
ضرورتهای جامعه امروز ایران

سالها پیش وقتی برای اولین بارصدای پرمحبت احمدحیدربیگی را ازپشت تلفن شنیدم اورا مرد دردمند وسختی کشیده دیدم ، بعدها متوجه شدم تا دوست مشترکی کتاب مرا به دست این شاعر پیشگام وپیشکسوت همدان رسانده است مردی که می دانستم هم عضو کانون نویسندگان ایران است هم منتقد... مرد با صفایی بود ، وقتی کتابم دستش رسید با خط بسیارزیبایی که داشت نامه ای برای من نوشت آنروز به سبب غروری که دراکثرماجوانان ان دهه های ادبیات وجودداشت جلوه های اساسی این نامه را درک نکردم ، اما چند مدت پیش دوست دیگری خبرفوت اورا به من داد که بسیارمتاسف شدم علی الخصوص به یادشبی که با او گذشت درباغ بسیارباصفای یکی ازدوستانش درکنار آبشارهمدان ... باغی پراززیبایی وزیبارویان ... خیلی متاسف شدم نامه اش را دوباره خواندم توگویی انگاروصیت نامه ادبی اش را برای من فرستاده بود...تصمیم گرفتم نامه اش را منتشرکنم به یاداو ، هرچند ندیدم بچه های همدان برای او کاری کنند یا مطلبی بنویسند ، یک مجموعه شعر ازاو دا رم به نام تنهائیت را به دوش من بگذار... نسبت او را با شاعر اسدآبادی دیگر همدان که این روزها رییس انجمن همجنسبازان !!!!! شده وبه درودیوارمی کوبد تا خود را به شهرت برساند وگاه به گاه حتی حاضراست درکافه ها وکاباره ها باباکرم برقصد وهردریوزگی برای شهرت می کند، خیلی دور می دانم ... او مردی بود که با مردم ماند ، بامردم سرزمینش بود وخیلی غریب ومظلوم وبیخبرازدنیا رفت ... یادش گرامی باد.
........
آقای شاکرعزیزکتاب شعر شما را سرکارخانم عسگری لطف کردند وبه من دادند تقریبا دوسه باری ان را خواندم ، من ازساختارشکنی ودستکاری زبان وتحولات تازه ای که درشعر امروز ایران پدید آمده پرهیزمی کنم اما برای آنها که دراین زمینه کاردرست وسنجیده انجام می دهند احترام بسیارقائلم به فلسفه واندیشه هایی که موجب این تغییرات شده است آگاهم وبسیارهم می خوانم ، پاره ای ازاین نظریات را درست وپاره ای ازاین نظریات را درست وپاره ای را نادرست می دانم اما درهرحال ضرورت های جامعه امروز ایران را دراولویت اول قرارداده ام ، سعی من دراین نیست که به نام شاعر شناخته شوم ، تلاشم درآن است که با استفاده ازشگردهای شعر ازخطوط قرمر بگذرم واندیشه های ممنوع را بیان کنم . مخاطبان من درعین حال همه مردم ، حتی " لباس شخصی ها " هم هستند عامه مردمند که اذعان می کنند شعر مرحوم شاملو را نمی فهمیم تا چه رسد به براهنی واحمدرضا احمدی ویدالله رویایی . اما شعر مرا می فهمند. همیشه به من وامثال من این ایراد وارد آمده است که نباید خود را درحد ذوق عامه پایین آورد ، من این نکته را قبول دارم ولی کوشیده ام که به چنین باطلاقی گرفتار نیایم . ناچارتنها زبان ساده کرده ام ونه محتوای آن را ونه اندیشه های مستمر دران را ، درعین حال کوشیده ام ازتشبیهات ، ایهامات ، استعارات وتصویرهایی که دیگران بکاربسته اند استفاده نکنم وخود آفریننده ی تصاویروتشبیهات وسمبلهای تازه باشم . با این اعتقاد که اگر چشم وگوشهای جستجو گروخلاقی وجود داشته باشند می توانند ازبشقاب ومیزوصندلی واشیاء دیگر نیزاستفاده سمبولیک بکنند وبه عوان نمونه :
امید !
ای آخرین کبریت
این هیمه تر را ،
دربادبگیران
که درآن ازکبریت هم استفاده سمبولیک کرده ام ، به نظر من شعر شما با انچه که این روزها رایج است متفاوت است . این تفاوت دردرون آنها ودرحایی نیمه تاریک ومه آلود پنهان شده است که باید چشم به ان عادت کند تا کم کم انچه درتاریکی است قابل رویت شود، من هنوز چشمم به ن زاویای کور ونیمه تاریک شعر شما عادت نکرده است ، باید بگذرد وآنها را چندین باربخوانم . هرچه هست این واژه ها وتصاویر" الله بختکی "انتخاب نشده اند وشما نکوشیده اید آنها را ازمعنا بکلی تهی کنید . تاریخ تولدتان درآغازکتاب بود 23 سال – زمان نگارش نامه - دارید .شعرهابسیارپخته ترازچنین سن وسالی است . هنوز راه درازوزمان درازی درپیش رو دارید که آینده ی درخشانی را نوید می دهد. موفق باشید .بیست وششم تیرماه82 همدان
نه گاو نرت باز میشناسد نه انجیربُن

خبرنبش قبرفدریکو گارسیا لورکا را دررسانه ها خواندم ، بالاخره بعد ازجنگ وجدال مختلف فی مابین بازماندگان لورکا ودادگاه ملی اسپانیا مقرر گردید تا درمنطقه ای که به نوعی جایگاه آرامش ابدی لورکا وسایرمبارزین اسپانیا بوده است نبش قبری صورت گیردتا بقایای جسد این شاعر پرآوازه وافسانه ای پیدا شود...اما عجیب خودش این روزهارا درشعر ی که برای ایگناسیو سروده بود پیش بینی کرده بودوچه وحی غریبی این شاعران دارند ... لورکا شاعری افسانه ای بود هرچند من بیش ازشعر او نمایشنامه هایش را دوست دارم اما درایران شهرت او نه به خاطر خودش بود بلکه به خاطر ترجمه هایی بود که شاملوازآثاراو ارائه نمود که لورکا را درزبان وذهنیت متفاوتی نشان داد. لورکا ذهنیتی روستایی وخیلی ابتدایی درشعر داشت که شاید برای مخاطب ایرانی چیزغریب وعجیب وتازه ای نیست ، اما شهرت او درایران تنها به خاطر باورهای مظلوم ستا ومظلوم پروری ست که همواره درتاریخ ایران وذهنیت ایرانی بوده است . زندگی ومرگ او ، شکلی افسانه ای به کارکتر او داد ودرنتیجه نقش شاملوبه عنوان شاعری پیشرو درشناساندن آن به ایرانیان مهم به نظر می رسد .هرچند قبل ازشاملو نیزکسانی لورکا را به ایرانی ها شناسانده بودند اما خود شاملو به عنوان شاعری غولواره وتعهد زده درایران به نحوی جا افتاده بود که دست روی هرکس می گذاشت به شهرتی باورنکردنی درایران می رسید . درهرصورت نبش قبرلورکا دربساطی که بارها قبر شاملو با کلنگ شکسته می شود، خانه اش حراج می شود ، آثارش سانسور می شود، خیلی جالب به نظر می رسد ...او کجا واینجا کجا ... .
نه گاو نرت باز میشناسد نه انجیربُن
نه اسبان نه مورچگان خانهات.
نه کودک بازت میشناسد نه شب
چرا که تو دیگر مردهای.
نه صُلب سنگ بازت میشناسد
نه اطلس سیاهی که در آن تجزیه میشوی.
حتا خاطرهی خاموش تو نیز دیگر بازت نمیشناسد
چرا که تو دیگر مردهای.
پاییز خواهد آمد، با لیسَکها
با خوشههای ابر و قُلههای درهمش
اما هیچ کس را سر آن نخواهد بود که در چشمان توبنگرد
چرا که تو دیگر مردهای.
چرا که تو دیگر مردهای
همچون تمامی ِ مردهگان زمین.
همچون همه آن مردهگان که فراموش میشوند
زیر پشتهیی از آتشزنههای خاموش.
هیچ کس بازت نمیشناسد، نه. اما من تو را میسرایم
برای بعدها میسرایم چهرهی تو را و لطف تو را
کمال ِ پختهگی ِ معرفتت را
اشتهای تو را به مرگ و طعم ِ دهان مرگ را
و اندوهی را که در ژرفای شادخویی ِ تو بود.
زادنش به دیر خواهد انجامید ــ خود اگر زاده تواند شد ــ
آندلسی مردی چنین صافی، چنین سرشار از حوادث.
نجابتت را خواهم سرود با کلماتی که میموید
و نسیمی اندوهگن را که به زیتونزاران میگذرد به خاطر میآورم.
بوی تاریخ / تا سیاووشی درون آتش

من که نمی خواستم بوی خون بدهد اطلسی
خیابان پرشود ازیاسهای خشک شده
من نمی خواستم
صدای این ترانه قطع شود روی لبانت
بیدارشو !
ترا به ماه قسم می دهم بیدارشو
بگذارمادرم برای آخرین بارلالایی بخواند وباز
من به خوابی تا آسمان بروم
ترا به زنبقهای سیاه باغچه سوگند
به تمام آزادی های دریا قسم میدهم
بگذار
این گزاره ها تمام شود
کابوس امانم را بریده ازبس که مردم روی دستهای مردم
باورکن نمی خواستم
دستانم بنویسد نام تو را
وازنام تو
خون بریزد روی سفیدی جهان
هزاربارهم که نوبت ما شود
این آویزانی مدام / حکمی تازه می شود برای کودکی ام
من محکوم به نبودن نیستم
من محکومم که انسان بمانم و
تو مرا نمی خوانی به سوی خود
خدایا
این زجر دائمی را تمام کن
بگو فرشته هایت این طناب را بکشندبالا
تا گلویم تورا بیرون بریزد
مگرتاریخ چندکودک داشت / که لی لی کنان به سوی تو می آمدند
انسان به کدام دالان تودر تو رفته است
که سیاووش می اندازد درون آتش
که سهراب خاکستر می کند
وجشن می گیرد
حجله می بندد / وسیاه می پوشد....
خدایا تمامش کن
خودت این قصه را ختم به من کن
ختمی که مادرندارد فرزند
وفرزندتمامی ندارد / هرچه می روند / هرچه می ایند
وخون تنها نشانه بود...

من می توانم ازخویش باشم
ازتمامی عشیره ای که یکبار
درزلزله ای مهیب /زیرآخرین لایه های زمین ماند....
- گلوله که ترس ندارد ماه !
یک لحظه ترنم مرگ می شود / روی سینه های تو
وشکوفه ای می زند بیرون شبیه لبهای من
خواب این مردم آشفته نیست
خواب نیست
حقیقتی ست که خیابان شاعر ندارد
سکوت صدا ندارد
ترانه پرازموسیقی مرگ شده
تمام گورستانهای دریا پرشده ازماهی های قرمزتنها
من می توانم حتی روی آیه های این کاغذتعریف شوم
ووجودخویش را به پرستشی ابدی بسپارم
به صلیب کشیده شوم
یا انتهای برزخی بیفتم / که خدا خواسته بود....
- باورکن گلوله ترس ندارد ماه !
یک لحظه بایست وچشمانت را ببند
که آبستن کودکی می شوی / که عاشقانه می سراید لبانت را
وفردا خورشید که مرد / زمین ازگورتو گرم می شود.
من می خواهم عاشق پاییزی باشم /که هیچ آدمی درونش برگ نباشد
وطناب برای تاب آوردن باشد /نه خواب
من کودکی هستم که می تواند روی ماه
خاکی ازجنس تورا ببیند
می خواهم / می توانم به روزهایی برگردم
که عشیره ای ازجنس تو را برایم بیاورد
تا بازآرزوی برهنگی کنم
درون این کفن
به نام سفیدی سینه های تو
من می توانم .
شهری شبیه سنگفرش /شعری شبیه افلاطون

بنویسید
نه شهر شبیه افلاطون است
نه عقل کمی ادعای کانت می کند
- نه فعل به قرینه خودش حرف می شود-
صدای ناله های زنی که خوابهایش شکل خون گرفته
بیداریش زخمهایی که بسته نمی شود
- این سرنوشت محتوم فرزندان آدم بود
وقتی که دست بردست نهادی خدا
تا انسان قابیل شود
وهابیل روح سرگردانی درزمان
ما گفتیم
گلوله باران سینه های برهنه حلال است
ودیدن گیسوان سنگ برروی خویش
بیرون آمدن دختری / ازخانه ای که همیشه دعا میکند
توخود خوب می دانستی
همه جای این قصه راست بود
حتی اگر سنگ هم نبود
سرهای متلاشی شده ما را هدیه می دادند
قربانی این روزهای تو
چه برسرما رفته است
که سنگ می زنیم برچشمانی که زیباترین نقاشی ماه است
روی سایه های دیوار
چه برما رفته است
که گلوله را برسینه نوشکفته ای می ریزیم
که بوی گل ابریشم می دهد
وقت بهار... هنوز نرسیده
شما نگفتید
بوسیدن لبهای ماه گناه ندارد
معاشقه دستان کودکی
با سینه های فرشتگان چپ وراست
شما گفتید
هرکه هرچه خواست روبرویش بنویسد / دعا کند
وبرای آمدنش /چشمانش را ببنددو/ دعا کند
وبعد قطعه شعری روی خاکی که نام من را دارد
فرزند ماه / فرزند خاک / فرزندآب
خدایا
این همه بلا کم نبود
بلای نقاشی ماه را هم نازل کردی
روی خوابهای من
ومن
مرده ترازاین روزهای نفرینی
کودکم رابه خاک می سپارم
برای روزهایی که عقل نمی تواند بداند
کجای ماه خدا ایستاده است ...
------------------------------
گل ابریشم نوعی درخت تنومند که گلهایش رایحه خوشی دارد...
عصرتقديس صلح

واتسلاو هاول به عنوان يکي ازرهبران مهم جنبش هاي بدون خشونت دردنيا شناخته مي شود که بعد ازفروپاشي شوروي نقش عمده اي درتغييرات بنيادين وبدون خشونت درکشور کمونيستي" چکاسلاواکي" داشت ومدتي نيز به عنوان رييس جمهور "چک "برگزيده شد . او درزمان تصدی اش برمسندریاست جمهوری بارها وبارها ازنویسندگان واهل قلم مورد آزارحمایت کردو منشاء خدمات ارزنده ای درعرصه دیپلوماسی شد.هاول به تبع هنرمند بودن دربستري رمانتيک وبدور ازسياستهاي يک حکمران حکومت کرد تا جاييکه بسياري ازسياستمداران زبده بارها او را با گاندي مترادف دانستند. شايد بتوان هاول را بهترين نمونه به قدرت رسيدن يک روشنفکر – هنرمند دردنيا دانست که درزمان او قدرت لحن دراماتيک تري گرفت ... درزيربرگردان مصاحبه ي گاردين با هاول را ميخوانيد :
گاردين : آقاي هاول اين روزها انزوا گزيده ايدوترجيح مي دهيد کمترازدرجريان مسائل روز جهاني دخالت کنيد .
هاول :انسان دريک زمان به اين نيتجه مي رسد که ديکرحرفهايش براي دنياي پيرامون جالب نيست ، برخي دوست دارند کماکان حرف بزنند تا ديگران ازسخنان آنها مشمئز شوند ، اما من معتقدم که بايد تاريخ را شروع کنم وخود را به زمان بسپارم ، بد وخوب هاول ديگر به قضاوت مخاطبان است حالا چه من زنده باشم وچه نباشم ، زمان پيوستن من به زمان است .
گاردين : شما به نمادي براي حکومتهاي تغيير محور دراروپا تبديل شده ايد ، حکومتهايي که براي تغييرات ازابزارخشن بهره نمي گيرند ، آيا هنوز هم اينچنين اعتقادداريد ؟
هاول :وقتي سال 90 به عنوان اولين رييس جمهور جمهوري چک برمبنا دموکراسي انتخاب شدم با خودم فکرکردم اگر روزي گروهي نخواهند من رييس جمهورآنان باشم وتلاش کنند براي تغيير من چه سازوکارمناسبي وجود دارد تا آنها که هم بهتر مي انديشند هم حتما برنامه هاي بهتري دارند به قدرت برسند... اين ساختارقدرت است که بايد همواره با تغيير همراه باشد ، اما اشکال قانوني قدرت راه را براشکال آرماني مي بندد ، من هنوز هم معتقدم تغييرات بايد دربستري غيرخشن وبه دور ازراديکاليسم شکل بگيرد ، دنياي امروزبايد ساختارخاص خودش را داشته باشد به اين صورت که اگر دهه هاي گذشته ، راديکاليسم تقديس مي شد ، خصوصيت اين عصرتقديس صلح است .
گاردين : شما درکتاب " خراميدني حزين " نقش پرازهراس را ازيک روشنفکر خلق کرده ايد ، آيا پس ازآزادي اززندان خودتان نيزاينگونه حالتي داشته ايد ؟
هاول : من اعتقاد ندارم که درآن کتاب قهرمان هراس داشت . درضمن او يک سياستمدار بود . اما ساختارزندان به نوعي ست که شما بعد ازآزادي تا مدتها اسيرجوي هراس زده هستيد ، به دليل فشارروحي که ازسوي زندان به شما وارد مي شود دريک دوراهي بازگشت يا رهايي مي مانيد ... حتي يک روز حبس دراتاق خواب براي شما آرزوي رهايي را مي آورد ، دنيا باوري حصارگونه مي شودوفرد زنداني گمان مي کند رهايي برايش درکارنخواهد بود ،تنها آنان زندان برايشان قابل تحمل است که تفکربزرگي درذهن دارند هرچند حکومتهاي زندان ساز اين حس را به شماالقا ميکنند که ديگر رهايي درکارنيست درآن اثرهم قهرمان درتناقضي بين زندان واقعي وزندان تفکرات خويش مانده است وگاهي هم البته به زندان بزرگتري فکر مي کند.
گاردين : آيا هاول امروز مرزي براي آزادي ملتها قائل است ؟
هاول : آزادي تعيين سرنوشت براي کليه ملتها حقي کوچک محسوب مي شود، ماهنوز دردنيا ملتهايي داريم که ازحکومتهاي استبداد فردي رنج مي برند ، اين کشورها هنوز نتوانسته اند خود را به اشکال ديگر ومدرن استبداد برسانند ، اگر درسئوال قبل گفتم سکوت بهتر اززياده گويي ست براي اين بودکه برخي قدرتها نيزتلاش به استحکام اين حکومتها مي کنند وحقوق بشر ، آزادي بيان وآزادي ها فردي نوع بشر را به قيمت منافع اقتصادي مي فروشند ... اما اگر دنيا به اين باور برسد که دموکراسي منفعتي متقابل درجهان است وحکومتهاي فردي نمي توانددرطولاني مدت منافع هيچ کشوري را تامين کند ، دست ازاين حمايتها برمي دارند.
گاردين : گروهي معتقدند شما با پيوستن کشورهاي ورشو به پيمان ناتو به نوعي دست به شايشته سالاري اروپايي دردنيا زديد واين با اصل همکاري براي جهاني آزاد که مبناي تفکرات شماست درتضاد است زيرا امروز ناتو نيزابزارقدرت طلبي هاي جهاني شده است .
هاول : شايد انتقادات جدي به رفتارناتو درعرصه هاي بين المللي مطرح باشد، اما يکپارچه سازي جهان هم براي يک هدف مشخص تفکري بيهوده است . اگر روزي من حمايت کردم ازپيوستن کشورهاي پيمان ورشو به ناتو براي اين بود که توتاليتاريسم رسوب شده درتفکر اين کشورها به زودي منشاء بروز يک اتفاق ناميمون درجهان نشود.
بهمرگي فاصله ميان زندگي واخلاق
مباحثه اي دراخلاق پزشکي

مقدمه : چندي پيش بابک احمدي درخصوص اخلاق پزشکي دريک سخنراني مطالب تازه اي را عنوان کرد که به عنوان پيش زمينه نوشتن اين مقاله محسوب مي شد ، رواج اينگونه مباحث باعث مي شود تا مباحث تازه اي درتفکر وانديشه امروز متفکرين پيش بيايد که درزير مقدمه مقاله اي درباب اخلاق را مي خوانيد ...
شايد مهمترين مساله درخصوص اخلاق وجود يا عدم وجود آن درجامعه مدرن مي باشد . اما زماني که سوژه اساسي بحث عمل اخلاقي مي شود بايد پيش زمينه قضاوت درگزاره هاي خوب يا بد را مورد بررسي قرارداد. يعني کدام ذهنيت به قضاوت عمل اخلاقي درباره خوب يا بد بودن آن مي نشيند . آيا درجامعه اي با سازوکارهاي مدرن ويا انديشه هاي مدرن مي توان معياريکساني براي پرداخت به عمل اخلاقي يافت . معياري که دردوران ماقبل مدرن نيزوجود داشته است .
دراينجا اين بحث پيش مي آيد که حفظ حيات بشرامري ثابت واخلاقي محسوب مي شود که درتمامي دوران ها به عنوان يک اصل مورد پذيرش قرارگفته است . همينجا يک بحث وجودي مهم در" اخلاق " شکل مي گيرد وآن مورد پذيرش همگاني بودن آن است . با اين اوصاف جداي ازمنطق زماني مي توان دريافت که زندگي کردن به عنوان يک اصل اخلاقي محسوب مي شود. يعني اززماني که انسان به فکر درباره حل مشکلات جسماني بشر افتاد واينکه توانست راه کارهايي براي بقاي بشر بيابد تا خلق مرهم ودرمان همگي درراستاي امري اخلاقي با پشتوانه عمل اخلاقي خوب بود.
اولين چالش دراين عمل اخلاقي خوب همينجا مطرح مي شد که چگونه مي توان به عمل اخلاقي پسوند مطلق بدهيم ويا آيا همه مراهم ودرمانها ي منجر به ادامه حيات بشري درعصري که ديگر سنت وجود ندارد قابل توجه است . آيا بشر به هرقيمتي که ميتواند بايد زنده بماند. همينجا يک فرض مهم مطرح مي شود که اگر قراراست انسان به هرقيمتي زنده بماند روزي اگر اکسيرحيات توسط پزشکان کشف شود جهان گنجايش حضور بشر را دارد وحق حيات ازانسان جوان توسط بشر بيمار يا داراي کهولت گرفته نمي شود.
دربحث عمل اخلاقي مهمترين نقش را زمان ايجادمي کند . درجامعه شناسي جوامعي وجود دارند که محرمات جوامع ديگر براي آنها عمل صحيح وتابوهاي آنها عادي فرض مي شود . روزي درمصر باستان ازدواج محارم پديده اي عادي ومتعالي بود يا خيلي مسائلي که به عنوان مثالهاي بي اخلاقي درجامعه شناسي ازسوي علماي اخلاق مطرح مي شود.
ماحصل اين بحث اينکه درجامعه وجود انسان وبقاي او به هرقيمتي نشاندهنده عملي اخلاقي با پسوند خوب محسوب مي شوديا نه ؟
همينجا وارد بحث بهمرگي مي شويم وبه همين مقدمه بسنده مي کنيم . انسان امروزبه موازات پيشرفتهاي متعالي درزمينه صنعت وتکنولوژي وتفکر درزمينه پزشکي نيزصاحب پيشرفتهاي ژرفي نموده است . دربحث پيوند اعضاء ، معالجه بيماري هاي لاعلاج و.... اما اخلاق چقدر براي پزشکان به عنوان يک مطلق د نظر گرفته مي شود. چقدر پزشک مابين تشخيص ، اخلاق وقانون اختياردارد .
شرايطي را فرض کنيد که بيمار به علت بيماري مهلکي درحال درد کشيدن مي باشد ودرمانهاي بشر نيزمعالجه اي براي او به همراه نمي آورد اما برتخت بيمارستان با وجود عفونتهاي ناشي اززخم بستر وبيماري ومقاومت جسماني هوشياري دارد اما اين هوشياري تنها عامل درد مي شود، نزديکان او نيزازشدت تعفن وبوي عفونت نمي توانند به او نزديک شوند وتنها باتزريق مسکنهاي قوي اندکي درد او را تسکين مي دهنددرچنين وضعيتي که نزديکان به خاطر مسائل اخلاقي – با پسوند خوب – نمي توانند تصميمي براي آينده او بگيرند واو نيزدرشرايط تصميم گيري نيست آيا کمک کردن به مرگ براي او امري اخلاقي نيست .
پس اخلاق درپزشکان مي بايست به جايي برسد که تشخيص بهمرگي نيزبه عنوان يک درمان اخلاقي محسوب شود... زماني انسان به اين نتيجه مي رسد که تنها راه ادامه حيات او نابودي اوست واين امر به عنوان راه اصلي نجات او ازتمامي مشکلات شناخته مي شودآيا جداي ازبحث درحيات وعدم حيات ازنگاه مذهب اين اختياربراي او وجود ندارد که راه دوم يعني مرگ را انتخاب کند وپزشکان درمنشور اخلاقي خود اين تابوي بهمرگي رابه عنوان امري اخلاقي مدنظر قراردهند.
اگر مسائل اخلاقي را موقت وسرزميني بشناسيم ونه مطلق وجاودانه ومانند قوانين بشري آن را لازم وملزوم زندگي بشري بدانيم مي توان درخصوص خوب يا بد بودن مسائل آن به بحث بنشينيم . بهمرگي يک تابو نيست بلکه مي تواند به عنوان يک اخلاق خوب درپزشکي مطرح شود. عدم وجود تعيين سرنوشت انسان محتوم دراخلاق پزشکي باراخلاقي اين حرفه را زيرسئوال مي برد تا جاييکه پزشک ودرمانگر انسان خويش را به عنوان يک بقاء دهنده مي شناسد وآيا اين بقاء دهنده تنها به حذف زندگي انسان مي انجامد يا درشرايطي ديگر حذف زندگي انساني که درد مي کشد نيزنوعي بقاء محسوب مي شود اما اينباراين بقاء درجهت رضايت وخلاصي انسان ازدرد ورنج مي باشد .
به زعم نگارنده اين مقاله بحث بهمرگي مي بايست به طور حرفه اي ازتمامي جهات مورد بررسي قرارگيرد تا بتوان راهکاري اساسي درجهت حفظ اخلاق وشناخت اخلاق يافت .
خانه نبود کسی که چشمان تو را داشته باشد
وقتی که عاشق می شوی خون میزند ازلبانم بیرون

من اعرابی صحرای تو شدم
با نو / خدا کند قبیله ات هنوز
خارهای عرفات را به کعبه نداده باشند
خدا کند حجازچشمهایت رسیده باشد و
رمضان اشکهای من
به خدا اگر چادرنشین قبیله ات بودم
مردان راه رفته را بازمی گرداندی ؟
یا بهمان گوری که مرده ام / بمیرم دراین بیابان اندامت
اخر کجای این همه نفرین تو نشسته ام
کجای این همه توهم وتثلیث
مجنون بودن هم شرف دارد
وقتی که یک عمر تورا نشانه بگیرند
مردان قبیله شلاق !!!
نفرین به این قبیله
که شاعرانش دیوانه ترمی مانند
ومارهایش شبیه عاشقان بی سر
به خدا باورکن مردمکانم شبیه تو شده اند
ازسگان قبیله ات بپرس
چوپان گرگهای گرسنه ام
ودستانم را به خون خودم می ریزم
دیوانه ترازدیوانه ترین ....
ای کاش زیرهمین سنگها
شبی / تمام زمان را به سمت تو می کشیدم
می پرسیدم : کجای سیاهی این آفرینش افتاده ام
اخر این همه نجوای آمدن / نرفتن من عذابت نمی داد؟
نفرین به تو / که شکنجه ام می کنی با بودن کنارقبیله ای که رفته است
وچادرهای ازهم پاشیده
بادیه های دفن شده
دختران مدفون به آغوش غریبه
بگو
بگو من اعرابی صحرای تو شده ام
احرام برتن
پیاده روی خاک
می روم تا چهاردیواری توهم خویش
آنجا هم نبودی / خانه نبود کسی که چشمان تو را داشته باشد
کسی که چشمان تو را داشته باشد ....
آنا پوليتکوفسکايا
شهامتي فراترازيک روزنامه نگار

وقتي ولادميرپوتين درروسيه به عنوان رييس جمهوربه قدرت رسيد ، تحليلگران شروع فصل تازه اي ازفضاي امنيتي – نظامي را درروسيه پيش بيني کردند . پوتين که يک افسر عاليرتبه امينتي بود با استفاده ازقدرتي مافيايي وآرزوهايي مستبدانه جرياني را آغازکرد تا دنيا را ازلحاظ قدرت دوباره به جريان دوقطبي گذشته برگرداندديروز نظام سوسيال امپريال شوروي سعي در ايجاد نوعي باورانترناسيوناليستي درجهت استعمارسوسياليستي داشت ، امروز روسيه بدون تکيه برهرنوع ايدئولوزي واحزاب برادردرکشورهاي ديگر با تکيه بردولتهاي مستبد وخودکامه تلاش مي نمايد تا سيطره خود را هرچه بيشتر درحوزه هاي مختلف برقرارنمايد تا جاييکه امروز بدون رعايت هرگونه عرف بين المللي لشکرکشي هاي نظامي مي نمايد وازهيچ معاهده وقطعنامه اي نيزپيروي نمي نمايد . هرچند مردم روسيه نيز به تبع فضاي ذهني ايجاد شده ازدوران شوروي قدرت تحليل ايدئولوزيک دارند ويادگرفته اند که همواره " ناظر کبير تورا مي نگرد..."
نظامهاي توتاليتر گاه نام عوض مي کنند اما درماهيت همواره يکسان هستند.
آنا پوليتکوفسکايا تنها يک روزنامه نگار نبود ، او جزء معدود روشنفکران روس بود که نگاهي جهاني وکلان با محوريتي دموکراتيک داشت
آنا پوليتکوفسکايا متولد سال 1958 درشهر نيويورک بود ، او هرچند شهروندي آمريکا را نيز داشت اما سرنوشت مردم براي او ازهمه مهمتر بود وماند ونوشت وافشاء کرد تا جانيان اجيرشده درسال 2006 او را ازپاي درآوردند ومانند هردادگاه ساختگي ديگر پشت دربهاي بسته تبرئه شدند تا آمران اصلي پنهان بمانند.
درزيرمصاحبه اي ازاو با نيوزويک را مي خوانيد...
نيوزويک : " انا " نظام سياسي روسيه تغييرات عميقي کرده است ، گذارروسيه ازنظام توتاليتر به نظامي دموکراتيک وتابع قوانين روزجهان تا چه حد اين گذاردررشد آزادي بيان درروسيه تاثير داشته است .
آنا پوليتکوفسکايا : من اعتقادزيادي به تغييرات عميق درنظام سياسي روسيه ندارم ، شايد امروز ديگر کسي بحث ازباورمندي ايدئولوزيک نمي کند وشايد دردنياي غرب سخني ازخطر کمونيسم به زبان نمي آيد اما توتاليتاريسم وعلي الخصوص " پوتين – يسم " به اشکال مختلف درموازات شکل استاليني آن ديده مي شود. اگر واقع بين باشيم نظامي که نزديک به هفتادسال درچهارچوب ايدئولوزي سرکوب گر حرکت کرده است وحزب مافيايي قدرت را بدون هرگونه مانعي دردست داشته است زمان مي برد تا بتوان آن را به نفع سازوکارهاي دمکراتيک تغيير داد. چند نفرازمنتقدين نظام سابق در روسيه به قدرت رسيدند . اصلا آيا مخالفين ويا حتي منتقدين توانستند عرض اندامي سياسي درروسيه داشته باشند. آزادي بيان درنظامي محقق مي شود که توانايي ايجاد تغيير دربستر هاي مختلف راداشته باشد.
نيوزويک :يعني تو معتقد به تغييرات عميق درسيستم سياسي روسيه نيستي ، روسيه نظامي پارلماني دارد وازحالت تک حزبي خارج شده است ؟
آنا پوليتکوفسکايا : خيلي ساده انگارانه خواهد بود اگر باورکنيم يک نظام سياسي ريشه دار دريک شب داراي سازوکارهاي دموکراتيک آن هم ازنوع ليبرالي ان بشود. روسيه برغم پيشرفته بودن درنظام اقتصادي وتکنولوژيک امروز اما نتوانسته تفکر سياسي خود را به ابزاردموکراتيک مسلح کند. شما فراموش نکنيد اين کشور قراربود مدلي متعالي براي نظامهاي کمونيستي جهاني شود ، اما اين اتفاق به يک فروپاشي تاريخي کشيده شد ، درابتدا نيزشايد حرکت به سوي ان نظام چيزي جزء بهره گيري ازديکتاتوري وتوتاليتاريسم نداشت . امروزنيزپس لرزه هاي اين گذارديده مي شود... من اعتقاددارم نظام سياسي روسيه مي تواند به شکلي خود را با ابزاردموکراتيک نه با اشکال دموکراتيک آشنا کند.
نيوزويک : اينقدر که شما به لشکرکشي ها ونبردهاي روسيه درچچن ايرادگرفتيد ، منتقد کشورديگري نشديد ...
آنا پوليتکوفسکايا : قابل فهم است که من درتحليلهايم ابتدا کشور خود را مي نگرم اما ميليتاريته ازسوي هرقدرتي اتفاق بيفتد محکوم است ،اصلا قرارنيست مطالبات قومي ،گروهي يا حتي باورهاي بخشي ازمردم با اسلحه نظاميان سرکوب شود. اين حس ميليتاريته دربطن نظامهاي تماميت طلبي چون آمريکا وروسيه کاملا مشاهده مي شود ، اروپا حيات خود را ازنبرد مي گيرد. حقوق بشر وآزادي تنها ابزاري ست که براي سرکوب همان جوامعي ازآن استفاده مي کند که شايد روزي مشکلات عمده اي براي او ايجادکند. نگاهي به تاريخ معاصر جهان بياندازيد هرجا کورسويي ازآزادي وزيدن گرفته انواع واقسام حکومتهاي استبدادي را براي کنترل ونابود کردن آن جمع کرده اند. بحران چچن ، چرا بهانه انتقادات جهاني نشد ، آيا نبايد شک کر د.
نيوزويک : مشکل اساسي شما با شخص است يا با کليت نظام سياسي روسيه مشکل داريد ؟
آنا پوليتکوفسکايا : نه اشتباه نکنيد من با هيچ شخصي درسياست مشکلي ندارم ، جريان سياسي وفضاي ايجادشده درروسيه امروز مربوط به شخص نيست پوتين برآيند يک جريان قدرتمند است که حتي نظام کمونيستي حاکم نيزپاسخگوي تماميت خواهي وقدرت طلبي آنها درروسيه نبود وبه همين جهت مي بينيد که بعد ازکذشت سالها ازفروپاشي شوروي هنوز خط سياسي انترناسيوناليستي آن را به نحو ديگري درجهان پيگيري مي کنند ، نکته جالب توجه اينکه مردم روسيه نيز به تبع نظام گذشته روسيه خود را به اين جريان سپرده اند واتفاقا پوتين چهره محبوبي دراذهان مردم روسيه است .
نيوزويک : خانم پوليتکوفسکايا شما يکبارگفته بوديد پوتين راه بازگشت به روسيه آزادرا بسته است ...
آنا پوليتکوفسکايا :دقيقا سازوکاري که پوتين به مردم روسيه داده است راه بازگشت دوباره به جريان آزادوتفکر آزاد را درروسيه بسته است . پوتين مانند يک باند ودسته عمل مي کند وتلاش کرده همان باند ودسته خود را درقدرت حفظ نمايد، او شايد آخرين بازمانده ازجرياني باشد که بي شباهت به نوعي ديکتاتوري مدرن نيست ودرواقع باهمين ابزارمي خواهد سالهاي سال فرهنگ ، اقتصاد، سياست وجامعه را تحت سيطره افکارخوددرآورد تنها نقطه افتراق او اين است که ديگر اينبارايدئولوژي حاکم نيست .
سهراب کشون براي تاريخي که نامي ندارد

شهردیگر فانوس ندارد پدر
توخویش راکشتی و
بهانه ایران بود
تونعره زدی و
بهانه ایران بود
پهلویم می سوزد ازخنجری که خورد...
فرقم ازضربه هایی که گیسوان زمان زد
چه درد می کشد
ودارم با خویش ایران را مرور می کنم .
من سیاه شده ام پدر
تومی دانستی آخر این شاهنامه خونی تراست
هرسیاهی برای خودش داستانی دارد،
وهرتاریخی شبیه مرا دارد
ماهمگی حرامزاده های زمانیم
روی گامهای استوارمرگ
وداریم
شلاق معاصربودن خویش را می خوریم .
یکی مشتهایش شبیه من شده
یکی دلش برای پرنده می پرد
یکی سرش را لب حوض می بازد شبیه تو
بازبگو بهانه ایران بود؟
پدرتو می دانستی
این شهر کودکانش سیاووشند
- ازبریدن دستها و
کافور کفن ها .
پدر! همیشه خواب ترا شبیه ایران می دیدم
بهانه نبود
ایران بود
بادستهایی شبیه مردی که هیچگاه نبود
توهم بود / بهانه نبود.
+
فانوس های شهر را خاموش کن
شهر را فراموش کن
خودت را کنارتابوت پوسیده ام بگذار
بگذاربازوانم آشکارشود
ومهره ای که داده بودی / بسوزانم .