمین خودآگاهی درخلق اثرهنری را ورود به سرزمین خطرناک می دانم ، شکل خلق اثر می تواند آگاهانه باشد اماپیش زمینه ای خودآگاهی باعث روزمرگی اثرهنری می شود من درمجموعه شعر اول خود اسیر این پرتگاه شدم .

تعلق خاطر زیادشما به آثارشکسپیر همواره نمود زیادی داشته است . آیا این یک وضعیت ملی – تاریخی ست یا چیز دیگری ست ؟

پینتر : خیلی دوست دارم فیلمهای تازه ای براساس تراژدی های شکسپیر بسازم ، من تعلق خاطر خاصی به آثارشکسپیر ندارم ولی این آثاربرای من احساساتی نوستالوژیک دارد . آخر من شروع فعالیت های هنری ام با بازیگری آثارشکسپیر بود ، به نظر من شما نمی توانید درنمایشنامه نویسی آغازی را شروع کنید الا ازآثارشکسپیرگذرکنید ، دربهترین وجه اینکه مفهوم را درامتدادآثاراو طی خواهید کرد. این موضوع به خلاقیت نویسنده هم مرتبط نیست به یک نقطه زایش در خلق اثر ادبی مرتبط می باشد .

 

 

 

+ نوشته شده توسط محمدعلی شاکر